آموزش خط میخی

تير

با درود بر همگي دوستان عزيز ، قرار بود هر 15 روز تارنما بروز شه كه متاسفانه باز هم دچار مشغله كاري شدم و با اينكه يك سري مطلب رو از قبل آماده كردم و فقط بايد در تارنما بروز كنم ، حتي وقت اين كار رو هم نداشتم ، بهرحال من از قبل 15 مطلب آماده كردم كه هر 15 روز سعي مي كنم اونها رو بروز كنم ، مطلب بعدي هم به درخواست يكي از دوستان در مورد پرميس هست كه بزودي سعي مي كنم اون رو در تارنما قرار بدم چراكه دوست عزيزي كه اين مطلب رو درخواست كرده بودند زمان بسيار زيادي منتظر ماندند و پاسخي نگرفتند ، از همينجا از اين دوست گران قدر پوزش خواسته و عرض مي كنم مطلب ايشان آماده است و بزودي در تارنما بروز خواهد شد ، اما مطلب امروز مطلبي در مورد ريشه يابي نام ماه تير است ، كه بر طبق اصول هر ماه در ابتداي نام آن ماه در تارنما بروز خواهد شد .

دوستي نيز در مورد نحوه نگارش اعداد در زبان فارسي باستان پرسش داشتند كه ايشان را به مطلب جدول الفباي ( جديد ) زبان فارسي باستان ارجاع مي دهم . باز هم تكرار مي كنم كه دوستاني كه مي خواهند مطالب آموزش زبان فارسي باستان را مطالعه كنند بايد فونت مربوطه را بر روي سيستمشان نصب كنند براي دريافت فونت نيز مي توانيد با ارسال يك رايانامه به بنده تقاضاي دريافت اين فونت را بكنيد كه در اسرع وقت اين فونت براي شما ارسال خواهد شد .

اما در مورد قالب تارنما و آرشيو وبلاگ بايد عرض كنم مدت بسيار زيادي است كه آرشيو تارنما بروز نشده و تعداد زيادي از مطالب در لينكهاي آن قرار ندارند ،‌سعي مي كنم بزودي آرشيو تارنما را اصلاح كنم تا دوستان راحتتر به جستجوي مطالب بپردازند . همچنين بزودي لينك چند سايت و تارنماي ديگر به پيوندهاي تارنما اضافه خواهد شد و توضيحي در مورد هر كدام داده خواهد شد . برخي از پيوندها نيز دچار مشكل است كه بزودي بر طرف خواهد شد .

اما در مورد مرجع مطالبي كه مشاهده مي فرماييد بايد عرض كنم ، از آنجا كه مطالب اين تارنما به صورت سريالي نوشته مي شوند ، منبع آن مطلب خاص در اولين قسمت از مطالب قابل مشاهده است .

تیر

در اوستا تیشتریه Tishtarya در پهلوی تیشتر Tishtr یکی از ایزدان مزدیسنا و نگهبان باران است ، از پرتو کوشش این فرشته است که زمین پاک اهورایی از بخشایش باران برخوردار گردد و کشتزارها سیراب شود . ناگزیر به همین مناسبت است که نویسندگان عرب و ایرانی تشتر را فرشته روزی دانسته و آن را میکائیل ایرانیان پنداشته اند چنانکه میدانیم میکاییل در دین یهود و اسلام فرشته رزق است . در فرهنگهای فارسی به غلط آنرا بتشتر یاد کرده اند و چون همه مانند اسدی نوشته اند که میکاییل است هیچ شبهه نمی ماند که تشتر مراد است ، دقیقی گوید :

تشتر راد خوانمت کفر است                        او چو تو کی بود بگاه عطا

در میان فرهنگها در سروری درست یاد شده اینچنین  « تشتر بر وزن ابتر حضرت میکاییل بود » در اوستا  ا َ پئوشَ apaosha دیو خشکی رقیب تیشتر دانسته شده است .

تیشتر نیز نام ستاره ایست که شعرای یمانی خوانند و در زبانهای اروپایی Sirius تیشتر ستاره باران است ، هر آنگاه سر از گریبان آسمان به در کرده بدرخشد نوید ریزش باران می دهد . در اوستا یکی از قطعات بسیار دلکش که تیر یشت نامیده شده در نیایش فرشته باران است .  تیر ( = تشتریه = تیشتر ) ستاره و فرشته باران نباید مشتبه شود با تیر دیگر که در تازی سهم گویند ؛ تیر به این معنی در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) تیگری Tigri و در اوستا Tighri خوانده شده است .

خب اينم از مطلب امروز ، مطلب بعدي پرميس و موقع بروز رساني 15 روز بعد ، پاينده آزاد و سربلند باشيد قربان شما ناصر حاجلو


شهريور

درود بر همه دوستان ، چنانچه پيش از اين نيز گفته شد اين تارنما از اين پس هر 15 روز يكبار بروز رساني خواهد شد و شما مي توانيد مانند گذشته از آن استفاده كنيد ، همچنين سايتي كه در 2 سال گذشته بر روي آن كار شده به احتمال قريب به يقين در اواخر تابستان امسال آماده خواهد شد و دوستان گرامي خواهند توانست از مطالب آن استفاده كنند .

اين هفته اخبار تاسف باري به گوش همه ما رسيد و آن بهره برداري از سد سيوند به امر رياست محترم جمهور بود ، نوشتن مطلب در اين مورد را صحيح نمي دانم چراكه دوستان دانشمند بنده در اين مورد مطالب ارزنده اي را بيان كرده اند و عرايض بنده در اين موررد تنها روايتي از سخنان اين دوستان خواهد بود ، تنها نكته اي كه لازم مي دانم يادآوري كنم آن است كه اميدوارم هر چه زودتر اين سد شكسته شود .

در زير مطلبي در مورد ماه شهريور از ديدگان شما مي گذرد كه بنا به درخواست سه تن از دوستان زودتر از موعد مقرر ( شهريور ماه ) بروز مي شود ، همچنين دوستي معناي كلمه Dahyu را به زبان فارسي باستان خواسته بودند كه ايشان را به مطالعه همين مطلب ارجا مي دهم . باشد كه پاسخ درخوري براي دوستان گرامي باشد .

شهریور

در فارسی شهریر هم گفته شده :

چو در روز شهریر آمد به شهر                   ز شادی همه شهر را داد بهر ( لبیبی )

در اوستا خشتهر و ئیریه Khshathra vairya مرکب است از خشتهر و صفت وئیریه ، خشتهر در اوستا و فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) و سانسکریت به معنی کشور است ، همین واژه است که در فارسی شهر شده و بجای بلده عربی بکار می رود ، باز در فارسی لغاتی داریم که دائره مفهوم پارینه آنها تنگتر شده از آنهاست دیه یاده که در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) دهیو Dahyu و در اوستا دخیو Dakhyu به معنی کشور یا مملکت است و داریوش بزرگ در سنگ بپشته بهستان بابل و مصر  و  سغد و خوارزم  و جز آن هر یک را دهیو نامیده است ، برزن که در فارسی به معنی محله است در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) وردن Vardana ( در اوستا ورزان Varezana ) به معنی شهر است . از اینکه از واژه خشتهر ، در فارسی خاء افتاده و شهر شده نظیر بسیار دارد چون خشنا  Khshna ( = شناختن ) خشپَ Khshapa ( = شب ) آخشتی Akhshti ( = آشتی ) و جز آن ، گاهی آن خاء اصلی ماقبل شین همچنان در فارسی بجا مانده چون خشنو Khshnu ( = خشنود ) .

هرچند امروزه از مفهوم واژه شهر کاسته شده اما وسعت دیرین آن از واژه های ایرانشهر و شهریار هویداست در روزگار هخامنشیان در سر هر دهیو ( = کشور ) یک فرماندار یا نایب السلطنه گماشته بود که او را در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) خشتهرپاون khshathrapavan می گفتند یعنی شهربان یا کشوردار ، همین واژه را یونانیان (Satrapes ) Satrape نوشته اند .

همچنین خشتهر در اوستا و فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) ارت خشتهر Arta-Khshathra و در پهلوی ارتخشیر خوانده شده ، لفظا یعنی کسی که به قانون ایزدی یا به تقدس و پاکی فرمانروایی دهد .

خشتهر ( = شهر ) از مصدر خشی Khshi در آمده که به معنی شاهی کردن و فرمان راندن و توانستن و یارستن است و در گزارش پهلوی اوستا ( = زند ) همین واژه در پهلوی به پاتیخشاهنیتن Patikhshahenitan گرداننده شده و از همین بنیاد است شاییتن Shayitan در پهلوی از همین بنیاد است شاه که در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) و اوستا خشیه Khshaya آمده و پادشاه در پهلوی پاتیخشای ( خشیه + پتی Pati ) . نام چهارمین شاهنشاه هخامنشی خشایارشا پسر داریوش که یونانیان Xerxes خوانده و در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) خشیارشن Khshayarshan بوده مرکب است از خشیه و ارشن Arshan که به معنی نرومند و دلیر است ، این نام لفظا یعنی در میان شاهان مردمنش و دلیر .

 اما جزء دوم واژه شهریور که وئیریه Vairya باشد صفت است به معنی برگزیده شده از مصدر ور Var که به معنی برگزیدن و برتری دادن و گرویدن است . در طی سخن از واژه فروردین بیک ور به معنی پوشاندن و نگهداری کردن و پناه بخشیدن بر خوردیم . این ور دوم که بنیاد وئیریه می باشد در اوستا چنانکه در فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) به معنی برگزیدن و کرویدن است . همین مصدر است که در پهلوی ورویتن Varavitan ، وَوَرونیتن Varavenitan و در فارسی گرویدن شده است و در طی سخن از واژه اردیبهشت گفتیم : تبدیل واو اوستایی و فرس هخامنشی ( زبان فارسی باستان ) در فارسی بسیار است ، همچنین در بسیاری از واژه های فرس هخامنشی ( فارسی باستان ) و اوستا حرف واو در فارسی به گاف مبدل شده مانند ویشتاسب Vishtaspa = گشتاسب ، وهرک Vehrka   = گرگ ، وَزر Vazra = گرز ، ورازَ Varaza  = گراز و جز آن . گذشته از گرویدن که در تبدیل شدن واو به گاف هیئت اصلی تغییر یافته در واژه « باور » واو اصلی محفوظ مانده است .

بنابرآنچه یاد کردیم ، خشتهر وئیریه Khshathra –Variya = شهریور به معنی کشور برگزیده یا پادشاهی برگزیده و مکرر در اوستا واژه خشتهروئیریه به معنی بهشت گرفته شده یا کشور آسمانی اهورامزدا . شهریور نماینده پادشاهی و توانایی مینوی آفریدگار است ، در این گیتی نگهبانی فلزات با این امشاسپند است .

پاينده آزاد و سربلند  باشيد ، قربان شما ناصر حاجلو .


۳۰۰ به روايت فيلم و واقعيت

سال نو مبارک

درود بر همگی دوستان ، 9 ماه است که بنده در این تارنما مطلبی را بروز نکرده ام و در طول این مدت رخدادهای بسیاری به وقوع پیوست که به علت طولانی بودن آنها در مورد آنها توضیحی داده نمی شود ، شایان ذکر است که تعدادی از این اتفاقات از اهمیت بالایی برخوردار بود که لازم بود در مورد آنها توضیح داده شود ، اما به علت تنگ بودن زمان بنده برای رسیدگی به تارنما و البته نبود زمان کافی برای تحقیق در مورد مطلب مذکور ، از نوشتن مطلب در خصوص مطلب خودداری شد ، در اینجا لازم به ذکر می دانم از تمام دوستانی که در این مدت لطفشان شامل حال بنده شد سپاسگذاری کرده و از ایشان قدردانی کنم که در این مدت یار و همراه بنده بودند و باعث دلگرم شدن بنده برای از سر گیری راه شدند ، در این مدت و در فرصتی که تعطیلات نوروزی برای بنده فراهم نمود موفق شدم تا پاسخ بسیاری از دوستان را نوشته و در این مطلب در تارنما قرار دهم ، همچنین در این فرصت که فیلم 300 برای خود جنجال به پا کرد ، بنده توانستم این فیلم را مشاهده کرده و تحلیلی بر این فیلم بنویسم که در زیر آن را مشاهده خواهید کرد .

نکنه ای که باید یادآور شوم آن است که دوستان همیشه می توانند از طریق پست الکترونیک بنده به آدرس n.hajloo@gmail.com با بنده ارتباط برقرار کنند ، بنده هر هفته یک یا چند بار به دوستان پاسخ خواهم داد . از دوستانی که برای بنده کنیبه هایی برای ترجمه ارسال کردند به علت طولانی شدن زمان ترجمه پوزش خواسته و میدوارم بنده را ببخشایند که زمان اندک بنده اجازه ترجمه را از من سلب کرده بود . به هر روی پاسخ بیشتر دوستان به آدرس پست الکترونیکیشان ارسال شد ولی هنوز چند کنیبه هست که ترجمه نشده است ، اگر زمان کافی باشد آنها را هم ترجمه خواهم کرد و برای دوستان ارسال خواهم کرد ، چیزی که بنده برای ترجمه ملاک قرار دادم زمان دریافت کتیبه ها بود ، و آنها را به ترتیب دریافت ترجمه کردم ، اگر دوستی هنوز ترجمه ای دریافت نکرده است ، باید پوزش بنده را پذیرا باشد و بداند که بزودی و در اولین فرصت ترجمه اش برای وی ارسال خواهد شد ، قفط خواهش می کنم دوستانی که ترجمه ها را دریافت نکردند پس از نوروز مجددا بنه را با خبر کنند تا پاسخی درخور به ایشان داده شود . با سپاس از صبر و شکیبایی شما دوستان عزیز .

یکی از رخدادهای بسیار مهم برای وبلاگ نویسان و البته تاریخ دوستان از دست دادن یکی از بهترین و از نظر بنده بهترین تارنمای تاریخی ایرانی است ،  تارنمای فرهنگ ایران باستان به مدیریت استاد داریوش کیانی ، متاسفانه به گفته خود ایشان استفاده از مطالب ایشان بدون ذکر نام منبع ، باعث شد ایشان حق استفاده از مطالبشان را از سایر دوستان نیز سلب کنند ، البته به گفته ایشان ، ایشان از طریق نوشتن کتاب و مقاله همچنان به کار خویش ادامه می دهند . به هرروی بنده امیدوارم ایشان مجددا به نوشتن مطالب ادامه دهند چراکه تعداد اشخاصی که از مطالب ایشان استفاده می کنند ، بیشتر از تعداد افرادی است که مطالب ایشان را بدون ذکر نام ایشان استفاده می کنند .

پاسخ به سوالات

در زیر به پرسشهای دوستان پاسخ داده می شود .

علی  : مي خواستم در مورد قسمت ( آله يا شاهين ) بگويم كه شاهين پرنده اي شكاري و در حدود ۶۰ سانتي متر است نه به بزرگي عقاب .

پاسخ : مطلب نوشته شده ، به قلم استاد ابراهیم پورداود بوده و بنده بی هیچ تغییری همان را ذکر کردم .

کیمیا : من دانشجوی رشته معماری هستم اما به باستان شناسی علاقه دارم و می خوام در این رشته ادامه تحصیل بدهم ، لطفا مرا راهنمایی کنید .

پاسخ : متاسفانه رشته ی تحصیلی بنده ، نرم افزار کامپیوتر بوده و اطلاعی از شرایط تحصیلی باستان شناسی ندارم .

فرهاد : لطفا به صورت کاملا مفصل اگر بخواهیم خط میخی را رمز گشایی کنیم باید از چه منبعی استفاده کنیم؟

پاسخ : بصورت مختصر می توانم منابع زیر را معرفی کنم ، در صورت کافی نبودن توضیحات اطلاع دهید تا اطلاعات کاملتری در اختیار شما قرار دهم .

           فرمانهاي شاهنشاهان هخامنشي ؛ رلف نارمن شارپ

           جداول كتاب اشميت ( نويسنده آلماني كتاب راهنماي زبان پارسي باستان )

           راهنماي زبان هاي باستاني ايران ( جلد اول و دوم ) ؛ دكتر محسن ابوالقاسمي

           تاريخ مختصر زبان فارسي ؛‌ دكتر محسن ابوالقاسمي

           جزوه آموزشي ؛ بنياد نيشابور ( موسسه آموزش زبان هاي باستاني )

           دكتر چنگيز مولايي ، راهنماي زبان فارسي باستان ( دستور زبان ، گزيده متون ، واژه نامه ) ، نشر مهر نامگ

           R.G.Kent , old Persian , Grammer , Texts , Lexicon , New Haven 1953 , pp . 10 seq.

هادی  : خيلی ممنون از مطالب ارزنده شما ايا امکان ملاقات حضوری با شما وجود دارد . با تشکر

پاسخ : باید عرض کنم که بنده ساکن تهران هستم ولی متاسفانه به علت مشغله کاری امکان ملاقات حضوری با دوستان وجود ندارد .

کوروش : چرا تو وبلاگتون الفبای خط ميخی رو نميگين که هر علامت چه معنايی دارد>> به هر حال ممنون .

پاسخ : در آرشیو تارنما سه مطلب برای الفبای زبان فارسی باستان وجود دارد که مطلب الفبای ( جدید ) زبان فارسی باستان کاملترین مرجع برای الفبای زبان فارسی باستان است .

سحر  : با سلام و تشکر از زحمات شما در راه حفظ تاریخ ایران باستان . میخواستم نکته ای را ذکر کنم ، حیف است در مطلبی که به جایگاه زبان ، خط و حفظ این دو ارزش فرهنگی نوشته شده است ، از کلماتی مانند : " خواهشا " استفاده کنید . من متوجه شدم که شما در ابتدای هر بخش ، با زبان دوستانه و راحت با خوانندگان ارتباط برقرار میکنید که این بسیار عالی است ، اما شما را به خدا از این کلمات که توسط عوام کم سواد ساخته شده استفاده نکنید . ممنون از توجه شما

پاسخ : با سپاس از نکته سنجی شما ، باید عرض کنم زین پس تلاش می شود از این واژه های بیگانه استفاده نشود .

رضا : من اطلاعاتی راجع به عيد پوريوم که مخصوص يهوديان ميباشد و تاريخچه آن ميخواستم .

پاسخ : پیش از این یک مطلب کاملا مفصل در مورد جشن پوریم در تارنما نوشته شده که در آرشیو تارنما موجود است ، می توانید با استفاده از لینک جشن پوریم به مطلب مورد نظر دست پیدا کنید .

تعدادی از دوستان در مورد تبلیغات در تارنما پرسیده بودند که باید عرض کنم سبب خشنودی بنده خواهد بود اگر ایشان تارنما را یاری کند ، آنچه واضح است آن است که در طی نه ماه گذشته آنچه سبب تعطیلی تارنما شده بود ، نبودن زمان خالی برای تارنما بود که به علت نبودن پشتوانه مالی از برنامه های روزانه خارج شده بود ، امیدوارم با یاری دوستان مجددا تارنما به روال ÷یش باز گردد ، البته آنچه واضح است آن است که بنده در زمان های خالی پیش آمده ، تارنما را بروز خواهم کرد .

نصیر : در خواست پست الکترونیک دارم .

پاسخ : آدرس پست الکترونیک جدید بنده : n.hajloo@gmail.com

هانا حواري : شما ميدونين فلسفه اينکه خط فارسی کنونی از راست به چپ نوشته ميشه چیه ؟ اگه کتابی در اين مورد ميشناسين لطفا راهنمائی کنيد . ممنون

پاسخ : در مورد زبان فارسی کنونی باید عرض کنم بنده هیچ اطلاعاتی در مورد زبان فارسی کنونی ندارم .

تعدادی از دوستان در مورد پرچم و تصویر مربوطه پرسشهایی داشتتند که باید عرض کنم در اولین فرصت تصاویر مربوطه بروز خواهند شد .

کلوب خط میخی

در مورد کلوب خط میخی باید عرض کنم ، چنانچه گفته شد بنده زمان کافی برای رسیدگی به تارنما و کلوب نداشته ام و در این مدت مدیریت کلوب ، به علت نبود بنده ، مدیریت کلوب را به یکی دیگر از دوستان فرهیخته بنده اعطا نمود ( متاسفانه این کار در کلوب مرسوم است ) ، بنده پیش از نوروز در کلوب خط میخی یک مطلب بروز کردم که اتفاقات جالبی پیرامون آن به وقوع پیوست ، ابتدا مطلبی را که بنده در کلوب بروز کردم ملاحظه می فرمایید و سپس وقایع ماوقع .

 

--------------------------------------------------------------------------------

دورد بر همگي دوستان ،

پيش از هر چيز لازم است نوروز را به همه شما تبريك گفته و آروزي بهترين ها را براي شما داشته باشم .

--------------------------------------------------------------------------------

چنديست كه بنده مطلبي در تارنماي خط ميخي و كلوب آن ( همين كلوب ) مطلبي نمي نويسم و بسياري از دوستان علت آن را جويا مي شوند ، بايد عرض كنم كه بنده در اين مدت درگير كارهاي عقب افتاده شخصي بوده و درگير كارهاي مربوط به ازدواج خود هستم كه اين ها باعث شده بنده زمان كافي براي رسيدگي به تارنما و كلوب را نداشته باشم .

همچنين بنده با ايجاد كلوب خط ميخي اميدوار بودم دوستان گرامي به بنده ياري رسانيده و در اين امر يار و همراه من باشند ، متاسفانه در اين مدت مديريت كلوب ، مدير اين كلوب را تغيير داده كه براي بنده جاي بسي تعجب گذاشته كه چطور كسي از اعضاي اين كلوب راضي شده كه مديريت كلوبي كه راهش چيز ديگريست را بر عهده گرفته و مسير آن را عوض كند ، آيا براستي بهتر نبود كه ايشان كلوبي ايجاد مي كردند با نامي مناسب براي آنچه اتفاق مي افتد ؟

اميدوارم ايشان مطلب بنده را حذف نكنند و اجازه دهن كه دوستان خود قضاوت كنند كه اين كار براستي چه معنايي مي دهد .

ديگر آنكه ايشان فرموده بودند مديريت قبلي گفته بودند از نوشتن بصورت فينگيليسي خودداري كنيد ، اماحالا به هر شكل و زباني كه مايليد بنويسيد ، آيا براستي كلوبي كه براي حفظ ميراث اين مرزو بوم تشكيل شده بايد به صورت فينگيليش مطلب نوشت و البته با هر زبان ديگري ؟

--------------------------------------------------------------------------------

از مديريت جديد كلوب كه بگذريم بايد متذكر شوم كه بزودي سري جديد مطالب در تارنماي خط ميخي بروز خواهد شد و نقدي نيز درباره فيلم 300 خواهيم داشت و همچنين فيلم يك شب با پادشاه ، و همچنين پرسش هايي كه دوستان در اين مدت از بنده كرده بودند و بنده زمان كافي براي پاسخ گويي به آنها نداشتم نيز در اين مقالات پاسخ داده خواهد شد ،

اميدوارم اگر كسي پرسشي داشته و تا آخر تعطيلات نوروزي پاسخ آن را دريافت نكرد مجددا بنده را مطلع كند تا سريعا پاسخ وي را برايش ارسال كنم .

--------------------------------------------------------------------------------

در پايان از شما همراهان گرامي قدرداني كرده و اميدوارم سالي خوش و سرشار از آزادي در پيش داشته باشيد .

قربان شما ناصر حاجلو ...

 

متن بالا رونوشت مطلبی بود که بنده در کلوب خط میخی بروز کردم . و همچنین با استفاده از سیستم پیام رسان سایت کلوب که پیام اعضای کلوب را منتقل می کند ، پیامی برای مدیریت جدید کلوب ارسال کردم که از بیان آن در اینجا معذورم ( بعلت شخصی بودن پیام ) در این پیام بنده با سپاسگذاری از ایشان برای مدیریت کلوب در این مدت ، از ایشان خواستار بازگرداندن مدیریت کلوب شدم .

در کمتر از 30 دقیقه نوشتار بنده را در کلوب 3 نفر مطالعه کردند و پس از آن در عین ناباوری مدیریت کلوب مطلب بنده را ( با توجه به خواهشی که از ایشان کرده بودم ) پاک کردند .

اینکه پاک کردن مطلب چه معنایی داشته مشخض است و بنده این مطلب را به همین دلیل در این تارنما بیان می کنم که ایشان پاسخگوی آنچه به وقوع پیوست باشند ، شاید ایشان از اتفاقات بی خبر بوده و اصل قضیه چیز دیگریست ، بهرروی بنده مجددا درخواست خود را مبنی بر روشن سازی اتفاقات ، بخصوص پاک کردن مطلب بنده در کلوب خط میخی و همچنین بازگرداندن مدیریت کلوب به شخص بنده اعلام می دارم .

منتظر پاسخگویی مدیریت جدید کلوب خط میخی هستم . با سپاس از ایشان .

فیلم 300 بر اساس واقعیت و داستان فیلم

داستان فیلم

آنچه در فیلم می گذرد داستانی است بر محور ایستادگی 300 بادی گارد شخصی لئونیداس - شاه اسپارت – روبروی سپاه یک میلیون نفری ایران ، و متوقف ساختن سپاه ایران به مدت سه روز .

راوی فیلم در ابتدا توضیحاتی در مورد بزرگ شدن مردهای اسپارتی می دهد و سختی هایی را که آنها می کشند تا بزرگ شوند نشان می دهد ، توضیحات راوی با بزرگ شدن یک پسر همراه است که در انتها مشخص می شود کسی که بزرگ شدنش به رویت بیننده رسیده لئونیداس است . وی پس از بازگشت از کوه و بیابان و جنگل ، یک روزه پادشاه می شود ، احتمالا پس از 3 ماه یا 3 سال ، سفرایی از ایران به اسپارت می آیند و به اسپارت می گویند یا تسلیم شو و یا آماده جنگ باش . که پادشاه اسپارت بر خلاف اصول دموکراسی ( که در فیلم سمبل یونان است ) سفرای ایران را می کشد .

با این کار اسپارت جنگ را برای اسپارت می خرد ، نکته جالب آن است که لئونیداس تمامی تلاش خود را برای جنگ با ایران می کند و نزد الهه ای می رود که اجازه جنگ را بگیرد اما طبق معمول سینمای هالیوود عوامل خشایارشا الهه جنگ یونان را خریده اند و وی دستور تسلیم شدن را می دهد .

لئونیداس که نمی تواند اجازه جنگ را بگیرد با 300 بادی گاردش به پیشواز سپاه خشایارشا می رود تا در راه حفاظت از آزادی و دموکراسی یونان و سرتاسر اروپا ( که معلوم نیست در کجای تاریخ قدیم نقش داشته اند ) شهید شود . در این راه از شهری می گذرد که سپاه ایران آن را با خاک یکسان کرده است . و تنها یک کودک زخمی زنده مانده که با بردن نام گارد جاوید خشایارشا در آغوش لئونیداس جان می دهد .

نکته بسیار جالب آن جاست که وقتی 300 اسپارتی به جلوتر می آیند سپاه ایران را می بیند و هیچ معلوم نیست که سپاهی که به جلو آمده به چه منظوری عقب نشینی کرده ، به هر روی اسپارتی ها در راه  رسیدن به ارتش ایران ابتدا غرق شدن ناوگان دریایی ایران را مشاهده می کنند و سپس سپاه پیشدار ایران را مشاهده می کند که از شهرهای سر راه باج می گیرد که خشایارشا آنها را با خاک یکسان نکند در این راه ، این پیشدار که وصف ظاهرش زننده اش لازم نیست ، با اسپارتی ها برخورد می کند و اسپارتی ها او را ادب می کنند .

سپس فیلم لحظه برخورد اولیه اسپارتی ها با ایرانی ها را نشان می دهد که اسپارتی ها سربازهای از جنگ هیچ چی نفهم ایرانی را قلع و قمع می کنند . و بعد سپاه پشتیبان است که نابود می شود و کوهی از سربازهای تلف شده ایرانی ایجاد می شود ، این گونه است که روز اول به پایان می رسد و در پایان روز سربازهای نیمه جان ایرانی توسط اسپارتی ها کشته می شوند . ( البته با دموکراسی کامل برای نجات یافته گان )

در روز بعد ارتش میلیونی ایرانی که از پس 300 نفر بر نیامده مجبور است از گارد جاوید استفاده کند که معمولا بر اساس جنگ های ایران در قلب سپاه هستند و تا لحظه آخر وارد جنگ نمی شوند ، البته این سپاه دارای غول های بی شاخ و دمی هستند که تشنه خون انسان ها هستند و یکی از همین غولها می رود که لئونیداس را بکشد اما لئونیداس که قهرمان داستان است ، سر این غول بی شاخ و دم را از تنش جدا می کند ، پس از آن گارد جاوید که از کشتن این 300 نفر بر نمی آید فیل های ایرانی هستند که به پیش می آیند و البته به ته دره می افتند . روز دوم که تمام می شود اگر درست به خاطر بیاورم خشایارشا به پیش می آید تا با لئونیداس صحبت کند ، که البته لئونیداس او را به جنگ دعوت می کند و می گوید ما پاسدار دموکراسی و آزادی غرب هستیم و حاضریم در این راه بمیریم . البته ممکن است در روز اول با خشایارشا ملاقات کرده باشد ، چون این نقد را با تفاوت 4 – 5 روز از مشاهده فیلم می نویسم ممکن است فراموش کرده باشم بهرحال این گفتمان است که پیام فرانک میلر را مبنی برایستادگی اسپارتی ها بیان می کند .

در روز بعد هم هیولاهای ایرانی با کرگدن های خود به اسپارتی ها حمله ور می شوند که این کرگدن نرسیده به اسپارتی ها بر روی زمین می افتد ، پس از آن نوبت به جادوگرهای ایرانی می رسد که به سمت اسپارتی ها نارنجک پرتاب می کنند . و البته طبق معمول لئونیداس قهرمان تمامی نارنجک های ایرانی را نابود می کند و بدین ترتیب روز سوم هم به پایان می رسد .

به هر روی در روز چهارم و پس از توقف سه روزه ارتش ایران که از پس 300 نفر بر نیامد به یاری یک پیرمرد گوژپشت اسپارتی ( که در روز اول به نزد لئونیداس رفته و لئونیداس به علت اینکه او نمی تواند قدش را راست کند از پذیرش وی در ارتش 300 نفره اش معذور است ، ) و با وعده زن های روسپی و البته یک دست لباس ارتش ایران ، با راهنمایی وی تعدادی از سپاهیان گارد جاوید را به پشت 300 اسپارتی می فرستد تا آنها محاصره شوند ، نکته جالب آنکه در این روز خشایارشا سوار بر یک مرکب بزرگ و عظیم وارد میدان جنگ می شود و سفیر صلح و دوستی ایران مثل همیشه قبل از نبرد ، نزد لئونیداس می رود و به او می گوید صلح کن تا اسپارت متعلق به تو باشد و یونان تابع تو باشد ، فقط باید تحت نظارت شاه ایران باشی که لئونیداس ابتدا قبول می کند ولی در چند ثانیه یاد خاطراتش می افتد و نظرش عوض می شود و با یک فرمان ، شخصی از پشت وی سفیر ایران را به قتل می رساند و لئونیداس نیزه خود را به سبک قهرمانان المپیک به سمت خشایارشا پرتاب می کند و خشایارشا که منتظر است تا این نیزه به او اصابت کند منتظر می ماند تا این نیزه گوشه لبش را پاره کند . پس از آن در کمتر از 15 ثانیه سپاه 300 نفری اسپارتی نابود می شود .

البته فیلم یک جریان انحرافی دارد که همسر لئونیداس آن را پیش می برد و کلیت آن بر محور حمایت های وی از لئونیداس و همراه ساختن ارتشی است که الهه جنگ آنها را از جنگ محروم کرده این زن در این راه و بر پایه اصول دموکراسی غرب مانند یک روسپی عمل کرده و با فرمانده ارتش همخوابگی می کند البته روز بعد در مجلس مشخص می شود که این فرمانده نوکر دربار ایران بوده چراکه وقتی در مجلس همسر لئونیداس وی را به قتل می رساند از جیب وی دریک های هخامنشی که با تصویر خشایارشا مزین شده  ، بیرون می ریزد و مجلس متقاعد می شود که سپاه را به جنگ با ارتش ایران بفرستد و صحنه آخر فیلم ارتش هزاران نفری یونان را به سرکردگی مورخی که لئونیداس فستاده نشان می دهد که برای رزم با ارتش ایران آماده شده اند .

نقد فیلم

در زیر به نکاتی اشاره می شود که از لحاظ تاریخی مشکل دارند .

اصولا ایرانی ها ماند لشکر بربرها نشان داده شده اند و در مجلس اسپارت علنا ایرانی ها بربر خطاب می شوند .

از تعریف چهره پلشت ایرانی ها که شباهت به هر چیزی بجز آدمیزاد داشت خودداری می کنم .

لباس ارتش ایران بد طراحی نشده بود ( ارتش پیاده نظام ) اما کلاه آنها بیشتر یادآور اعراب مسلمان بود و با استفاده از فیلم برداری هوشمندانه چیزی که بیشتر به نظر بیننده می آید عرب بودن ارتش است نه ایرانی بودن آنها .

گارد جاوید که درواقع تنها ارتش منظم ایران بوده ( ارتش 10 هزار نفری شاهنشاهی ) ارتش ارواح نامیده می شود .

جادوگران یهودی که به خشایارشا خدمت می کنند دقیقا یادآور ساحرهای فیلم ده فرمان هستند و گویا کارگردان قصد دارد بیننده را متوجه سازد که ارتش ایران از ایرانی خالی بوده و تمامی اشخاص مهم در ارتش غیر ایرانی بودند ، حتی لباس جادوگر ها که مجهز به نارنجک بودند مانند لباس کاهن های یهودی است و صحنه پرتاب نارنجک ها شما را بیشتر یاد چهارشنبه سوری فعلی خواهد انداخت تا صحنه جنگ یک ارتش . ( این هم نتیجه به تمسخر گرفتن جشن چهارشنبه سوری توسط خودمان )

اسپارت در فیلم به قدری مهم نشان داده شده که بیننده در صورت نداشتن اطلاعات فکر میکند خود یونان است ، اصولا از لحاظ تاریخی و بر اساس گفته هرودوت و گزنفون ، یونان شامل 11 کشور بود و هیچ کشور واحدی وجود نداشت و اسپارتی ها فقط و تنها فقط جزو سربازهای  قوی و ملبس بودند ، این اسپارتی ها حتی آن قدر قدرت نداشتند که سرتاسر یونان را فتح کنند و کشوری یکپارچه ایجاد کنند ، اما در فیلم مضهر قدرت سرتاسر یونان معرفی می شوند و حتی در چندجا یونان معرفی می شود . و حتی برای تمامی یونان تصمیم می گیرند . توجه داشته باشید که اصولا چیزی که در تمامی 11 کشور تابع آتن مهم بوده خود آتن بوده و آتن است که یونان خطاب می شده و حتی خود آتن همیشه با لفظ آتن خوانده میشده و نه یونان . حتی خشایارشا برای جنگ و آرام کردن آشوبی آمده که در آتن حکمفرماست و نه اسپارت .

چند کشور از ملل یونان که با خشایارشا صلح می کنند و آتنی ها هم که شهر را خالی می کنند ، حال آنکه این 300 نفر از کجا سه روز خشایارشا را معطل می کنند نا معلوم است و اصلا معلوم نیست این 300 قهرمان که می توانند یک میلیون نفر را سه روز متوقف کنند چرا به یکباره و ظرف کمتر از 15 ثانیه نابود می شوند .

پیرمردی که در فیلم نشان داده شده و دروازه شهر را می گشاید ، در داستان واقعی لشکر خشایارشا را از کوه عبور می دهد اما در فیلم معلوم نیست این لشکر همراه پیرمرد چه می شود و فقط چند تصویر کوتاه از ارتش گارد جاوید نشان داده می شود که به دنبال او هستند و بعد نیست می شوند .

در روز سوم اسپارتی ها که بالاخره یکی دو نفری کشته داده اند یک نماینده برای بیان اتفاقات رخ داده به اسپارت می فرستند ، توجه داشته باشید که این شخص درواقع مورخ داستان 300 اسپارتی است ، معلوم نیست پس از بازگشت وی باقی داستان از زبان چه کسی جز فرانک میلر نقل شده است .

مرکب خشایارشا در روز سوم با استفاده از سر ستون های پارسه ( تخت جمشید ) تزیین شده که نشان می دهد فرانک میلر حتی یک ثانیه هم در این مورد تحقیق نکرده است ، چراکه سر ستونی که در این مرکب استفاده شده ، فقط در پارسه یافت شده و اثبات شده که این سر ستون در هیچ کجای قصرهای پارسه استفاده نشده و گویا مورد قبول پادشاه قرار نگرفته بوده ، اما کارگردان فیلم از این سرستون در مرکب شخصی پادشاه استفاده می کند .

معلوم نیست در کجای تاریخ زخمی شدن خشایارشا در این جنگ یاد شده است .

دریک هایی که از جیب فرمانده ارتش اسپارت بیرون می ریزد تصویر خشایارشا را بصورت کاملا واضح و مشخص نشان می دهد که به سبک سکه های جدید اروپایی ضرب شده است نشان می دهد ( منظور تصویر بزرگ خشایارشا در وسط سکه است مثل ملکه های انگلیس و غیره ) ، اصولا هر انسان نادانی می داند که دریک هخامنشی در مزان خشایارشا به سبک دریک داریوش با تصویر یک کماندار در وسط ضرب میشد که این کماندار پادشاه نبوده و بعلت ارزش سربازهای ایرانی تصویر آنها بر روی سکه ضرب میشده ، اما سکه در فیلم معلوم نیست به چه دلیلی جز غالب بودن فرهنگ یونان و صدور سکه از یونان به ایران ، بدان شکل ضرب شده است .

نکته بسیار جالبی در فیلم وجود دارد و آن قلیان خشایارشا است باز هم برای بیشتر عرب نشان دادن ایرانی ها ، نکته دیگر نشان دادن زن های همجنس باز ایرانی است که بیشتر به روسپی های آمریکایی شباهت دارند .

از نکاتی که حائز اهمیت است فیلم بردرای فیلم است که به نظر بنده از سایر عناصر فیلم نمود بیشتری داشت و هر جا کارگردان می خواهد چیزی را برجسته کند بجای اینکه از فیلمنامه کمک بگیرد از هنر فیلم برداری استفاده میکند .

داستان بر اساس واقعیت

در زیر داستان نبرد خشایارشا با آتن را مطالعه می فرمایید که دو سال گذشته و در سه مطلب در تارنما نوشته شده بود .

پس از اينکه خشايارشا وارد آتن شد اردوگاه خود را در خارج از آتن قرار داد . وي مي دانست که يونانيان در پلوپونز واقع در جنوب يونان يک ارتش دارند و پيش بيني مي کرد  که ممکن است آن ارتش به آتن بيايد و وي را در آن شهر محاصره نمايد. اين بود که ارتش ايران را در خارج از آتن متمرکز کرد که اگر ارتش يونانيان آمدند ارتش او در داخل کشور محاصره نشود . خود خشايارشا بعد از ورود به شهر در عمارت پوله ته ريوم يعني عمارت مجلس سناي آتن منزل کرد . گارد جاويد که گارد مخصوص پادشاه بود نيز در همين عمارت جاي گرفت . روزي که ارتش ايران وارد آتن شد در آن ضهر حتي يک نفر هم به چشم نمي خورد ، اما عمارت بزرک آکروپل پر از جمعيتي بود که به آن پناه برده بودند تا الهه آتنه که خداي آتن بود از آنها محافظت کند و همين طور هم شد و خشايارشا امر کرد که مزاحم آنها نشوند . آنهايي که در آکروپل جمع شده بودند کساني بودند که نتوانستند خود را از آتن دور کنند بعضي از آنها بر اثر فقدان وسيله نقليه و بعضي بعلت نداشتن بضاعت در معبد بزرگ بست نشسته بودند به اين اميد که الهه اتنه آنها را خواهد رهانيد و بعلت اينکه خشايارشا به براي اديان ساير ملل احترام قايل بود از حمله به آکروپل و کساني که در آن بودند خودداري کرد و چون مي دانست که آنهايي که در آکروپل نشسته اند از حيث خواربار دچار مضيقه خواهند شد ، به آنها آزادي داد که از آنجا خارج شوند  و براي خود غذا تهيه کنند .

در تواريخ اروپا نشته شده که خشايارشا آتن را ويران کرد . اين نوشته صحيح نيست . و پادشاه ايران قلعه آکروپل را ويران کرد نه معبد آکروپل را . قلعه آکروپل که دژي بود جنگي به امر خشايارشا ويران شد ، ايم دژ بالاي تپه آکروپل به نظر مي رسيد و آن قلعه را پي زيس ترات بنا نمود . آتن شهري بود بلادفاع ، يعني شهري که براي حفظ آن نجنگيده بودند و در آن زمان هم هرگز شهرهاي بلادفاع را ويران نمي کردند .

در تواريخ اروپانوشته شده که خشايارشا بعد از ورود به آتن آن شهر را به جبران شهر سارد پايتخت ليدي که يونانيان سوزانيده بودند ، سوزانيد و ويران کرد و اين اشتباه يا تعمد بايد اصلاح شود . خشايارشا در آتن جز دژ جنگي آکرپل و ديوار شهر که اطراف آتن بود چيزي را ويران نکرد و روزي که ايرانيان از شهر رفتند تمام عمارت بزرگ شهر باقي بود و آتن را خود يونانيان در جنگ داخلي که از سال 431 تا 404 ق.م طول کشيد و به جنگ هاي پلوپونز معروف بود ويران کردند و هرکسي که در اين باره ترديد دارد بايد تاريخ توسيديد را بخواند .

توسيديد اسم جنگهاي داخلي يونان را پلوپونز گذاشته است و آن جنگها از سال 431 ق.م شروع شد يعني 50 سال پس از مراجعت ايرانيان .توسيديد صديق ترين مورخ يونان است و خود او در جنگهاي پلوپونز شرکت داشته است و وقايع آن جنگها را تا سال 411 ق.م نوشته و دنبال وقايع آن جنگ ها از طرف  گزنفون  در کتابي به نام  هله نيک  يعني يونانيان نوشته شده است و وقايع جنگ به سال 404 ق.م ختم مي شود . آتن پايتخت يونان در آن جنگها که بين خود يونانيان در گرفت ويران شد ، اما نه بطور کلي و انصاف نيست که ويراني آتن را به حساب ايرانيان بگذارند . ايران در جنگهاي داخلي يونان دخالتي نداشت مگر بطور غيرمستقيم و اسپارت  با نيروي طلايه ايران در آن جنگها با آتن مي جنگيد .

واقعيت تاريخي اين است که خشايارشا رفته بود تا اينکه آتن را ويران کند اما شجاعت يونانيان در دو جنگي که با وي داشتند خيلي در پادشاه ايران موثر واقع گرديد . از آن گذشته خشايارشا و سربازان ايراني که با وي به آتن رفتند متمدن بودند  با مفهوم واقعي اين کلمه . آنها شهرنشين به شمار مي آمدند و به آباداني علاقه داشتند و عمارت زيبا را مي پسنديدند و خشايارشا که تا آن روز هنوز مشغول ساختن کاخ پارسه يا همان تخت جمشيد بود ( کاخي که داريوش بزرگ ساختن آن را آغاز کرد ) به خود اجازه نمي داد که عمارت زيباي آتن را ويران کند .

توسيديد ميگويد در روز سوم بعد از اينکه  خشايارشا وارد آتن شد ، جار زد که هر کس از آتن رفته مراجعت کند و بداند که مال و جانش محفوظ است و چون مردم بي بضاعت و بي دست و پا که در آتن بودند غذا نداشتند و در شهر اذوقه به دست نمي آمد ، خشايارشا گفت که از گندم ارتش ايران به آنها بدهند  که براي خود نان طبخ کنند و در روز پنجم بعد از ورود ايرانيان به آتن دکانهاي نانوايي به کار افتاد و شهر آتن وضع جنگي خود را از دست داد .

در روز دهم بعد از ورود ايرانيان به آتن خشايارشا براي ديدن آکروپل رفت و حتي به خدام معبد الهه بزرگ آتن انعام داد . اسناد تاريخي نشان مي دهد که ده روز بعد از ورود ارتش ايران به آتن در محله سراميکم  چند کارگاه سفال سازي و در محله کولي توس  چند کارگاه  فلز سازي به کار افتاد و باز از اسناد تاريخي فهميده مي شود که ده روز بعد از ورود ارتش ايران به آتن از داخل خانه هاي آتن صداي چنگ به گوش مي رسيد . اين اسناد تاريخي گواهي مي دهد که آتن به دست خشايارشا ويران نگرديد چون اگر ويران مي شد ، پادشاه ايران به معبد آکروپل نمي رفت و دکانهاي نانوايي و کوزه سازي و فلزسازي در شهر بکارنمي افتاد و زنهاي جوان چنگ نمي نواختند و در يک شهر ويران اگر هم دختري وجود داشته باشد حال آن را ندارد که چنگ بنوازد .

يکي از خقايق ديگري که حتي هرودوت نتوانسته انکار کند احترامي است که ايرانيان به نواميس يونانيان گذاشتند و اين نکته را نبايد کوچک دانست . سربازان ايراني لااقل يک سال و به روايتي بيش از يک سال از زنهاي خود دور بودند و اکثر آنها جوان بشمار مي آمدند و در دوره اي از عمر بسر مي بردند که به اقتضاي طبيعت ، مرد بشدت متمايل به زن مي شود . زنهاي يونان هم بر اثر لااقل سيصد سال ورزش خوش اندام بودند و زيبايي داشتند ، معهذا ديده نشده که يک افسر يا سرباز ايراني به يک زن يوناني تعرض کند . در تمام تواريخي که يونانيان راجع به جنگهاي ايران و يونان نوشته اند ، حتي يکبار ديده نمي شود که نوشته باشند که يک افسر يا سرباز ايراني به يک زن يوناني تجاوز کرده باشد . در صورتي که در عرف قديم وقتي يک شب ارتش وارد کشوري مي شد همانطور که اموالملت مغلوب را متعلق به خود مي دانست زنهاي آن ملت را هم از آن خود مي دانست . اما ايرانيان دوره هخامنشي آنقدر مقيد به احترام نواميش بودند  که هرگز به خود اجازه نمي دادند هنگام تهاجم به يک کشور به زنهاي ملت مغلوب تجاوز کنند .

آنها مردها را اگر مقاومت مي کردند مي کشتند  و اسير مي کردند ولي زنها را محترم مي شمردند و کتزياس طبيب و مورخ يوناني که مدتي بعد از ورود خشايارشا به آتن در دربار ايران خدمت مي کرد و بيست سال در ايران بسر برد نوشته است که در ايران زني روسپي وجود ندارد . دوره توقف کتزياس در ايران دوره اي بود که اخلاق عمومي نسبت به دوره آغاز هخامنشيان سست شد زيرا پادشاهاني که پس از داريوش بزرگ و خشايارشا بر اريکه قدرت نشستند ، خود چنان بي بند و بار بودند که نمي توانستند در مسائلي که مربوط به عفت مي شود  سختگيري کنند معهذا حتي در آن زمان در ايران زن روسپي نبوده است .

نکته ديگر که در تمامي تواريخ يوناني ديده مي شود عدم خشونت سلاطين هخامنشي نسبت به دشمناني بود که ابراز اطاعت مي کردند . در تمامي مدتي که خشايارشا در يونان بسر مي برد هر کس را که ابراز اطاعت کرد مورد عفو قرار داد و هر افسر و سرباز که تسليم مي گرديد از هرگونه مزاحمت مصون بود .

اگر پادشاه ايران آتن را ويران کرد و خرابه هاي آن شهر جغد نشين شد، چرا قبل از خروج ارتش ايران از آتن قسمتي از سکنه آن شهر که مهاجرت کرده بودند مراجعت نمودند ؟ و آيا قابل قبول است که خانواده هاي با بضاعت آتني که به پلوپونز رفته بودند و در آنجا به راحتي و دور از خطر بربرها ( وحشي ها !! ) زندگي مي کردند ، جان و مال خود را بخطر بياندازند و به آتن مراجعت کنند تا در آنجا به قتل برسند و اموالشان به يغما برود و نواميسشان به دست ايرانيان برسد ؟

اين را هم خود يونانيان مي نويسند و مي گويند قبل از اينکه ايرانيان از آتن مراجعت کنند عده اي از سکنه شهر آتن به خانه هاي خود در آن شهر برگشتند . ذکر کلمه «  خانه » در تاريخ گواهي مي دهد که حداقل تمامي آتن به دست خشايارشا ويران نشده بود وگرنه خانه اي باقي نمانده بود تا اينکه مردم بابضاعت آتن در آن سکونت کنند .

آنچه تا اينجا راجع به ورود ارتش ايران به آتن گفتيم از تحقيق بي طرفانه پروفسور بارن انگليسي بود و ما هنگام نقل آن همه چيز را خلاصه کرديم که خوانندگان خسته نشوند (( لازم بذکر است اين مطالب را نويسنده کتاب گفته نه نويسنده وبلاگ ! )) و پروفسور بارن در تحقيق خود ، طوري آتن را هنگام ورود ارتش ايران نشان مي دهد که در بعضي از خيابانها نام خانه ها را نيز مي برد . اينک اجازه مي خواهيم که سطوري چند از نوشته هرودوت را راجع به ورود ارتش ايران به شهر آتن از نظر خوانندگان بگذرانيم . هرودوت مي گويد :

"" وقتي وحشيان ( ! ) وارد آتيک شدند ، ديده بان ورود آن ها را به اطلاع آتن رسانيد و آنگاه که ارتش وحشيان به آتن نزديک گرديد ، شهر تخليه شده بود ، اما يک پادگان قوي در شهر وجود  داشت و سربازان آن پادگان بر سرايرانيان سنگ باريدند و مانع از اين شدند که به ديوار آتن نزديک گردند و ارتش ايران چند روز مقابل آتن متوقف شد و نتوانست وارد شهر شود مگر بعد از اينکه آخرين سرباز مدافع  ديوار شهر به قتل رسيد . انگاه ايرانيان وارد شهر شدند و خشايار پادشاه در عمارت مجلس سنا منزل کرد و ارتش او به معبد آکروپل رفت و تمام فقرايي را که به آن معبد پناهنده شده بودند به قتل رسانيد و آنگاه ايرانيان معبد آکروپل  را مورد تاراج قرار دادند و هرچه داراي ارزش بود و نظيرش در دنيا وجود نداشت آتش زدند . چند روز بعد خشايارشا گفت يونانيان آزاد هستند که به آتن برگردند و به معبد آکروپل بروند و در آنجا براي  آتنه الهه آن معبد قرباني کنند و علت صدور آن فرمان اين بود که خشايارشا خوابي ديد و از چپاول و سوزانيدن و ويران کردن معبد آکروپل پشيمان شد !! ""

اين نوشته هرودوت تقريبا صد سال بعد از مرگ او به نظر اسکندر مقدوني رسيد و چون در آن موقع معبد آکروپل ويران بود ، آن جوان مقدوني يقين حاصل کرد که ايرانيان معبد آکروپل را آتش زدند و ويران کردند و براي اينکه انتقام بگيرد  کاخ پارسه (  تخت جمشيد ) را بعد از اينکه مورد يغما قرار داد آتش زد و ويران کرد و به جرات مي توان گفت که اگر هرودوت اين نوشته را نمي نوشت کاخ پارسه در فارس سوزانيده نمي شد . در اين که معبد آکروپل از طرف خشايارشا مورد تاراج قرار گرفت ترديدي وجود ندارد و خشايارشا به سبک قوانين جنگ در آن زمان تصاحب اشياي گرانبهاي آن معبد را حق خود مي دانست ولي آن معبد را نسوزانيد و ويران نکرد .

هرودوت باز هم از روي غرض نوشته است که جنگ آتن ، دو مرخله داشته يکي جنگ براي عبور از ديوار شهر و ديگري جنگ براي تصرف معبد آکروپل . دو جنگ اخير بيست روز طول کشيده و مدت بيست روز ارتش پنج ميليوني (!) ايران با يک مشت افراد بي بضاعت که نتوانسته بودند از آتن بروند و در معبد آکروپل مجتمع شدند پيکار مي کردند و بعد از غلبه تمام مدافعين را قتل عام نمودند ( ! ) .

«  پلوتارک  » هم که با هرودوت پنج قرن فاصله زماني داشته و ناگزير روايات مربوط به ورود ارتش ايران را به آتن از مورخين يوناني بخصوص هرودوت گرفته جنگ آکروپل را بيست روز ذکر مي کند و آدمي متحير مي شود که چگونه يک ارتش بزرگ پنج ميليوني  مدت بيست شبانه روز مقابل معبد آکروپل معطل شده و نتوانسته بر يک مشت افراد بي بضاعت و بي اسلحه که در آن معبد بودند غلبه نمايد . حتي اگر معبد آکروپل يک پادگان قوي  براي دفاع داشت باز در ظرف مدت کوتاهي و شايد يک روز آن پادگان از پا در ي آمد و اگر قبول کنيم  که ارتش عظيم خشايارشا مدت بيست روز مقابل آکروپل در داخل  شهر آتن معطل شد آيا دليل بر اين نيست که پادشاه ايران نخواست اقدامي بکند که سبب ويراني آن معبد بزرگ و زيبا گردد ؟؟

هرودوت نتوانسته مراجعت آتني ها را به آن شهر انکار کند و تصديق نموده که خشايارشا به مردم شهر تامين داد و آنها به آتن مراجعت کردند . خشايارشا آکروپل را ويران نکرد ولي دو مجسمه از آن خارج نمو.د و به ايران برد که در کاخ پارسه ( تخت جمشيد ) نصب نمود و هر دو مجسمه از زمامداران سابق آتن بود . يکي به اسم « هارموويوس » و ديگري به اسم « آريستو گيتون » و آن دو مجسمه را با مفرغ ساخته بودند و آنقدر از لحاظ هنري زيبا بودند که خشايارشا نتوانست از آنها بگذرد و هر دو را به ايران برد و آن دو مجسمه تا پايان سلطنت هخامنشيان در کاخ پارسه ( تخت جمشيد ) بود و بعد از اينکه اسکندر ايران را اشغال کرد آن دو مجسمه را از آن کاخ خارج کرد و به يونان فرستاد تا اينکه در کاخ آکروپل نصب شود . امروز اين دو مجسمه هست ، ولي مجسمه هاي اصلي نيست و نمي دانيم مجسمه هاي اصلي که از ايران به آکروپل برگردانيده شد گرفتار چه سرنوشتي شدند . دو مجسمه اي که امروز ديده مي شود کپي است يعني آنها را از دو مجسمه اصلي کپي کردند .

هرودوت مي گويد در حالي که خشايارشا معبد آکروپل را محاصره کرده بود و با مدافعين آن معبد مي جنگيد ، جنگ دريايي سالاميس در گرفت . اين نکته غير از جنگ بيست روزه معبد آکروپل صحت دارد و هنگامي که خشايارشا در آتن بود بين نيروي  دريايي يونان و ايران در نزديکي جزيره سالاميس جنگ در گرفت .

خب اینم از مطلب امروز ، پاینده ، آزاد و سربلند باشید . قربان شما ناصر حاجلو


الفبا در ايران ميانه

درود بر همگي دوستان ، امروز پس از يك ماه وقفه در بروز رساني تارنما ،‌مطلب ديگري رو براي شما انتخاب كردم كه در ادامه خواهيد خوند . اما از دوستاني كه در اين مدت با ارسال اي-ميل سوالاتي پرسيده بودند ، بايد عرض كنم كه جوابهاشون براشون ارسال شده و مي تونند پاسخشون رو ببينند ، بجز دو تن از دوستان كه يكي تشريح نام پارميدا رو خواسته بودند و ديگري ترجمه چند كتيبه كه خودشون ارسال كرده بودند ، بايد عرض كنم بخاطر كمي وقت هنوز زمان براي پاسخ به اين دوستان پيدا نشده كه از همينجا از ايشان پوزش خواسته و عرض مي كنم كه در سريعترين زمان ممكنه پاسخ ايشان نيز داده خواهد شد . و اما مطلبي كه امروز خواهيد خواند ، به درخواست دوستاني كه مطالبي در مورد زبان پهلوي خواسته بودند داده ميشه و بايد بگم كه اين مطلب در سه يا چهار مطلب ديگر نيز ادامه خواهد داشت .

 

الفبا در ايران ميانه

 

غير از الفباي بلخي ، همه الفباهايي كه براي نوشتن زبانهاي ايراني ميانه به كار رفته مستقيم يا غير مستقيم از الفباي آرامي امپراطوري گرفته شده اند .

آراميان مردماني سامي بوده اند كه در هزاره دوم پيش از ميلاد مسيح در شام و بين النهرين زندگي مي كرده اند . اراميان در سال 625 ق.م دولت كلده را در بابل تاسيس كردند . اين دولت را كوروش بزرگ در سال 539 پيش از ميلاد مسيح برانداخت و بابل را استاني از امپراتوري هخامنشي كرد .

در سده هاي هفتم و هشتم ق.م ، زبان آرامي جاي زبان بابلي را گرفت ، و به منزله زبان بين المللي ، در منطقه اي كه امروزه خاورميانه ناميده مي شود ، رايج گشت . آراميان زبان خود را به الفبايي ، كه از فينيقيان گرفته بودند ، مي نوشتند . زبان ارامي در ميان يهود رواج يافت و جانشين زبان عبري شد . بخشي از عهد عتيق ، تلمود بابلي و تلمود اورشليمي به آرامي نوشته شده است . زبان مسيح (ع) و حواريون او ، آرامي بوده است .

دولت هخامنشي زبان ارامي را به عنوان زبان رسمي خود به كار گرفت  آن را در تمام دوره حكومت ، و در همه سرزمينهاي تحت حكومت خود به كار برد . زبان آرامي گويشهاي مختلفي داشته است . گويشي را ، كه در امپراتوري هخامنشي بكار مي بردند ، ماركوارت ، ايرانشناس آلماني ، « آرامي امپراتوري » ناميده است .

آرامي در اوايل دوره مسيحيت به دو گروه ممتاز از يكديگر تقسيم شد :

1)     گروه غربي كه گويشهاي  تَدمُري ، نبطي ، فلسطيني مسيحي و ارامي يهودي ( زبان تلمود اورسليمي ) را شامل ميشده است . امروز در چند دهكده از سوريه به آرامي غربي گفتگو مي كنند .

2)     گروه شرقي كه سرياني ، مندايي و آرامي يهودي ( زبان تلمود بابلي ) را در بر مي گرفته است . امروزه آرامي شرقي در ميان يهوديان ايران و عراق و منداييان و مسيحيان نستوري ( يا آسوري ) و كاتوليك ( يا كلداني ) رايج است . در جبل سنجار ، غرب موصل ، گويشي از آرامي جديد رايج است كه به گويشهاي غربي ارامي نزديك است .

در سده دوم ميلادي ، آرامي رايج در شهر الرها ، زبان رسمي مسيحيان شد و به سرياني معروف گشت. سرياني به الفباي خاصي كه دگرگون شده اي از الفباي ارامي است سطرنجيلي ناميده مي شود ، نوشته ميشده است .

از سده سوم تا هفتم ميلادي ، زبان سرياني زبان علمي مهمي بوده ؛ آثار بسياري بدان نوشته يا از زبانهاي يوناني و فارسي ميانه و عبري بدان ترجمه شد . در صدر اسلام آثار سرياني به زبان عربي ترجمه شدند . مسلمانان نخست به وسيله زبان سرياني با علوم يوناني آشنا شدند .

پس از سقوط هخامنشيان زبان آرامي به هستي خود در ميان ايرانيان ادامه داد . در اوايل سده سوم پيش از ميلاد مسيح تعداد كساني كه ارامي مي دانستند و مي توانستند آن را بنويسند بسيار كم شده بود ؛ از اين رو در نواحي مختلف ايران كاتبان هرگاه از نوشتن به زبان آرامي در مي ماندند ، جمله اي يا كلمه اي به فارسي ميانه يا پهلوي اشكاني يا سغدي يا خوارزمي  به كار مي بردند . مدتي پس از اين ، ارامي نويسي بكلي متروك شد و به جاي آن نوشتن به زبانهاي محلي يعني فارسي ميانه و پهلوي اشكاني و سغدي و خوارزمي به قلمهاي مختلف از الفباي ارامي آغاز گرديد ؛ اما واژه هايي كه كاربرد زيادي داشتند ، مانند « دانستن » و « رفتن » و « گفتن » و ضماير و حروف ، همچنان به ارامي نوشته مي شدند . اين واژه ها را كه « هزوارش » نام گرفتند ، به زبانهاي محلي مي خواندند . قلميهاي مختلف الفباي آرامي كه براي نوشتن زبانهاي محلي به كار مي رفتند ، در آغاز با هم اختلاف اندكي داشتند ، اما رفته رفته اختلافات زياد شد ، به طوري كه بعدها اگر كسي الفباي پهلوي اشكاني را مي آموخت الفاب فارسي ميانه را نمي توانست بخواند ، بلكه لازم بود اين الفبا را بياموزد .

از تَدمُر ، كه خرابه هاي آن در نزديكي حمص سوريه قرار دارد ، كتيبه هايي به زبان و الفباي آرامي از سده اول پيش از ميلاد مسيح تا سده سوم ميلادي به دست آمده است .

ماني ، مانند همه دين آوران ، علاقه داشت آثارش بسادگي و روشني در اختيار توده مردم گذارده شود  . الفباهايي كه براي نوشتن فارسي ميانه و پهلوي اشكاني و سغدي به كار مي رفت ، به علت داشتن هزوارش ، خواست ماني را برآورده نمي كردند . ماني ، براي برآوردن خواستش ، الفباي تدمري را ، با تغييراتي كه آن را براي نوشتن زبان فارسي ميانه متناسب كرده بود ، به كار مي گرفت . اين الفبا بعدا براي نوشتن آثار ماني به زبان پهلوي اشكاني و سغدي بكار گرفته شد .

نبطيان قومي عرب بوده اند كه در نبطيه ، واقع در جنوب درياي مرده ، زندگي مي كرده اند . نزد اين قوم الفبا و زبان آرامي ، از حدود سال 150 پيش از ميلاد مسيح تا حدود 150 ميلادي ، رايج بوده است . از الفباي نبطي ، الفباي سينايي نو  به وجود آمده كه از سده اول پيش از ميلاد مسيح تا سده چهارم ميلادي در شبه جزيره سينا ، رواج داشته است . الفباي كوفي و الفباي نسخ از الفباي سينايي نو اقتباس شده است . الفباهاي رايج در جهان اسلام از نسخ گرفته شده است .

خوارزميان تغييراتي در الفباي نسخ دادند تا آن را براي نوشتن خوارزمي متناسب كنند و آن را براي نوشتن زبان خود بكار بردند . بخشي از اثار بازمانده از خوارزمي به الفبايي ، كه از الفباي نسخ اقتباس شده ، نوشته شده است .

در سده هشتم يا هفتم پيش از ميلاد مسيح ، الفباي ارامي را بازرگاناني از اقوام سامي به هند بردند و از اين الفبا در هند الفبايي ساخته شد ، كه به الفابي « براهمي » معروف است . همه الفباهاي رايج در هند ، بجز الفباي خروشتي ، از اين الفبا كه نيمه الفبايي نيمه هجايي است ، گرفته شده اند .

سكاها الفباي براهمي را با تغييراتي كه آن را براي نوشتن سكايي متناسب مي كرد ،  براي نوشتن آثار خود بكار گرفتند . آثار بدست آمده از سكايي به سه قلم نوشته شده است ، دو قلم آن در آثار بدست ؟آمده از ختن و يك قلم آن در نوشته هاي به دست آمده از تمشق و مرتق به كار رفته است .

پس از آنكه نستوريان سرياني ، حدود سده پنجم ميلادي ، در سرزمين سغد سكني گزيدند و عده اي سغدي زبان به مسيحيت گرويدند ، الفباي سرياني با تغييراتي براي نوشتن زبان سغدي به كار گرفته شد .

حرفهايي كه براي نوشتن كتيبه هاي پهلوي اشكاني و فارسي ميانه ، متون مانوي ( به فارسي ميانه ، پهلوي اشكاني و سغدي ) ، متون سغدي مسيحي ، متون سكايي ،  نوشته هاي قديم خوارزمي ، برخي از نوشته هاي سغدي بودايي ، برخي از نوشته هاي بلخي ، متون اوستايي و متون پازند ، بكار برده ميشده ، جدا از هم نوشته ميشده اند . اين بدان معناست كه هر حرف تنها يك شكل داشته است .

حرفهايي كه براي نوشتن فارسي ميانه مسيحي ، برخي از نوشته هاي سغدي بودايي به كار برده مي شده ، برخي گسسته و برخي پيسوته نوشته مي شده اند .

حرفهايي كه براي نوشتن فارسي ميانه زردشتي ، برخي از نوشته هاي سغدي بودايي ، برخي از نوشته هاي بلخي و نوشته هاي جديد خوارزمي بكار برده ميشده ، پيوسته نوشته مي شدند . اين بدان معني است كه يك حرف بر حسب محل قرار گرفتن در آغاز و ميان و پايان كلمه شكلهاي مختلف داشته است .

 

منبع :

تاريخ زبان فارسي نوشته دكتر محسن ابوالقاسمي انتشارات سمت .

 

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم مفيد فايده بوده باشه ، قربان شما ناصر حاجلو .


ترکهای غيور و ميهن پرست ُ يا ترکهای . . .

درود بر همه دوستان ، چنديست كه بعلت مشغله زياد كاري زماني براي بروز كردن تارنما نبود، دراين مدت اتفاق هاي زيادي رخ داد كه به علت كمي وقت از آن مي گذريم ، اما مهمترين اين اتفاق ها يك صد سالگي مشروطيت در ايران بود كه در اين ارتباط چند پرسش براي بنده ارسال شد كه بنده يكي از آنها را كه به نظرم بسيار جالب است براي شما مي نويسم تا هم دوست عزيزمان الهام به پاسخش رسيده باشد ، و هم ديگران از اين اتفاق جالب اطلاعي پيدا كنند . لطفا توجه داشته باشيد كه اين مطلب اولين مطلب از تاريخمعاصر ايران است كه در اينتارنما نوشته مي شود و به احتمال بسيار زياد آخرين مطلب نيز خواهد بود . بنابراين از دوستان گرامي خواهشمند است اگر پرسشهايي در مورد تاريخ معاصر داريد از ساير دوستان كه در اين زمينه تحقيق كرده اند جويا شويد ، چراكه بنده هيچ تحقيقي در اين زمينه نداشته ام و اين مطلب را به درخواست يكي از دوستان ديگر از يك منبع كه دوست ديگري معرفي كرده بود يافتم كه اميدوارم هم مطلب سنديت داشته باشد ( كه اميدوارم دوستاني كه در اين مورد سنديت منبع اطلاع دارند ، من و ساير دوستان را آگاه سازند ) و هم اينكه مطلب همان قدر كه براي بنده جالب بود براي ساير دوستان نيز جالب باشد .

از آنجا كه زمان اندك استو من هم دوست دارم اين مطلب بسيار كوتاه باشه تا همه دوستان بتونن بخوننش ، به نگارش مطلب مي نشينيم و سپس به بيان منبع خواهيم پرداخت ، از تمامي دوستان خواهشمدنم كه مطلب را تا آخر بخوانند ، به خصوص از جايي كه با علامت «» مشخص شده است .

ترك هاي غيور و میهن پرست ، يا تركهاي ...

كار خوار و بار در شهر تبريز سخت شده ، گرسنگي نمايان گرديده بود و از آن سوي ، بهانه جويي روسيان و آرزوي سپاه فرستادن ايشان به آذربايجان ، بيم بزرگي شمرده ميشد . ثقه الاسلام رو به سوي محمد علي ميرزا آورده چاره را از او مي طلبيد ، علماي نجف دست به سوي سپهدار و سمصام السلطنه مي يازيدند  . ليكن سردار و سالار و سردستگان آزادي ، سختي كار را دريافته ، مي دانستند كه بايد چشم به ياري ديگران ندوخته و به محمد علي ميرزا اميدي نبسته ، گره را با دست خود باز كنند ، و بر آن مي بودند كه از اين پس پياپي به لشگرهاي دولتي بتازند و به دستياري و كوشش و دليري ف آنان را از جلو بردارند . اين مي بود انديشه اي كه پس از جنگ هكماوار پيش آمده و همگي بر آن همداستان شده بودند . از آغاز جنگ بيشتر زمانها مجاهدان به جلوگيري مي ايستادند ولي اين زمان مي بايست به تاخت پردازند .

          از آن سوي دولتيان در اين هنگام ايشان هم به ستوه آمده و به آن مي بودند كه پياپي جنگ كنند و كار را يكسره گردانند . اين است فروردين از آغاز تا انجام ، همه با جنگ گذشته و در اين يكماه كمتر روزيست كه جنگ يا گلوله باران توپها در كار نبوده . چيزيكه هست اين جنگها از بس فراوان بود كسي داستان آنها ننوشته و ما جز از چند پيش آمد بزرگي  از بازمانده يادداشتي در دست نمي داريم و ناگزيريم تنها آنها را ياد كرده از بازمانده چشم پوشيم .

شب دوشنبه دوم فروردين (29 صفر ) دسته اي از مجاهدين خيابان به يكي از سنگرهاي دولتيان تاختند و فيروزانه آن سنگر را بدست آوردند . روزنامه مساوات كه اين را ياد كرده مي نويسد : " پنج كس از دولتيان را دستگير كردند و ديگران كشته شده جز چند تني جان به در نبردند . نيز آنچه چادر و ابزار زندگاني مي داشتند با بيست و هشت تفنگ به دست مجاهدان افتاد " .

انجمن اين فيروزي را با تلگراف آگاهي به استانبول فرستاد ، بدينسان :

          " تبريز – شب 29 احرار خيابان به اردوي استبداد حمله سنگر بزرگ را متصرف شش نفر اسير ، 34 مقتول ، فرار غنايمشان ضبط نقاط ايران بتلگرافيد انجمن ايالتي "

اين يك تاخت كوچكي و همانا براي آزمايش بوده ، سپس روز چهارشنبه چهارم فروردين به تاخت بسيار بزرگي برخاستند و جنگي كه به نام جنگ ساري داغ شناخته گرديد در ميانه رخ داد . اين يكي از روزهاي پر شور تبريز بود . در اين روز ، گذشته از مجاهدان و تفنگداران ، دسته هاي انبوهي از مردم ديگر ، رو به رزمگاه آورده كوشش مي كردند ، و آواي توپ و تفنگ و بمب با هياهوي جوش و خروش بهم در آميخته ، هنگامه بيي مانندي پديد مي آورد . اين شگفت كه داستان آن را ننوشته اند و ما يادداشتي درباره آن در دست نمي داريم . در اين زمان در نتيجه سختي كار ، نان و شوريدگي زندگي روزنامه هاي ، نامه ملت و انجمن ، بيرون نمي آمد ( نامه ملت از همان هنگام بريده شد ولي انجمن ، پس از ديري چند شماره بيرون آمد ) و مساوات كه در آخرين شماره خود به ياد آن پرداخته به دو سه جمله كوتاه بسنده كرده . ولي آنانكه در آن روز در تبريز مي بودند مي دانند چه جنگ خونين و سختي پيش مي رفت و تا سالها نام جنگ ساري داغ به زبانها مي بود . مساوات گواهي داده كه اين از همه جنگهاي ماه هاي گذشته سخت تر بوده . سالار كه خود او در اين جنگ دست داشته بارها از سختي آن گفتگو مي كرده .

          چنانكه گفتيم اين شور و خروش و تاخت و كارزار ، به آهنگ آن بود كه دشمن را از جلو بردارند و راهي را بروي شهر باز كنند . ...[ سخن نويسنده تارنما : "سه پاراگراف به خاطر طولاني شدن توضيحات جنگ حذف شد" ] ... فرداي آن روز از سوي غربي با كسان صمدخان جنگ برخاست ولي چند ساعتي بيش نكشيد و آرامش رخ داد .

 

« از ده نخست فروردين نشان گرسنگي ميان مردم پديدار شد . كساني با رخساره هاي كبود پژمرده و چشم هاي فرو رفته ديده مي شدند . چنانكه گفته ايم هوا امسال به خوشي مي گذشت و در اين هنگام سبزه ها سرافراشته بود . كم كم گرسنگان به سبزه خواري پرداختند . به باغها ريخته گياه هاي خوردني به ويژه يونجه را چيده مي خوردند . از اين زمان تا سي و چند روز ديگر كه راه ها باز شد ، يونجه خوراك بينوايان مي بود . مشهدي محمد علي خان مي گويد : سنگرهاي ما در خطيب  پهلوي يونجه زارها مي بود . هرروز زنان و بچگان دسته دسته به آنجا مي ريختند و دستمالها را پر يونجه ساخته بر مي گشتند . زناني كه بچه مي داشتند به نوبت بچه هاي يكديگر را نگهداري مي كردند و ديگران به يونجه چيني مي رفتند. پس از ديري در نزديكي سنگرهاي ما يونجه نمانده و اين زنان و بينوايان تا نزديكي سنگرهاي دولتيان رفته از آنجا يونجه مي چيدند . يكروز هم جنگي رخ داد و يكي از زنان تير خورد . تا سالها حكايت يونجه خوردن در تبريز بر سر زبانها مي بود . چند سال پس از اين جنگها روزي ديدم در بازار مردي با پاسباني كشاكش مي كرد و در ميان سخنان خود چنين مي گفت : " يونجه خورده و مشروطه را گرفته ايم ، كه كسي به كسي زور نگويد "»

 

در اين هنگام كه ناني به بهاي جاني به شمار مي رفت ، نانوايي در تبريز رادمردي نموده كه بايد آن را ياد كنيم . دكانها بيشتر بسته و چند دكاني كه باز ميشد در آنجا جز نان اندكي پخته نميشد . ولي حاجي جواد كه در ميدان انگج دكان نانوايي مي داشت ، روزانه از انبار خود ، ده خروار كمابيش نان پخته به همان بهاي ارزان پيشين ( مني دوازده عباسي ) به بينوايان مي فروخت . مشهدي محمد علي خان مي گويد : اگر حاج جواد اين دستگيري رادمردانه را نمي كردي كار شهر به جاي باريكي مي رسيدي . اين نيكي او كمتر از جانبازي مجاهدان نيست . دشمنان آزادي در شهركه اين هنگام كوششهايي در نهان مي كردند ، پول گزافي به حاج جواد پيشنهاد كردند كه بگيرد و گندم خود را نهاني به ايشان واگذارد . حاج جواد را اين كار مي توانست ، زيرا كسي را آگاهي از انبار و گندم او نمي بود ، ولي از رادمردي فريب پول را نخورده ، دنباله كار نيك خود را از دست نهشت . مي گويند : روزي سردار ، حاج جواد را به خانه خود خواند و با بودن كساني از نمايندگان انجمن خواست به او سپاس گذارد و خرسندي نشان دهد و گفت :" حاجي شما كاري كرده ايد كه نه تنها مرا ، سراسر مردم ايران را سپاسگذار خود ساخته ايد ". ديگران نيز جمله هايي را گفتند . حاج جواد با فروتني گفت " مگر اين جوانان كه خون خود را در راه مشروطه مي ريزند پدر و مادر نمي دارند ؟ مگر خون من از آنان رنگين تر است ؟ تا گندم دارم نان كرده و به مردم خواهم داد سپس هم تفنگ برداشته با جان خود در راه مشروطه كوشش خواهم كرد " ، اين را مي نويسم تا دانسته شود آزاديخواهان با چه غيرت و پاكدلي مي كوشيدند، مي نويسم تا آنانكه در اين هنگام در تهران و ديگر شهرها آسوده مي زيستند ولي همينكه در سايه آن كوششها و جانبازي ها محمد علي ميرزا برافتاد ، به يكبار بيرون ريختند و گرد خوان يغما را گرفته ، بردند و خوردند و اندوختند و انباشتند و اكنون هريكي روزگار بسيار خوشي مي دارد ، بدانند رنجهاي چه كساني را تباه گردانيده اند .

 

منبع :

تاريخ مشروطه ايران جلد 1 و 2 ، نوشته كسروي تبريزي موسسه انتشارات امير كبير چاپ سيزدهم : 2536 ،

 

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم چند جمله آخري كه نويسنده مطلب نوشته جواب اينكه چرا اين مطلب رو نوشتم داده باشه و دوستان فرض رو بر اين نزارن كه بنده پان تركيست يا پان تهرانيست !!! هستم ، بهرحال سوالي از خانم الهام بود كه مي خواست بدونه ريشه تاريخي اين همه بدنامي مردم تبريز و صدا كردن اين قوم غيور و ميهن پرست به اسامي بعضي چهارپايان چيه ؟ كه بنده پاسخ ايشان را دادم ، اميدوارم وقتي ريشه چيزي رو كسي مي فهمه سعي كنه به اطرافيانش هم بگه ، تا اين دليري و رادمردي تركهاي ايراني به مضحكه برخي فريب خورده كشيده نشه . پاينده ، آزاد و سربلند باشيد ناصر حاجلو .... جاويد ايران زمين .


فرس باستان - انجمن پنجم

درود بر همه دوستان ـ پيش از اينکه به مطلب امروز برسيم بايد چند تا مطلب رو بيان کنم

۱) آقای ارشام گفته منابعی که در مطلب بزرگان تاريخ ساسانی استفاده شده  گفته بشه که بايد خدمتشون عرض کنم ـ اين مطلب رو دوست ديگری برای بنده ارسال کرده بود و خواسته بود که به اسم خودش و با حق معنوی خودش در تارنما نوشته بشه که بنده هم در بالای همون مطلب نوشتم نگارش مطلب زير دليل بر صحت نوشته ها نيست و اگر شما سوالی داريد می تونيد از قسمت نظرات استفاده کنيد تا نويسنده مطلب جواب شما رو بده ـ متاسفانه هنوز نويسنده مطلب پاسخی به اين سوال ندادند ـ حتی پاسخ روشنی به رايانامه ای که بنده به ايشون ارسال کردم ندادند . اميدوارم بزودی منابعی که استفاده کردند رو به ملا هم بگن تا همه روشن بشن .

۲ ) آقای ثامن از قول آقای پوربيزار مطالبی در مورد  زبان فارسی گفته و خواسته من جوابشون رو بدم ـ بايد عرض کنم بنده قبلا عرض کردم مطالب اين تارنما با ارزش تر از اونه که بخواد با به بحث و مجادله کشيدن گفته های آقای پوربيزار بخواد اين گفته های اشتباه رو گسترش بده . به همين دليل به هر چيزی که به ايشون مربوط بشه هيچ عکس العملی نشون داده نميشه . اميدوارم باقی دوستان هم همين کار رو بکنن تا آقای پوربيزار فکر نکنن الآن در کانون توجهات عموم ملت ايران قرار دارند و تمام گفته هاشون درسته ـ اگر کسی به ايشون و گفته هاشون محل نده بزودی از رسالتشون دست خواهند برداشت .

۳ ) دوست عزيز آقای روان پريش خواسته بودن در مورد زبان پهلوی بنويسم که بايد عرض کنم ـ بزودی مطالبی پيرامون زبان پهلوی آغاز خواهد شد .

۴ ) و آخر اينکه خانم حميده در مورد سيستم قضايی ايران باستان منابعی رو خواسته بودن که بايد عرض کنم بنده زياد در اين مورد مطلبی نخوندم ـ ولی استاد داريوش کيانی در تارنمای فرهنگ ايران باستان مطالبی رو در اين مورد نوشتن که شما رو به آرشيو تارنمای ايشون ارجاع ميدم . اميدوارم کافی بودنژه باشه .

خب چون مطلب امروز يکم طولانيه بدون هيچ بحث اضافی ديگه ای ميريم سراغ اصل مطلب .

جواب تكليف انجمن چهارم

كلمه

حرف نويسي

آوا نويسي

 dhyaum

DhyauM

dahyAum

daryvuS

 DARYVUs

DArayavau>

xSayoiy

 XsAYOIY

x>Aya"iyA

Ada

ADA

adA

mrtiy

MRTIY

martiya

 Imam

 IMAM

imAm

Asman

ASMA:

AsmAn

انجمن پنجم

bg \ vzrk / aurmzda

خداي بزرگ است اهورا مزداه

در اين انجمن هم قصد داريم ، به خواندن چند حرف از زبان فارسي باستان بپردازيم ،‌ اين حروف تا اونجا پيشرفت كه ما تقريبا چيزي حدود 18 حرف رو در جلساتي كه تا كنون برگزار شده ، آموزش داديم .

حروف   اَ   آ    بَ    رَ     كَ    گَ    در انجمن نخست

حروف  مَ     پَ     دَ     سَ    در انجمن دو ديگر

حروف  وَ     شَ    اِ     يَ     او    در انجمن سه ديگر

حروف  هَ     نَ     تَ    و ِ   ثَ    در انجمن چهارم

حروفي كه امروز انتخاب كردم ، شَ/چَ     م ِ   دِ    دُ    هستند . در طول اين جلسه سعي ميشه شما رو با تلفظ و نحوه نگارش اين حروف و البته نوع خواندن آنها در كلمات آشنا كنيم . براي همين منظور از چند كلمه استفاده مي كنم كه البته ، ممكنه همه اونها داراي معني نباشن و صرفا براي اينكه شما نحوه نوشتن و تلفظ اون حروف رو توي كلمات متوجه شين آورده بشن كه البته بجاي خودش بيشتر راجع به  اونها توضيح داده ميشه .

كلمه            ::     buMiy

آوا نويسي     ::      bumi

حرف نويسي  ::     bumiy

تلفظ فارسي  ::   بومي

معني           ::     زمين

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست  b  به شكل  b   است ، تلفظ فارسي آن  بَ  مي باشد . حرف دوم  u  به شكل  u   است ، تلفظ فارسي آن  او  ،  مي باشد . حرف سوم  m  به شكل  M   است ، تلفظ فارسي آن  م ِ  مي باشد . حرف چهارم  i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  اي  مي باشد . حرف آخر  y  به شكل  y   است ، تلفظ فارسي آن  يَ  ،  مي باشد . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام ، مونث است و شمار آن مفرد است .

كلمه            ::     Siyatiy

آوا نويسي     ::     SiyAti

حرف نويسي  ::     siyaTiy

تلفظ فارسي  ::    شياتي

معني           ::      شادي

حروف تشكيل دهنده  ::  حرف نخست  s  به شكل  S   است ، تلفظ فارسي آن  شَ  مي باشد . حرف دوم  i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  اي  ، مي باشد . حرف سوم  A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد ، حرف چهارم T  به شكل  t   است ، تلفظ فارسي آن  تَ  مي باشد ، حرف پنجم  i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  اي  مي باشد . حرف آخر  y  به شكل  y   است ، تلفظ فارسي آن  يَ  ،  مي باشد . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام ، مونث است و شمار آن مفرد است .

كلمه            ::    ?uSiyar

آوا نويسي     ::     duSiyAra

حرف نويسي  ::     siyaTiy

تلفظ فارسي  ::    دوشيارَ

معني           ::     خشكسالي

حروف تشكيل دهنده  ::  حرف نخست  E  به شكل  ?   است ، تلفظ فارسي آن  دُ  مي باشد . حرف دوم  u  به شكل  u   است ، تلفظ فارسي آن  او  مي باشد . حرف سوم  s  به شكل  S   است ، تلفظ فارسي آن  شَ  مي باشد . حرف چهارم  i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  اي  مي باشد . حرف پنجم  y  به شكل  y   است ، حرف ششم  A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد ، حرف آخر R  به شكل  r   است ، تلفظ فارسي آن  رَ  مي باشد . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام ، مذكر است و شمار آن مفرد است .

كلمه            ::     artxSc

آوا نويسي     ::     ArtaxSaca

حرف نويسي  ::     aRTXsc

تلفظ فارسي  ::    اَرتَخشَشَ

معني           ::     پادشاهي كه بر اساس نظمي كه در طبيعت استوار است وجود دارد.

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست  A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف دوم R  به شكل  r   است ، تلفظ فارسي آن  رَ  مي باشد . حرف سوم T  به شكل  t   است ، تلفظ فارسي آن  تَ  مي باشد ، حرف چهارم  X  به شكل  x   است ، تلفظ فارسي آن  خ َ  مي باشد . حرف پنجم  s  به شكل  S   است ، تلفظ فارسي آن  شَ  مي باشد . حرف آخر  c  به شكل  c   است ، تلفظ فارسي آن  شَ / چ َ  مي باشد .  از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام ( خاص ) ، مذكر است و شمار آن مفرد است . در مورد اينكه چرا اين اسم ، اين معني را مي دهد ، در آينده بحث خواهيم كرد .

كلمه            ::     Drtadiy

آوا نويسي     ::     drtAdi

حرف نويسي  ::     dRTAdiy

تلفظ فارسي  ::     درتادي

معني           ::     اين كلمه معني خاصي نمي دهد . و صرفا براي آموزش ذكر شده

حروف تشكيل دهنده  ::  حرف نخست  d  به شكل  D   است ، تلفظ فارسي آن  د ِ  مي باشد . حرف دوم  R  به شكل  r   است ، تلفظ فارسي آن  رَ  مي باشد . حرف سوم T  به شكل  t   است ، تلفظ فارسي آن  تَ  مي باشد . حرف چهارم  A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف پنجم  d  به شكل  D   است ، تلفظ فارسي آن  د ِ  مي باشد . حرف ششم  i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  اي  مي باشد . حرف آخر  y  به شكل  y   است ، تلفظ فارسي آن  يَ  ،  مي باشد .

نكته آموزشي انجمن پنجم

در انجمن هاي گذشته ديديم كه حروف در هنگام بيان شدن ( هنگام تلفظ ) متفاوت با آنچه نوشته مي شوند هستند . اين بدان معني است كه هنگام نوشتن كلمات ( منظور حروف نيست ) اگر حرفي كه داراي هجاي  a  .    َ    . بود به حرف صدادار  A   آ  مي رسيدند ، حرف  a در  صداي بلند ادغام شده و تنها صداي كشيده و هجاي بلند A  آ  ،‌ خوانده مي شد . همچنين  ديديم كه حروف بعضي كلمات ، در حرف بعد از خود ادغام مي شدند . و صداي خود را از دست مي دادند .

در اين جلسه نحوه تلفظ و نگارش حرف ي در آخر كلمات را خواهيم آموخت . چنانچه در جلسات پيش آموختيد ، ( انجمن چهارم ) كلمات در فارسي باستان ، به هجاهاي مختلفي ختم مي شوند ، اين هجاها مي توانند ،    َ    ِ    ُ   باشند ، كه در هر يك از اين حالات  يك جدول براي حالات كلمه موجود است. ما در انجمن چهارم با حالات مختوم به  ،    َ   ،  آشنا شديم .

فرض كنيد كلمه اي به هجاي  َ  ختم مي شود مانند  "Ata اگر بخواهيم اين كلمه را به حالت دري Locatif ببريم ، بايد به آخر اين كلمه يَ  اضافه كنيم ، بدين منظور بايد حرف  i  كه به شكل  i   است ، و تلفظ فارسي آن  اي  ، مي باشد را به آخر كلمه اضافه كنيم ، از آنجا كه حرف آخر كلمات در فارسي باستان نمي تواند i باشد ، بنابراين بايد حرف  y  را كه به شكل  y   است ، و تلفظ فارسي آن  يَ  ،  مي باشد ، به آخر كلمه اضافه كنيم .

البته اين نوع بيان كردن مطلب شايد صحيح نباشد ، اما از آنجا كه اين نوع بيان كردن قضيه ، براي كارآموزي كه بدون استاد و در اينترنت و بدون هيچ منبعي سعي در آموزش فرس باستان دارد ، شايد راه صحيحي باشد . به هر روي حرف iya فقط i تلفظ مي شود .

مفاهيم ضروري براي اين جلسه

اين جلسه مفهوم خاصي كه كارآموز با آن مشكلي داشته باشد ، ندارد .

تكليف انجمن پنجم

« واژه هاي زير را آوا نويسي و حرف نويسي كنيد » . برخي از كلمات خواسته شده معني نمي دهند و صرفا براي تمرين بيشتر و آشنايي شما با چگونگي خواندن آورده شده اند  .

dhyu

parsm

hy

asmanm

asmana

Asmaniy

asmanhya

خب ، اينم از مطلب امروز ،  تا دفعه بعدي ، پاينده ،  آزاد و سربلند باشيد . قربان شما ناصر حاجلو . . . . . جاويد ايران زمين


گوردخمه ها - بخش دو ديگر

درود بر شما ، امروز ادامه مطلب مربوط به گور دخمه هارو آماده كردم به همراه دستورالعمل استفاده از سرويس RSS تارنماهاي مختلف ، كه اميدوارم مفيد فايده باشه ، چون مطلب طولانيه چيزي نمي گم و مي رم سر اصل مطلب .

استفاده از سرويس RSS تارنماها

به تازگي پرشين بلاگ قابليت جديدي به بلاگ ها اضافه كرده كه بسيار كاربرد دارد ، شما با استفاده از اين قابليت مي توانيد مطالب موجود در بلاگي ديگر را بدون آنكه وارد آن بلاگ شويد ملاحظه كنيد . اين امر به بازديد حيح بلاگ پس از هر بروز رساني كمك مي كند .

اما نكته آن است كه سايتهايي كه اجازه استفاده از اين سرويس را مي دهند فعلا براي بلاگرها محدودند . براي مثال هنوز نمي توانيد در وبلاگ خودتان ، RSS وبلاگ ديگري را قرار دهيد تا بازديدكنندگان بتوانند از بروز شده هاي وبلاگ ديگري نيز با خبر شوند . اما شما مي توانيد از اين سرويس براي خودتان استفاده كنيد .

سايتهاي معروفي كه قابليت خواندن و ترجمه كردن RSS را دارند مي توان به Google و Microsoft Live اشاره كرد . براي اضافه كردن يك RSS در Google بايد مراحل زير را طي كنيد .

  1. وارد سايت Google شويد . www.google.com
  2. از بالاي صفحه بر روي Personalized Home كليك كنيد .
  3. صفحه مربوطه باز مي شود .
  4. از بالا و سمت چپ صفحه جديد بر روي Add Content كليك كنيد .
  5. صفحه جديدي باز مي شود كه در آن تعداد زيادي RSS موجود است . اما شما با اينها كاري نداريد. بلكه بايد از كنار كادر جستجوي Google بر روي لينك كوچك Add By URL كليك كنيد تا كادر جستجو كمي بزرگتر شده و حالت آن تغيير كند .
  6. در اين مرحله بايد آدرس RSS مورد علاقه تان را در اين كادر جستجو وارد كنيد . توجه داشته باشيد كه نامها بطور كامل بايد نوشته شوند و بايد حتما rss.xml در لينك موجود باشد . براي مثال تعدادي از RSS هاي فعال وبلاگ هاي تاريخي كه فعال هستند عبارتند از :

 

Http://khatmikhi.persianblog.ir/rss.xml

 

تاريخ ايران باستان || خط ميخي

Http://Prana.persianblog.ir/rss.xml

 

فرهنگ ايران باستان

http://www.shahrestani.blogfa.com/rss.aspx

 

تاريخ و فرهنگ ايران

Http://PardisePars.persianblog.ir/rss.xml

 

پرديس پارس

Http://Ariapars.persianblog.ir/rss.xml

 

جشن ها و اعياد ايران باستان

http://aryana2500.blogfa.com/rss.aspx

 

آريانا

Http://Aryana.persianblog.ir/rss.xml

 

فرهنگ ايرانيان باستان

Http://Azarpad.persianblog.ir/rss.xml

 

سرزمين پارسيان

Http://Sarzaminejavidan.persianblog.ir

 

سرزمين جاويد

 

از ساير دوستاني كه RSS تارنماي آنها در اين قسمت ياد نشده پوزش خواسته و بايد عرض كنم كه علت آن اين است كه هنوز از صحت سالم بودن RSS بلاگ انها اطمينان ندارم .  اميد است در آينده نزديك اين ليست تكميل شود .

  1. اگر موتور جستجوي Google بتواند RSS مورد نظرتان را بيابد ، يك پيغام مبني بر اضافه كردن اين RSS به صفحه Personalized Home در زير كادر جستجو مي نويسد . اگر جستجو موفقيت آميز نبود يك پيغام با رنگ قرمز مبني بر يافت نشدن RSS مورد نظر به شما نشان مي دهد .
  2. پس از اضافه كردن هر تعداد RSS كه مايل بوديد ، مي توانيد به صفحه Personalized Home بازگرديد تا بتوانيد از اين RSS ها استفاده نماييد .

براي استفاده از اين RSS ها در Live.com هم روشي مشابه وجود دارد ، كه از بيان آن مي پرهيزيم . در صورت تمايل مي توانيد با ارسال يك رايانامه ، و يا با استفاده از قسمت نظرخواهي ، دستورالعمل استفاده از live.com را نيز خواستار شويد ، كه در آن صورت براي شما ارسال مي شود .

 

گور دخمه ها – بخش دو ديگر

4 - گور دخمه فخريكا

در شمال شرقي مهاباد ، در سر راه مهاباد به مياندوآب ، اثر صخره اي ديگري از اين دوره ( مادها ) ديده مي شود كه از نظر شكل ظاهري با اصول معماري اين دوره هماهنگي دارد. تنها اختلاف موجود در اين مقبره نسبت به ساير مقابر صخره اي به ويژه گور دخمه صحنه اين است كه ديوار انتهاي ايوان ديده نمي شود و از ايوان تا انتهاي مقبره حالت يكپارچگي به خود گرفته است و علاوه بر آن ، طاق مقبره داراي دو ستون آزاد مي باشد كه پاستونها به شكل مكعب حجاري شده اند . اين مقبره ، فاقد مدخل ورودي بوده و در ايوان آن دو ستون سنگي ايجاد شد كه پاستونها شبيه گلدان وارونه مي باشند . ستونهاي جلوي اين ايوان و داخل مقبره بر اثر مرور زمان از بين رفته و تنها پا ستونهاي جلوي ايوان و داخل مقبره بر اثر مرور زمان از بين رفته و تنها پاستونها و سرستونها باقي مانده اند . به اندازه ي عرض ايوان ، يك سالن نيز در داخل مقبره به وجود آمده كه با 2 پله جرزدار از هم جدا مي شوند . احتمالا اطاق جلويي جهت انجام مراسم تدفين ايجاد گرديده و در اطلاق بعدي 3 قبر مستطيل شكل به چشم مي خورد كه يك قبر بزرگ به صورت افقي و دو قبر كوچك به طور عمود بر ايوان در آن تراشيده شده است . قبرهايي كه در اين گور دخمه در دل سنگ تراشيده شده است ، به عمق 50 سانتيمتر بوده و در حالي كه در مقبره ي صخره اي صحنه قبور حدود 50 سانتيمتر از سطح مقبره بالاتر ساخته شده است .

5 – گور دخمه قيزقاپان

در دهكده سورداشي نزديك سليمانيه عراق ، مقبره ديگري از دوران مادها شناسايي شده كه ، قيزقاپان نام دارد .

سطح بيروني گوردخمه كلا به صورت توندار تراشيده شده بود . سطح بيروني 7 متر طول ، 2 متر و 98 سانتيمتر عرض و 4 متر و 11 سانتيمتر ارتفاع دارد . نماي ورودي آن به وسيله دو نيم ستون عمودي به 3 قسمت تقسيم مي شود . پايه ستون ، شامل يك ته ستون به عرض 80 سانتيمتر و بلندي 17.5 سانتيمتر با يك شال به ارتفاع 16.25 سانتيمتر . خود ستون 2 متر و 89 سانتيمتر بلندي دارد . در بالاي آن يك سر ستون بزرگ از نوع ايونيك با يك پالمت در ميان حلزون ها كه از هنر آشوري تاپير پذيرفته ، به دارد . 3 نقش تير بزرگ چوبي روي هر ستون و يك تير افقي كه تيرهاي عمودي  را قطع كرده و دو جفت تير افقي در پيش آمدگي بنا نمايان است . جلوه نماي اين گور دخمه ها نماي يك بناي  معمولي نشان داده شده است . پايه ستون راست به شدت آسيب ديده است . سمت چپ حلزون  سرستون سمت چپ شكسته است . فضاي بين دو ستون به وسسيله يك نوار افقي  از زير نقش برجسته به دو قسمت مساوي تقسيم شده است . در نيمه پاييني يك در كوتاه با 106 سانتيمتر عرض و 113 سانتيمتر بلندي وجود دارد كه به يك اطاق قبر راه مي يابد . اگرچه اين صخره صدمه ديده است ولي گوشه بالايي سمت چپ سر در سنگي صدمه نديده و اين صدمه ديدگي بيشتر در پايين  نقش برجسته آشكار مي شود . در نيمه بالايي در اطراف يك آتشدان ، دو نفر نشان داده شده اند كه رويشان به اطراف آتشدان است . آتشدان از 3 پله به عرض 7.8 و 6.25 و 5 سانتيمتر يك ميله با 3.25 سانتيمتر عرض و 3.75 سانتيمتر بلندي روي آن 3 لوحه سنگي شبيه به پله ها ، شكل گرفته است . روي قطعه سنگ  بالايي يك نيم كره به قطر در حدود 5.5 سانتيمتر ، نشان داده شده است . پيكر انسان ها در حدود 1.32 متر بلندي دارند .  3چهارم  اندازه طبيعي دست راست هر دو به طرف بالا و جلو بلند شده و باا دست چپ  آنها نوك يك كمان شبيه به كمان سكاها را نگاه داشته اند كه احساس مي شود بين پا و آتشدان قرار گرفته است .  تزيين مو به صورت كوتاه و از نيمه عقبي سرپايين ريخته است .  يك نوار ، چانه و دهان آنها را پوشانده چنان نشان داده شده اند كه روي رويه ي آنها قلاب و يك تسمه دارند . لباس هاي دو نفر با هم فرق دارند . آنكه در راست نشان داده شده ، يك جامه يا پيراهن كه تا روي ساق پا پايين آمده و بازوي چپش از شانه به صورت لخت ديده مي شود . نفر سمت چپ به نظر مي رسد يك جبه ، كه تا روي قوزك پا قد دارد ، با لبله هاي آراسته شده از روي شانه ها پايين افتاده با آستين هاي خالي آويزان ، داشته باشد . جلوي بازو ها و يك ران از زير جبه بيرون آمده است . جامه اي كه بازوان و ران را مي پوشاند ممكنن است با چكمه ساق بلند يا پاتابه پوشيده شده است .

از آنجايي كه در نزد ايرانيان كمان ، علامت پادشاهي و قدرت بوده روي همين اصل احتمالا پيروزي پادشاه مادها را با مغي كه در دست چپ با لباس بلند حجاري كرده اند ، كه احتمال دارد پادشاه مادي كياكسار ، (هوخشتره)  باشد . در ميان بالاترين قسمت قاب ، نقش برجسته بين سرتون ها و زير پيش آمدگي هاي بنا يك مداليون دايره اي به قطر چهار و نيم سانتيمتر وجود دارد . كه در پايين خطي زخيم به شكل حلالي در آورده است . مداليون با يك پيكر انساني كه به طرف چپ نگاه مي كند ، با يك كلاه كوتاه و پست ، ريش و موي پر پشت به طرف بيرون و بالا آمده مثل آنچه كه كردها كاكمل مي نامند ، نشان داده شده است . در دستش شيي دارد كه با توجه به شكلش ممكن است يك باتون يا يك جام نوشيدني باشد . او به صورت پيچيده شده درون يك جبه و بصورت نشسته روي صندلي نشان داده شده است . در جبهه سمت نماي گوردخمه ، يك دكوراسيون منفرد و مجزا به شكل يك قاب نزديك به چهار گوشه در ارتفاع 2.70 متري از سطح كف كه هفتاد سانتيمتر عرض دارد . آن به شكل يك انسان بالدار كه به طرف چپ نگاه مي كند نشان داده شده كه به پيكر اهورامزداي بيستون و ديگر پيكر تراشي هاي هخامنشي شباهت دارد . اما اختلاف آنها در اين است كه بالهاي بالايي اين به طرف بالا انحنا يافته ، ( به طرف گوشه قاب ) و بالهاي كوتاه پاييني فقط به صورت افقي است . ديگر اينكه سر آن بزرگ است و هيچ بالا تنه اي ندارد . اين قاب به طور زيادي در اثر تغيير آب و هوا آسيب ديده است . اما دو بال بالايي ، يك دست را به طرف بالا بين بال بالايي سمت چپ و سر پيكره نگه داشته ، يك دست از ميان بال بالايي سمت چپ ديده مي شود . بال پاييني سمت راست و نوار زير آن و دم يا دمباله آن همه مشخص و واضح اند . سرش به آساني با چشم قابل تشخيص نيست اما در طراحي واضح است .  حد فاصل كف تا اين قسمت نما ، گودالي به عمق 12.4 يا 15 سانتيمتر و عرض 10 يا 12.5 سانتيمتر وجود دارد كه ممكن است به عنوان يك حفره بكار رفته باشد . در جبهه سمت راست نماي بيروني يك تزيين منفرد و مجزاي ديگر هم سطح با مداليون مركزي و به شكل سه دايره متحدالمركز به قطرهاي نسبي 10 و 22 و 44 سانتيمتر وجود دارد . در حلقه بيروني ، 11 پره چرخ است كه به شكل گيلاس شراب نوشي با ساقي مخروطي شكل مي باشد . ديسك دورني كه قرمزتر از صخره اطرافش است احتمال مي رود طراحي شده باشد اين مداليون از يك سطح آماده شده ، ساخته شده و برجسته ترين نقطه حلقه بيروني و نقطه برجسته مركزي همسطح با سطح آماده شده ، هستند . حقه بيروني به وسيله يك سطح متمايل يا شيب دارد احاطه شده است . اعتقاد بعضي ها بر اين است كه اين سه نقش مجزا ( مداليون ) احتمالا بايد سمبل اهورا مزدا و ميترا ( ماه ) و آناهيتا باشند .

اطاق قبر به عمق 3.15 متر به درون صخره كنده شده و همسطح با كف بيروني است . و ارتفاعش به طور غير دقيق 2.10 متر است . اطاق قبر بعدا به سه اطاق A , B , C تقسيم مي شود كه هر اطاق در حدود 2.30 متر و 1.98 متر و 2.15 متر عرض دارند . هر اطاق يك گور وان شكل دارد . به عمق 60 تا 75 سانتيمتر در كف اطاق حفر شده اند . گور اطاق A در گوشه سمت چپ آن و به ابعاد 1.72 متر در 1.10 متر و ديوار چهار گوش دارد . اطاق B قبرش باز در گوشه سمت چپ است ، به ابعاد 1.98 و 1.02 متر كه گوشه هاي به نظر مي رسد كه گرد هستند . گور اطاق C در گوشه سمت راست آن است . ابعاد آن 1.70 در 1.05 متر مي باشد و تقريبا به شكل بيضي تخم مرغي است . هر كدام از گورهاي وان شكل لبه اي به عمق 7.5 سانتيمتر دارند كه مي توانسته با يك تخته سنگ با كف تراز دهانه اش بسته شود . در ورودي از اطاق B به اطاق C 1.02 متر عرض و 1.18 متر بلندي دارد . تير سر در و چهارچوب درها همانند آنچه در پايين نقش برجسته نشان داده شده اند مي باشند . يك جاي چفت و بسط در ديوار با صخره سمت چپ در اصلي و يك سوراخ در ديوار كوتاه ما بين اطاق هاي B و C  نشان مي دهند كه در عرض در ورودي اصلي يك حلقه كلون در وجود داشته است . يك چفت  جلوي در C نشان مي دهد كه آنجا روشي براي قفل كردن انتهاي آزاد كلون در وجود داشته است . با توجه به آرامگاه هاي سكاوند و مقايسه آنا با يكديگر چنان به نظر مي رسد كه دو جريان در ساختما اين مقبره ها وجود داشته است ، يكي مربوط به سكاها و ديگري از آن هنر لرستان .

با توجه به ظاهر امر ، آرامگاه قيزقاپان از جنبه هنري و تكنيك كار شبيه به آرامگاه هاي مادي است ولي در عين حال با آنها اختلافاتي نيز دارد . و آن اين است كه سقف اين آرامگاه كه در دامنه كوه تراشيده شده احتمالا تقليدي از صقف چوبي است . بنابراين و با توجه به آرامگاه هاي سكايي در روسيه جنوبي و ماوراي قفقاز مي توان چنين استنباط نمود كه احتمالا گوردخمه قيزقاپان با اقتباس از آرامگاه هاي سكايي ساخته شده است . و يا اينكه از آن امير يا پادشاهي سكايي بوده كه باتوجه به هنر اجدادي خود و با تاثير هنر مادها آن را در دل كوه كنده اند .

6 – گور دخمه گورخ گيج

اين گوردخمه توسط كردها ، اشكفت كورخ كيج يا گوردخمه دختر و پسر ناميده مي شود . اين گور دخمه  در 25 كيلومتري قيزقاپان در استان  سليمانيه عراق در كنار دهكده شورناخ بر دامنه كوه بنزاد قرار دارد . و با پا و بدون كمك راهنما قابل دسترسي است . داراي ايواني در جلو است ، كف بيروني 6.72 متر طول و 1.95 متر پهنا دارد. فقط يك ستون داشته كه تقريبا 60 سانتيمتر از ديوار فاصله داشته است . فقط 25 سانتيمتر از بدنه يا ميله آن باقي مانده است . پايه ستون به شكل مكعب مربع 75 سانتيمتر عرض 18 سانتيمتر بلندي دارد و شالي آن تقريبا 16 سانتيمتر بلندي دارد . دو تير سقف مستطيل بزرگ ، بزرگتر از تيرهاي سه گانه قيزقاپان  از ديوار به صورت پيش آمده كار شده و كاملا عرض سقف را قطع كرده و روي ستونها تكيه داده است .  بالاي ستون سمت راست هنوز  به تير سقف چسبيده است . اگر هم اينجا نقش برجسته اي بوده از بين رفته ، بدون اينكه اثري از آن باشد .

اين گور دخمه فقط يك اطاق دروني دارد به ابعاد 2.10 در 1.50 متر و بلندي 1.25 متر . اين اطاق تقريبا به دو قسمت تقسيم شده است . به وسيله يك گور وان شكل كه نيمه سمت راست را شامل مي شود . اندازه اين گور 1.50 در 1.07 متر است و عمق آن 55 سانتيمتر است . يك سوراخ به شكل زهكش آب  كه به نظر مي رسد اب را از نزديك گوشه سمت راستي و احتمالا به شكل زير صخره اي به بيرون مي فرستاد ، اما آن به شكل زبر و خشن بوده و ممكن است طبيعي بوده باشد .

ديوار جلويي از صخره 80 سانتيمتر است . ورودي بنا در يرون 80 سانتيمتر عرض دارد و عرض داخلي آن حدودا يك متر است و بلندي آن 1.20 متر است ، كف اطاق حدودا پنج سانتيمتر پايين تر از كف راهرو و ورودي است .

كردها ، همانطور كه از اسامي بر مي آيد در اين مورد افسانه اي دارند . اينكه دو شاهزاده خانم و آقا بودند كه شاهزاده پسر در كورخ كيج زندگي مي كرده و شاهزاده خانم در قيزقاپان  بوده كه هر شب ، پسر به ملاقات شاهزاده خانم در قيزقاپان مي رفته و شاهزاده خانم براي اينكه راه وي را هموار و راحت تر كند دستور مي دهد پلي بسازند . بعدها چون نتيجه را برعكس مي گيرد دستور به خرابي پل ها مي دهد . اين افسانه باعث شده كه اين مقابر صخره اي را با پل هاي خرابي كه در رشته كوه زاگرس بطور پراكنده  ديده مي شود مرتبط بدانند .

 

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم خوشتون اومده باشه ، پاينده آزادو سربلند باشيد . قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاويد ايران زمين .


نحوه رمز گشايی خط ميخی فارسی باستان

درود بر شما ، امروز نمي خوام زياده حرف بزنم چون مطلب امروز طولانيه و در مورد اين مطلب يكم بايد توضيح بدم . فقط اين رو بدونين كه مطلب امروز يه پيشكش به دوستداران زبان فارسي باستان ه ، خب ديگه وقتتون رو نمي گيرم ميرم سز اصل مطلب .

نمايشگاه كتاب امسال تو يكي از غرفه ها بصورت كاملا اتفاقي به انتشارات مهرنامگ برخوردم كه تو ليست كتابهاشون يك كتاب توجهم رو به خودش جلب كرد ، كتابي باعنوان :

راهنماي زبان فارسي باستان ( دستور زبان ، گزيده متون ، واژه نامه ) نوشته : دكتر چنگيز مولايي

 كتاب رو كه باز كردم بنظرم بسيار جالب اومد و سريعا اون رو خريدم امروز مي خوام اين كتاب رو معرفي كنم و يك مطلب از مطالب اين كتاب رو براتون بنويسم .

اين كتاب داراي يك مقدمه و سه بخش به شرح زير است :

در مقدئمه كتاب ، به تفصيل ، درباره زبان فارسي باستان و مسائل مربوط به خط و نظام كتابتي آن بحث شده است .

در بخش اول ، دستور زبان فارسي باستان مطابق اصول و روشمتعارف زبان شناسي تاريخي – تطبيقي تاليف شده و ساخت هاي مختلف دستوري در هر مورد با ساخت هاي همسان و مشابه خود در زبان هاي اوستايي و سنسكريت ، با امعان نظر ، به صورت اصلي آن در هندواروپايي ، مقايسه شده است .

در بخش دوم ، گزيده اي از متون فارسي باستان مشتمل بر متن كامل پنج كتيبه آمده ، در گزينش اين متن ها بيشتر ، نياز دانشجويان كارشناسي ارشد رشته فرهنگ و زبان هاي باستاني و به تبع آن گنجاندن سرفصل درس مقدماتي « زبان فارسي باستان »‌ مورد نظر بود . در حرف نويسي و آوا نويسي از روش رولاند كنت به لحاظ سادگي در امر آموزش فارسي باستان پيروي شده است .

در بخش سوم ، واژه نامه جامع فارسي باستان اختصاص يافته ، در اين بخش ، ذيل هر مدخل ، پس از ذكر معاني لغات و مشخصات دستوري لازم ، درباره ريشه و وجه اشتقاق واژه ها ، با مراجعه به تعابير و آراي دانشمندان بحث شده و گونه بازساخته آنها در هندواروپايي ،‌ معادلشان در زبان هاي اوستايي و سنسكريت و بازمانده آنها در زبان هاي ايراني ميانه و فارسي دري آمده است .و . . .

در خاتمه كتاب ، فهرستي از لغات فارسي دري به ترتيب الفبايي تنظيم يافته و در مقابل هر لغت ، شماره صفحه يا صفحه هايي كه واژه در آن مورد بحث شده قرار گرفته است .

در اينجا لازم است سخن نويسنده كتاب را از قسمت پيش گفتار كتاب مستقيما نقل كنم ، چراكه سخن ايشان سخن بنده نيز بوده و مطمئنا سخن شما نيز هست :

" در پايان برخود فرض مي دانم از سركار خانم سپيده نوروزي ، مدير محترم انتشارات مهرنامگ ، به سبب ياوري هاي بي دريغ و تلاش بي وقفه ، در چاپ و نشر اين كتاب سپاسگذاري كنم . هم ايشان بودند كه مرا واداشتند تا يادداشت هاي پراكنده خود را سامان بخشم ، و در قالب كتاب حاضر ، به پيشگاه ارباب فضل و ادب و دوستداران فرهنگ و زبان هاي باستاني ايران تقديم كنم . توفيق ايزدي همواره دليل راهشان باد . "

 

نحوه رمز گشايي خط ميخي فارسي باستان

خط ميخي فارسي باستان پس از انقراض دولت هخامنشي از رواج افتاد و خواندن آن فراموش شد ؛ تا اينكه ، اخبار و گزارش هايي كه جهانگردان و سياحان اروپايي از اوايل قرن هفدهم ميلادي به اين سوي ، به هنگام سير و سياحت در شرق و بازديد از ويرانه هاي تخت جمشيد ، فراهم كرده بودند ، توجه دانشمندان اروپايي را به آن جلب نمود . در قرن هجدهم ميلادي ،چندين كتيبه به خط ميخي فارسي باستان در اروپا منتشر شد ، از آن جمله است رونوشت كامل يكي از كتيبههاي داريوش در تخت جمشيد ( DPC ) كه ، شاردن Chardin جهانگرد معروف فرانسوي ، در سال 1711 ، آن  را منتشر كرد ؛ همچنين كتيبه اي از خشايارشا بر روي گلداني از سنگ مرمر كه كنت كايلوس Count Caylus ، در سال 1762 ، گزارشي درباره آن به محافل علمي آن روزگار ارائه نمود .

در سال 1765 ، كارستن نيبور Carsten Niebuhr رونوشتهاي دقيقتري از كتيبه سه زباني تخت جمشيد تهيه كرد و پس از بازگشت از شيراز ، در سال 1778 ، به انتشار آن پرداخت . نيبور از بررسي اين اسناد به خوبي دريافت كه ، كتيبه ها از چپ به راست و به سه گونه نظام خطي كاملا متفاوت از هم نوشته شده اند . چند صباحي بعد ؛ در سال 1798 م ؛ اولاف گرهارد تيخسن Olav Gerhard Tychsen پي برد كه اين سه نظام خطي متفاوت در كتيبه ها ، در حقيقت ، مبين سه زبان مختلف هستند و نشانه ميخ مانند موربي كه در ساده ترين نوع اين سه شيوه كتابت به طور منظم پس از چند علامت تكرار مي شود ، ظاهرا نشانه مقسم كلمات بوده است . اما او ، به اشتباه ، اين كتيبه ها را متعلق به دوره اشكانيان دانست . در سال 1802 م ؛ فردريش مونتر Friedrich Munter مستقل از تيخسن ، علامت واژه جداكن را در اين كتيبه ها تشخيص داد و تصور كرد كه ، گروهي از نشانه هايي كه در اين سنگ نبشتهها بيشتر از نشانه هاي ديگر تكرار مي شود ، احتمالا بر مفهوم « شاه » و « شاه شاهان » دلالت  مي كند . او از روي برخي از قراين احتمال داد كه كتيبهها متعلق به دوره هخامنشي هستند . عليرغم مساعي مستمر اين دانشمندان و چند تن ديگر ، هنوز پيشرفت واقعي در گشودن رموز خط ميخي فارسي باستان حاصل نشده بود ، تا اينكه گئورگ فردريش گروتفند Georg Friedrich Grotefend آلماني ، در سال 1802 ، به اين كار همت گماشت .

گروتفند كار خود را با تطبيق و مقابله دو كتيبه از تخت جمشيد ( كتيبه هاي DPA و XPE ) شروع كرد و ديري نگذشت كه به موفقيتي چشمگير دست يافت . او نيز ، تصور كرد كه  كتيبه ها به سه شيوه خطي متفاوت نوشته شده اند ، ميخ مورب در آنها علامت يا نشانه واژه جداكن است ؛ كتيبه ها به پادشاهان هخامنشي تعلق دارند و اساسا حاوي اسامي و القاب اين پادشاهان اند ، و زبان ساده ترين نوع اين نبشته ها – كه در اصل به فارسي باستان بود -  شبيه و همانند زبان اوستايي است . او همچنين ، احتمال داد كه القاب و عناوين پادشاهان هخامنشي مشابه القاب پادشاهان ساساني است و القاب  پادشاهان اخير در ا« زمان  ، توسط سيلوستر دوساسي Silvestre de sacy به اين صورت معلوم شده بود : « X شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه ايران و انيران ، پسر Y شاه بزرگ »

پيش از ذكر  جزئيات مربوط به نحوه كار گروتفند ، براي سهولت مقايسه ، آوانوشت دو كتيبه اي كه اساس كار او در رمز گشايي خط ميخي فارسي باستان بود ، در ذيل ارائه مي شود :

 

كتيبه خشايارشا XPa

 

كتيبه داريوش DPa

xsayArsA

DArayavauS

xSAya"iya  vazarka

xSAya"iya  vazarka

xSAya"iya   xSAya"iyAnAm

xSAya"iya   xSAya"iyAnAm

DArayavauS  xSAya"iyahyA

viStAspahyA

Puca   HaxAmaniSiya

Puca   HaxAmaniSiya

 

( haya imAm tacaram akuanuS )

 

 

 

گروتفند به روشني دريافت كه در اين دو كتيبه گروهي از نمادها عينا تكرار مي شود و گروهي ديگر با هم تفاوت دارد . بنابراين ؛ نتيجه گرفت كه كتيبه ها متعلق به دو پادشاه هستند ؛ گروهي از نشانه هايي كهعينا يا با جزئي اختلاف تكرار مي شود ، معرف كلمه « شاه » است و گروهي كه با هم تفاوت دارد ، بر اسامي اين دو شاه دلالت مي كند . بر پايه اين استدلال و نيز ، بر اساس الگوي ياد شده كتيبههاي ساساني ، او از اين دو نبشته ، كتيبه دوم ، يعني كتيبه خشايارشا را ، موقتا ، به صورت زير ترجمه كرد :

 

« X شاه بزرگ ، شاه شاهان ، Y شاه را پسر ، هخامنشي »

 

ترجمه « Y شاه را پسر » بر اساس اين تصور بود كه واژه Y در سنگ نوشته اول ، نخستين كلمه اي بود كه كتيبه با آن شروع مي شد و به نظر مي رسيد نام پادشاهي باشد كه كتيبه به نام او نوشته شده است ، اما همين نام در كتيبه دوم در جايگاهي پس از عنوان « شاه شاهان » با يك لاحقه اضافي به كار رفته بود . به همين دليل ، او تصور كرد كه اين واژه از طريق همين لاحقه اضافي با واژه بعدي ، كه مفهوم « پسر » داشت ، ارتباط يافته است . علاوه بر اين ، گروتفند متوجه شد نامي كه كتيبه اول با آن آغاز مي شود ، در كتيبه دوم در جايگاه نام پدر  « X شاه  » قرار گرفته است . از سوي ديگر ، در كتيبه دوم پس از نام پدر كلمه شاه به كار رفته ، در حالي كه در كتيبه اول پس از نام پدر ، اين كلمه استعمال نشده بود . از اين امر او نتيجه گرفت كه ، اين دو كتيبه متعلق به پدر و پسري است كه هر دو شاه بودند ، اما پدربزرگ پسر ، شاه نبود . بنابراين ، او در فهرست شاهان هخامنشي كه از روي منابع يوناني به دست آمده بود ، به دنبال نام پدر و پسري گشت كه داراي مشخصات فوق باشند . در ميان پادشاهان هخامنشي ، نام كوروش و كمبوجيه از يك سو ، و نام داريوش  و خشايارشا از ديگر سو ، مي توانست مشمول اين احتمال باشد . از اين اسامي ، گروتفند نام كوروش و كمبوجيه را كنار گذاشت ؛ چون تصور مي كرد اين دو نام بايد با حروف يكساني شروع شوند ، در حالي كه اسامي مذكور در كتيبه ها با دو حرف مختلف شروع شده ودند . البته ، در اينجا يك تصادف محض به ياري او شتافت ؛ چون نام كوروش و كمبوجيه در خط فارسي باستان بنا به پاره اي از دلايل كتابتي با دو حرف مختلف شروع مي شوند . به هر حال ، مجموع اين دلايل گروتفند را به اين عقيده رهنمون گشت كه نويسنده كتيبه دوم بايد خشايارشا باشد و نويسنده كتيبه اول پدرش ، داريوش ، كه پدر او گشتاسب ( ويشتاسپ ) عنوان شاه نداشت . مرحله بعدي ، تعيين ارزش آوايي اين علايم به عبارت ديگر تلفظ پارسي باستان اين اسامي بود . در اين مورد ، گروتفند به صورت اين اسامي در متون متاخر ايراني توجه كرد و ارزش آوايي كلمات مورد بحث را به صورت زير مشخص نمود :

 

گونه صحيح اسامي در كتيبه ها

 

تلفظ پيش نهادي گروتفند

V - i - s - T - a - S p

g-o-sch-t-a-s-p

D - A - R - Y - V - U - s

d-a-r-h-e-u-sch

X - s - Y - A - R - S - A

Kh-sch-h-a-r-sch-a

 

بدين ترتيب ، گروتفند توانست ارزش آوايي 15 نشانه از حروف خط ميخي فارسي باستان را معين كند . البته ، بعدها ، معلوم شد كه از اين 15 حرف ، فقط ارزش آوايي 10 حرف صحيح بوده است . علاوه بر سه نام ياد شده ، لغات « بزرگ » و « شاه » تنها كلماتي بودند كه گرتفند به درستي آنها را  تشخيص داد و بعدها ، در سال 1815 ، نام كوروش را در كتيبه مرغاب CMA شناسايي كرد .

پس از تلاش هاي گروتفند ، به دنبال يك وقفه نسبتا طولاني ، در امر رمز گشايي ، خط ميخي فارسي باستان  ، دانشمندان دگرباره ، به اين كار اهتمام ورزيدند . در سال 1826 م ؛ راسموس راسك R. Rask دانماركي در عبارت « شاه شاهان » لاحقه اضافي جمع را شناسايي كرد . در سال 1836 م ؛ اوژن بورنوف O. Burnouf اوستا شناس فرانسوي توانست ارزش آوايي تعداد زيادي از حروف فارسي باستان را در يكي از كتيبه ها مشخص كند . او در سال 1839 ، پي برد كه تعدادي از صامت هاي متصل به مصوت a را شناسايي كرد . او در سال 1839 ، پي برد كه تعدادي از صامت ها فقط پيش از مصوت i و تعدادي ديگر پيش از مصوت u به كار مي روند ؛

در سال 1846 ، راولينسون H. Rawlinson و هينكس Hinks ؛ در سال 1847 ، اوپرت Oppert هر يك مستقل از ديگري دريافتند كه اين صامتها هر كدام  يك مصوت i يا u به همراه دارند .

اوپرت همچنين ، ساخت آواگروه هاي  ai و au را در كتيبه هاي فارسي باستان روشن كرد و ، يادآوري نمود كه صامت هاي غنه m و n در خط فارسي باستان پيش از واج هاي انسدادي به كتابت در نمي آيند . بدين تريتيب ، رمز خواندن خط ميخي فارسي باستان گشوده شد و نهايتا ، راه براي خواندن خطوط ميخي ديگر و به تبع آن دستيابي به ادبيات غني بين النهرين هموار گشت .

 

 

درباره تاريخچه رمزگشايي خط ميخي فارسي باستان

R.G.Kent , old Persian , Grammer , Texts , Lexicon , New Haven 1953 , pp . 10 seq.

منبع اصلي كتاب ( مطلب بالا )

دكتر چنگيز مولايي ، راهنماي زبان فارسي باستان ( دستور زبان ، گزيده متون ، واژه نامه ) ، نشر مهر نامگ ، قيمت 3000 تومان

 

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم خوشتون اومده باشه و اميدوارم كه براي حمايت كردن از اين انتشارات و مخصوصا اين نويسنده ، كه كار بسيار بزرگي رو انجام دادند ، اين كتاب رو خريداري كنيد و اين كار باعث بشه بزودي كتاب آموزشي جديدي از آقاي مولايي و نشر مهرنامگ در منازلمون داشته باشيم . باز هم از ايشون و انتشارات مهرنامگ سپاسگذارم . . . پاينده ، آزاد و سربلند باشيد . قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاويد ايران زمين .

نویسنده : ناصر حاجلو : ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱۳
Comments نظرات () لینک دائم

جشن نوروز ( انجمن دو ديگر )

درود بر شما ، امروز ادامه مطلب مربوط به جشن نوروز رو مي نويسم ، همونطور كه گفته بودم اون مطلب  يك سري مطلبه كه هر كدوم از يك وبلاگ انتخاب شده و در يك سري مقالات براي شما نوشته ميشه ، اميدوارم كه خوشتون بياد . مطلب امروز با استفاده از مطالبي از وبلاگ هاي فرهنگ ايران باستان و تاريخ و فرهنگ ايران انتخاب شده .

مطالبي كه تو قسمت نظرات نوشته شده هنوز نخوندم ، سعي مي كنم اگر سوالي شده در مطلب بعدي پاسخگو باشم . اما خبر خوش اينكه بزودي ادامه مطالب آموزش زبان فارسي باستان رو شروع مي كنم و يه خبر خيلي خوب هم در اون رابطه دارم كه همون موقع ميگم . اما نكته مهم اينكه حتما رو تصوير زير يك بار كليك كنيد .

هزاره هاي پر شكوه

 بهرحال ديگه وقتتون رو نمي گيرم . ديگه ميرم سر اصل مطلب

جشن نوروز ( انجمن دو ديگر )

کاشتن سبزه

اسفند ماه، ماه پاياني زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن " سبزه عيد " به صورت نمادين و شگون، از روزگاران کهن، در همهً خانه ها و در بين همهً خانواده ها مرسوم است. 

در ايران کهن، " بـيست و پنج روز پيش از نوروز، در ميدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا مي شد، بر ستوني گندم، برستوني جو و به ترتيب، برنج، باقلا، کاجيله ( گياهي است از تيرهً مرکبان، که ساقه آن به 50 سانـتي متر است )، ارزن، ذرت، لوبـيا، نخود، کنجد، عدس و ماش ميکاشتـند؛ و در ششمين روز فروردين، با سرود و ترنم و شادي، اين سبزه ها را مي کندند و براي فرخندگي به هر سو مي پراکندند ".  و ابوريحان نقـل مي کند که : " اين رسم در ايرانيان پايدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از رويـيدن اين غلات، به خوبي و بدي زراعت و حاصل ساليانه حدس بزنند ".  

امروز، در همهً خانه ها رسم است که ده روز يا دو هفته پيش از نوروز، در ظرف هاي کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانه هايي چون گندم، عدس، ماش و ... مي کارند.  موقع سال تحويل و روي سفره "هفت سين " بايستي سبزه بگذارند. در برخي از شهرهاي آذربايجان، سومين چهارشنبه به خيس کردن و کاشتن گندم و عدس براي سبزه هاي نوروزي اختصاص دارد.  اين سبزه ها را در خانواده ها تا روز سيزده نگه داشته، و در اين روز زماني که براي " سيزده بدر " از خانه بـيرون مي روند، در آب روان مي اندازند. 

سفره هفت سين

رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند.  در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.  

در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند.  در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است.  پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟

سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز      گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را

هفت سين

هفت سين به معناي هفت قلم شيئي كه نام آن‌ها با حرف «س» (سين) آغاز مي‌شود، يكي از اجزاي اصلي آيين‌هاي سال نو است كه بيشينه‌ي ايرانيان آن را برگزار مي‌كنند. اين اقلام سنتاً در سفره‌ي هفت سين چيده و به نمايش گذاشته مي‌شوند. اين سفره‌اي است كه هر خانواده‌اي بر روي زمين (يا بر روي ميز) در اتاقي كه معمولاً به ميهمانان گرامي اختصاص داده شده مي‌گسترد و اين اقلام بر روي آن قرار داده مي‌شود: در بالاي سفره (در دورترين فاصله از در) آينه‌اي گذاشته مي‌شود، كه در دو طرف آن شمع‌دان‌هايي داراي شمع نهاده شده (سنتاً مطابق با شمار فرزندان خانواده)، در پايين آن نسخه‌اي از قرآن (از شاهنامه يا ديوان حافظ نيز استفاده مي‌شود)، تُنگي كه معمولاً حاوي يك ماهي طلايي (بسياري از خانواده‌ها يك كوزه آب باران را كه قبلاً جمع آوري شده و/ يا كاسه آبي كه حاوي برگ سبز انار، نارنج، يا شمشاد است نيز مي‌افزايند)، ظرف‌هاي حاوي شير، گلاب، عسل، شكر، و (1، 3، 5 يا 7 عدد) تخم مرغ رنگ‌آميزي شده گذاشته مي‌شود. مركز سفره عموماً با گل‌داني از انواع گل‌ها، معمولاً سنبل و شاخه‌هاي بيدمشك فروگرفته مي‌شود. كنار آن، سبزه و دست‌كم شش قلم ديگر كه با حرف سين آغاز مي‌شوند (تشريح شده در زير)، ظرفي حاوي ميوه (سنتاً سيب، پرتقال، انار، و به)، چند نوع نان (اغلب شيرين)، ماست و پنير تازه، شيريني‌هاي گوناگون، آجيل (مخلوط خشك و بو داده شده‌ي تخم‌هاي نخودچي، خربزه، گندم برشته، برنجك، و فندق و گردو، كه همگي با كشمش آميخته ‌شده‌اند) قرار داده مي‌شود.
اقلام سين‌دار سنتاً عبارت‌اند از: 1. سبزه، يعني، گندمي (يا جو، گاهي نيز عدس) كه به بلندي چند اينچ درون قطعه پارچه‌ي سفيدِ نازكِ پيچانده شده به گرداگرد كوزه‌اي گلي روييده است (امروزه سبزه در يك ظرف سفالين كم‌گود رويانده مي‌شود)؛ 2. سپند (اسفند)، تخم سداب كوهي كه اغلب در يك بخورسوز گذاشته مي‌شود و درست پس از آغاز سال سوزانده مي‌شود؛ 3. سيب، پيش‌تر ياد شد؛ 4. سكه، چند عدد سكه‌ي نو؛ 5. سير (سابقاً همراه با ريشه‌هايي كه براي شباهت دادن به شرابه‌هاي رنگين، قرمز رنگ مي‌شدند)؛ 6. سركه؛ 7. يك كاسه سمنو (شيرازي‌ها و كردها سمني مي‌گويند). اين فقره‌ي آخر بدين شيوه تهيه مي‌شود: مقدار مناسبي گندم براي سه روز در آب (ترجيحاً آب باراني كه براي اين منظور فراهم شده) خيسانده مي‌شود و سپس بر روي يك سيني فلزي پهن گرديده و با پارچه‌اي سفيد پوشانده مي‌شود. هنگامي كه گندم اندكي روييد، بر روي تخته‌اي سنگي يا چوبي خُرد و بعد درون هاون كوبيده مي‌شود و شيرابه‌ي آن با آب داغ، روغن و آرد مخلوط گرديده و همه‌ي آن به وسيله‌ي زنان (هيچ مرد بالغي مجاز با مشاركت در اين فرايند نيست) به آهستگي پخته مي‌شود (اغلب يك شب كامل صرف آن مي‌گردد)؛ نتيجه‌ي كار يك خمير غليظ، شيرين و به رنگي مايل به قرمز است، كه بخشي از آن براي سفره‌ي نوروز كنار گذاشته مي‌شود و باقي آمده‌ي آن در ميان همسايگان پخش مي‌شود، كه آنان نيز ظرف حاوي سمنو را همراه با يك يا چند عدد تخم مرغ رنگ شده يا برگي سبز باز مي‌گردانند.

ذكر چند ملاحظه در اين جا لازم است. نخست، برخلاف نام خود، سفره‌ي هفت سين دربردارنده‌ي اجزاي اصلي بسياري است كه با حرف سين آغاز نمي‌شوند. دوم، اقلام گزيده شده‌ي سين‌دار هميشه شماري بيش از هفت دارند و كمابيش همواره سنجد و سماق و سوهان (شيريني) هم افزوده مي‌شود. بسياري از خانواده‌هاي حتا اقلام سين‌دار بيش‌تري نيز اضافه مي‌كنند، مانند سبزي، سياه‌دانه، سنگك، سپستان، و سرمه. سوم، سفره‌ي هفت سين مختص جشن نوروز نيست. در بسياري جاها مرسوم است كه سفره‌ي مشابهي در آيين‌هاي عروسي چيده شود و در برخي نواحي نيز در شب چله چنين سفره‌اي مهيا مي‌گردد؛ در منطقه‌ي كاشان اين سفره در جشن اِسبندي در 25 بهمن، كه برابر با اول اسفند در تقويم رسمي است، چيده مي‌شود. چهارم، برخي از مردمان سهيم در ميراث فرهنگي و سنت‌هاي ايراني (مانند افغان‌ها، تاجيك‌ها، ارمنيان) اين اقلام را آماده نمي‌كنند. حتا جالب توجه‌تر اين حقيقت است كه چيدن آن‌ها در ميان كردها يا زرتشتيان، كه هر دو حافظان پرحرارت آن دسته از سنت‌هاي ايراني‌اند كه چيزهاي هفت‌گانه نقشي مركزي را در آن‌ها ايفا مي‌كند، مرسوم نيست. با وجود اين، موبد نيك‌نام يادآوري مي‌كند كه «امروزه در بسياري از خانواده‌هاي زرتشتي، به ويژه آنان كه در شهرها زندگي مي‌كنند، هفت سين براي سفره نوروز تهيه مي‌شود». اين موضوع به آشكارا روي‌كرد جديدي است كه از تماس فزاينده‌ي زرتشتيان با ديگر ايرانيان متأثر گرديده است. جالب آن كه كردها براي جشن «كوسه گلدي» كيك سمني مي‌پزند. پنجم، هرچند مي‌دانيم كه ساسانيان با روياندن هفت نوع تخم بر روي هفت ستون به پيشواز نوروز مي‌رفتند و بر سر سفره‌ي نوروز خود سيني‌هايي حاوي هفت شاخه گياه (گندم، جو، نخود، برنج، و غيره)، و نيز يك گِرده نان درست شده از هفت گونه غله مي‌گذاشتند، اما به سبب ناهماهنگي‌هاي ياد شده در زير شماره‌هاي يك و دو، نمي‌توان آن‌ها را با هفت سين مقايسه نمود و متشابه دانست.

پيشينه و تاريخچه‌ي سنت چيدن سفره‌ي هفت سين مبهم و نامعلوم است. برخي چنين انديشيده‌اند كه اقلام اصلي با «ش» (شين) آغاز مي‌شده‌اند، و بدين جهت به بيتي آشكارا متعلق به تاريخي جديد استشهاد كرده‌اند كه ادعا مي‌كند «در زمان ساسانيانْ ايرانيان بر سر سفره‌ي نوروز شهد و شير و شراب و شكر ناب؛ شمع و شمشاد و شايه قرار مي‌داده‌اند». ساختگي بودن اين تعبير، كه به نام‌هايي عربي استشهاد مي‌كند و از اجزايي اصلي و ضروري مانند سير، سمنو و سپند چشم‌پوشي مي‌كند، بديهي است. ديدگاه‌هاي مبني بر اين را كه اصطلاح هفت سين تحريف هفت سيني يا هفت ميم (اقلام آغاز شونده با حرف ميم، مانند ماست، ميوه، ميگو، مويز و غيره)، يا هفت چين (= هفت [چيز] چيده شده) است، جداً نمي‌توان پذيرفت. واقعيت آن است كه همه‌ي نشانه‌ها و اشاره‌ها دلالت بر آن دارند كه [چيدن] هفت سين، چنان كه آن را مي‌شناسيم، رسمي كهن نيست. قديمي‌ترين اشاره‌ي موجود به رسم چيدن هفت سين، ارجاعي غيرقابل اطمينان و منفرد بدان در يك دست‌نوشته‌ي كهن فارسي منسوب به دوران صفوي است. و گرنه، سياحان و مورخان سده‌ي 19 در گزارش‌هاي عيني خود از آيين‌هاي نوروز، به ندرت از اين رسم ياد كرده‌اند. تنها Heinrich Brugsch، كه در 1860 در تهران بود و جشن نوروز را با برخي جزييات آن شرح داده است، ادعا مي‌كند كه ايرانيان با كاشتن گل‌هايي با نام‌هاي آغاز شونده با حرف «س» در باغ‌هاي‌شان به پيشواز جشن ملي‌شان مي‌روند. اشاراتي نيز وجود دارد به يك سيني پر شده با هفت نوع ميوه، اما نه به هفت سين، كه بدين ترتيب به نظر مي‌رسد در سده‌ي اخير به سبب تبليغ و معرفي آن در رسانه‌ها، مرسوم و متداول شده است.

در هر حال، اگر سفره‌ي نوروز را به صورت يك كل در نظر بگيريم و به حرف سين توجهي نكنيم، اقلام اصلي آن به خوبي اين تعبير را آن‌ها بازتاب‌هاي اوضاع دوران شباني و يك‌جانشيني ايرانيان باستان و باورهاي آنان، به ويژه در مورد امشاسپندان هستند، به دست مي‌دهند:

تدارك اين سفره در شب نوروز و گستردگي اين باور كه روان مردگان فرود مي‌آيند و شريك سفره مي‌شوند، به آشكارا آن را با جشن روان‌ها (فروردينگان) مرتبط مي‌سازد. تخم مرغ‌ها، مردم (از Martiya* tauxman ”تخم ميرا“؛ در شهرك خور تخم‌مرغ‌ها در زير نيمكت آماده شده براي عروس، به اميد بچه‌دار شدن او، ‌گذاشته مي‌شود) را نمادپردازي مي‌كند و به آفريدگار اشاره دارد؛ شير، گاو و وهومنه/ بهمن را نمايندگي مي‌كند؛ شمع‌ها، آتش پاك و اشه وهيشته/ اردي‌بهشت را؛ سكه‌ها، ثروت و خشثره‌ويرييه/ شهريور را؛ سنبل هم هئوروتات/ خرداد و هم امرتات/ (ا)مرداد را نمادپردازي مي‌كند، چنان كه آب و سبزه و سبزي نيز چنين مي‌كنند. بيدمشك، آرميتي/ سپندارمد را نمايندگي مي‌كند، چنان كه سپند/ اسفند نيز، كه بخشي از نام آن را نگاه داشته، چنين مي‌كند. به طور جالب‌تري، ممكن است به نيروي درمان‌بخش آرميتي به واسطه‌ي سير اشاره شده باشد، كه چنان نزد ايرانيان به عنوان يك دارو و وسيله‌ي دور كردن چشم بد و نيروهاي اهريمني ارزشمند بود كه پارس‌ها يكي از ماه‌هاي‌شان را ثايگرچي Thaigarchi (= ماه سير) ناميده بودند. اناهيد با آب (باران) فراهم شده به ويژه براي اين مناسبت نمايندگي مي‌شود. سمنو، كه براي سفره كاملاً ضروري است و چنان مقويِ نيرومند قواي جنسي دانسته مي‌شود كه برخي آن را «نيروي رييس خانواده» مي‌خوانند، مي‌بايست به اناهيد منسوب باشد، چرا كه سمنو را فقط زنان تهيه مي‌كنند (حتا در ميان كردها، كه هفت سين نمي‌چينند)، و در هنگام به هم زدن مخلوط در حال پخت آرزو مي‌كنند كه شوهراني خوب و فرزنداني نيك بيابند. به علاوه، ظرف سمنو با پيش‌كش شدن به نام ورجاوند «فاطمه‌ي زهراي معصوم» آماده مي‌شود (زهرا = زهره نيز نام سياره‌ي ونوس/ اناهيد است). ماهي كره Kara، كه در درياي اسطوره‌اي Vourukasha زندگي مي‌كند و موجودات زيان‌بار را دفع مي‌كند، با ماهي درون تُنگ نمايندگي مي‌شود. اين تجزيه و تحليل را، كه بيش‌تر از اين نيز مي‌توان ادامه داد، نشان مي‌دهد كه اشياء اصلي سفره‌ي نوروز بسيار باستاني و پرمعنا هستند، حال آن كه انگاره‌ي (idea) هفت سين، جديد و نتيجه‌ي تفنن عاميانه‌اي است كه بر مبناي ذوق و سليقه درون يك آيين پسنديده بسط و گسترش يافته است.*

* A. Shapur Shahbazi , “Haft Sin”, in Encyclopaedia Iranica, vol. XI/5, 2003

 

خب اينم از مطلب امروز ، اميدوارم خوشتون اومده باشه ، دفعه بعدي ادامه اين مطلب رو مي نويسم . پاينده ، آزاد و سربلند باشيد . . . قربان شما ناصر حاجلو .


اصل و نسب اشو زرتشت سپيتمان - بخش دو ديگر

درود بر شما ، امروز ادامه مطالب مربوط به جناب آقاي كهلان رو بررسي مي كنيم ، باز هم تكرار مي كنم كه نوشتن اين مطالب توسط اين تارنما  دليل درستي مطالب نوشته شده نيست بلكه ، جهت معرفي تفكراتيست كه در حال رشد است و محققان و متفكران كشور با آنها آشنا شوند تا بتوانند سريعا از رشد اين تفكرات جلوگيري نمايند . ( شايسته آن است كه علاج واقعه قبل از وقوع كرد ) .

ايشون ( جناب اقاي كهلان ) سرگذشت خود را براي بنده ارسال كرده اند و بنده بنا به وظيفه خود ، اين سرگذشت را براي شما در ابتداي مطلب ايشان مي نويسم ، تا با شخصيت ايشان بيشتر اشنا شويد . پس از آن به سراغ نوشتار امروز ايشان مي رويم .

پيش از آنكه بحث امروز را آغاز كنم شايسته مي دانم ، به اطلاع ساير دوستان برسانم كه جناب آقاي كهلان ، با استفاده از قسمت نظرات بحث مربوط به جشن پوريم ، يك نظر بسيار جالب به اين نوشتار داده اند و جالب تر آنكه نظر ناصر پوربيزار را در اين مورد تائيد مي كنند . ايشان با ترجمه اسامي كه بيان كرده اند ،نظرات پوربيزار را تائيد مي كنند . اميدوارم ايشان با ديد بازتري به مسئله پوريم بنگرند و حقيقت را دريابند ، بنده نظر خود را در مورد اين جشن ، در همان مطلب داده ام . و ديگر نيازي به نوشتار بيشتر نمي بينم . همچنين ايشان يك ترجمه از نام خشايارشا داشته اند كه بنده در مطلبي كه در مورد زبان فارسي باستان خواهم نوشت ، پاسخ ايشان را خواهم داد .

ديگر آن كه بنده سوالات خود را از آقاي كهلان در پايان آخرين قسمت از مطالب مربوط به زرتشت خواهم نوشت و اميدوارم ايشان پاسخ گوي سوالات بنده باشند ، همچنين ايدوارم هرچه زودتر ايشان نتيجه ملاقاتشان را با موبدان زرتشتي ، براي بنده ارسال كنند تا بنده نتيجه آن را با شما قسمت كنم .

به علت طويل بودن متن امروز ، بحث را كم كرده و به سراغ جستار جناب آقاي كهلان مي روم . در  صورتي كه در مورد اين مطلب سوالي داريد ، مي توانيد با استفاده از قسمت نظرات ، آن را بپرسيد تا آقاي كهلان پاسخگوي پرسش هاي شما باشند .

 

شرح مختصری از زندگی این جانب جواد مفرد کهلان محقق تاریخ اساطيری ایران

 

پدر تحصیل نکرده ام عزیز، خدمتکار پیر ارباب بزرگ روستاهای اطراف مراغه اسدالله آصف  بود و مادر بیسواد و مسلولم دورنا مسئولیت خانه مان در روستای چیکان را داشت. بیشتر بچه های خانه از مرض سل مادر تلف می شدند. تنها بچه مسلول که به واسطه فیزیک نیرومند زنده ماند من بودم. سه تن هم که بدین مرض مبتلا نشده بودند زنده ماندند. خواهر بزرگ دختر و برادرم هاشم و خواهر کوچکتر از خودم مهین. از این میان برادرم که 5 سالی از من بزرگتر بود درس می خواند و راهگشای آیندهً من بود چه او با کتابهای تاریخ و جغرافی و کتابهای اساطیری از جمله شاهنامه به نثر آذری و فارسی که در خانه گرد می آورد من را عاشق و شیفتهً تاریخ و اساطیر ایران کرده بود. استعداد درسی من هم علاوه بر اینها  در ریاضیات خوب بود و شاگرد اول کلاس مشرک 10 نفری روستای چیکان و روستاهای اطراف آن بودم و در سال ششم ابتدائی معدلم بالای 19 بود . بهار سال 1348 هجری از بنای قسمت جدید  مسجد روستای چیکان که در کنار خانهً مان بود 2 مُهر اوستایی/ پهلوی بیرون آمد که من کلاس ششمی و روحانی روستا  نور الله آن را به اشتباه کوفی پنداشتیم. در این ایام من در اراضی روستای مجاورمان  علمدار بقایای یک آتشکده  به نام قاین دگبه (دخمهً استوار) را که مسجد روستا به آجرهای سبز ویرانهً آن آراسته شده بود تشخیص داده بودم. مردم این روستا به حق اراضی روستای خود را بقایای شهری می پنداشتند چه آجرهای پختهً  شکسته و حتی سالم در اغلب  اراضی این روستا قابل رؤیت بودند و یکی از خویشاوندان ما، پسر خالهً پدرم، عبدالرحمان که در روستای قره بلاغ زندگی می کرد به هنگام عبور از رودک این روستا کوزه ای با محتوای مقدارقابل توجهی طلا پیدا کرده و در شهر مراغه به نان و نوایی رسیده بود. خود اراضی روستای چیکان پر از دخمه غارها و بقایای تنورها و قناتهای متروکه بود. اینها معلوماتی بود که من دانشجوی سال اول آبیاری دانشگاه تبریز و تازه خلاص شده از مرض ارثی مادری در دست داشتم. درهمان سال با مطالعهً آثار اوستایی استاد  پور داود خصوصاٌ یشتها و یسنا ها و گزارش زاد و بوم زرتشت دکتر جمشید جی مدی  در یافتم که روستای زادگاهی من چیکان همان شی چیکان (یعنی محل قضاوت) پعنی محل نگهداری اوستا در دورهً ساسانیان بوده و آن آتشکده ویرانه که بعدها تبدیل به دخمه شده بوده ،  آتشکدهً معروف  آذرگشنسب بوده که استاد پور داود با پیروی از مارکوارت  با حسرت به درستی مکان ویرانه آن را در اراضی شهرستان مراغه حدس زده بود. از همان سال شروع به گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران نمودم و دراواخر بهار سال  1357آنها را در 15 صفحه به وزارت فرهنگ وهنر گزارش کردم و تنها جواب  تشکرآمیز و نا کافی آن را در اردوی عمران ملی بندر عباس دریافت کردم.  در پاییزاستاد ادبیاتمان دکتر بهروز ثروتیان خواست که آنرا از فصلنامه دانشکدهً ادبیات  منتشر سازد که با طوفان انقلاب اسلامی مصادف گردید. در ادامه گزارش نتوانستم استادان سرکاراتی و ایرج افشار در تبریز و تهران به کشف این اماکن آستانه در خود متقاعد سازم و پیشنهاد حقیرانهً انجمن زرتشتیان تهران را هم که می خواست آن را در 150 صفحه به صورت کپی منتشر سازد مقبول طبع نیافتم.دو سال بعد به سبب عضویت در دانشجویان پیشگام دانشگاه تبریز از دانشگاه اخراج شده و سه سال بعد به طور قاچاقی سر از ترکیه در آوردم. در اینجا در جواب دوست پیشگام نزدیکم در جواب این سؤال که چگونه این گونه قاطعانه ادعا می کنی که زادگاه زرتشت را در یافته ای در صورتیکه این همه ایرانشناش خارجی و داخلی نتوانسته اند آن را کشف کنند، گفتم من زادگاه زرتشت را پیدا کرده و روی آن نشسته ام و به ریش بلند پروفسوری هم می خندم که این گونه حریصانه در دور و نزدیک به دنبال زادگاه زرتشت می گردد . دوستم اعتراف کرد که این پاسخ تو مرا ضربه فنی کرد. سال بعد من و دوستم در سوئد بودیم و اکنون بیست سال از آن می گذرد و ادامه گزارشات تبدیل به 8 کتاب ریز و درشت شده که 6 تای آنها در سوئد و ایران منتشر شده است.

با عرص احترام  جواد مفرد کهلان

 

اصل و نسب اشو زرتشث سپیتمان – بخش دو ديگر

 

گئوتمه بودا همان گئوماته زرتشت بوده است

 

چنان که دیدیم بنا به خبر یونانیان باستان از جمله هرودوت و پورفیریوس، گئوماته زرتشت در قرن ششم پیش از میلاد -  که به قرن تشکیل ادیان باستانی معروف است - شهرهً آفاق بوده است. به ویژه مردم آسیا وی را بسیار دوست داشته و او را می پرستیده اند. بنابراین، در اینجا این سؤال منطقی پیش می آید که بپرسیم که مردمان سمت آسیای میانه و هندوستان و چین وی را تحت چه نام و نشانی می شناخته اند؛ خصوصاٌ با علم بر این که وی مّدتی در آن سمت و سوی ، در باختر (بلخ) سکونت داشته و در آنجا هم رهبر سیاسی و هم رهبر دینی بوده است. همانجا که بعداٌ مرکز اصلی بودائیگری شده بود و معبد معروف نوبهار بلخ در آن قرار گرفته بوده است ؛ همان معبد بودایی- زرتشتی که نظامی در اسکندر نامهً خود در مورد آن چنین سروده است:   

                                                                                     

به بلخ آمد وآذر زردهشت           به طوفان شمشیر چون آب کشت

بهاردل افروز در بلخ بود               کز   و تازه گل را دهن تلخ بود

پری پیکرانی در او چون بهار           صمنخانه ها یی چو خّرم بهار

 

شواهد و دلایل لغوی و تاریخی روشنی معلوم می دارند که خود گئوتمه بودای تاریخی کسی جز گئوماته زرتشت نبوده است که بعداٌ آیینهایشان در شرق و غرب فلات ایران به صورت دو مکتب جداگانه ای درآمده و درهر دو حالت آن از فلات ایران به تبعید رفته و در شکل بودایی آن در شرق آسیا شکوفا شده است. در ای جا دلایل خود را در باب یکی بودن بودا و زرتشت به اختصار ارائه میدهیم:

1- بودا به معنی منّور و روشن است و اسم اصلی زرتشت یعنی سپیتاک نیز به معنی سفید و روشن می باشد. افزون بر این لقب مهّم ایشان یعنی گئوتمه (دانای"گاتها"، یعنی دانای سرودهای دینی) و گئوماته (دانای سرودهای دینی) یا همان پاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی) هم یکسان است. می دانیم که گاتها (گاثاها) از سوی دیگر سرودهای دینی خود زرتشت به شمار می آیند.

2- نام والدین بودا یعنی سود دهودانا (مخلوق دانا و پاک تن) و مهامایا (دانای بزرگ) به وضوح با اسامی والدین زرتشت یعنی سپیتمه ( دانای سفید رخسار) و آمیتی دا (ماندانا، دانای خانه) مطابقت دارد

3- هر دو در قرن ششم پیش از میلاد در سمت شمال هندوستان و شرق فلات ایران فعالیّت روحانی- سیاسی داشته ومعبودشان یعنی برهما (خالق دانا) و اهورمزدا (سرور دانا) اسامی یکسانی داشته اند.

 4-  مطابق اخبار منابع بودایی و ایرانی شهر زادگاهی این هردو رهبردینی در محل تجمع جنگجویان قرار داشته که در نزدیکی آن کوه مرتفع و پربرفی(= هیمالیا، سهند) واقع شده بود. منظور از هیمالیا یعنی کوه پر برف در اینجا همان کوه سهند آذربایجان است.

 5- محّل فعالیّت سیاسی و فرهنگی گئوتمه بودا با قبیلهً سکیا و شهر کاپیلاویستو (خاک سرخ) پیوسته است؛ متقابلاٌ مطابق منابع کهن یونانی و ایرانی ناحیه ساتراپی گئوماته زرتشت ، سرزمین سکاییان دربیکی (سکاییان برگ هئومه، دریها) و شهر سوروگانه (شبورگان، یعنی جایگاه سرخ رنگ) در نزدیکی بلخ(سمت غرب آن)  و خود بلخ (= محل تقسیم آبها) بود ه است.  افزون بر این می دانیم رودی به نام سرخاب در سمت شرق شهر بلخ جاری است.

 6- محّل مدفن بودا یعنی کوسینا گارا (کوهستان مردم نیک بخت) به وضوح یادآور محّل دخمهً گئوماته زرتشت یعنی سیکایا اواوتی( یعنی آبادی خوشبختی، روستای سکاوند شهرستان نهاوند باختران) در ناحیهً کاسیان باستانی و مادهای سگارتی(سنگ کن) می باشد. قابل تذکر است که نام کاسیان (اسلاف لران) به صورت کوسیان نیز ذکر گردیده است: ترجمهً نام کاسیان در نام لران بختیاری و نام شاهنامه ای ارمائیل (یعنی مردم آسوده) برجای مانده است.

7- فرقهً بودایی ماهایانای ژاپنی ها گئوتمه بودا را نظیر گئوماته زرتشت دارای افکار و آمال سوسیالیستی معرفی می نماید. افزون بر این که این هردو تعلیمات اخلاقی اساسی خود را بر روی سه اصل پندارنیک ، گفتارنیک و کردارنیک بنیاد نهاده اند. علاوه براین که هردو مخالف ایجاد معابدخرافه پرستی و مردم فریبی بوده اند. گفتنی است که بودا برای طبقهً برهمنان یک بیگانه محسوب می شد. معهذا گئوماته زرتشت تحت نام گئوتمهً دیگری نزد برهمنان بومی شده است. چون گئوتمه نامی که به عنوان سرایندهً قسمتی از وداها معرفی شده باید همان گئوماته زرتشت باشد چه عنوان مناسب فرمانروایی خانوادگی وی یعنی راهوگنه (کشندهً راهزن) و همچنین لقبش یعنی انگیراس(فرد باشکوه و تنومند) به وضوح یادآور لقب گئوماته زرتشت بلند قامت یعنی تنائوکسار (یعنی دارای تن بزرگ) است. سرودهای ودایی وی از جمله درباب آگنی (آذر، ایزد آتش) و برهما ( اهورامزدا، در مقام ایزد دانایی و آتش) می باشد. تحت این نام و القاب وی در رزمنامهً بزرگ هندوان یعنی مهابهاراته نیز یاد شده است ناگفته نماند گئوتمه بودا در اساطیر به هیئت برهمنی جوان به نام َمگه (مغ) پدیدار میشود  که این به وضوح تعلق وی را به طبقهً روحانیان ماد یعنی مغان آشکار میگرداند.

8- سرانجام گفتنی است دوست وخویشاوند و نخستین حّواری بودا یعنی آناندا (ناندا, دانا به طرق مختلف) و زنش یشودهارا (دارندهً پاکی) به ترتیب مطابق با همان مدیوماه (دانای شایسته) پسر عم و نخستین مرید زرتشت و هووی (نیک نژاد) زن زرتشت می باشند. در خبرمولوی که زادهً بلخ بود زرتشت - بودا تحت عنوان صوفی فرزانه ای به نام ابراهیم ادهم (یعنی ابراهیم بور) ظاهر گردیده است. ابراهیم خلیل(کاووس) درواقع نام جدّ جدّ مادرزرتشت بوده است.

8- نام پسربودا یعنی راهوله (= روی هوره) با نام خورشیدچهر پسر زرتشت مترادف است. 

 

هود قرآن وهامان تورات در اصل همان سپیتمه و زرتشت سپیتمان می باشند

 

در زمانی که ادیان باستانی مهّم جهان شکل می گرفت یعنی تقریباٌحدود بین سالهای 330-600  پیش از میلاد ایران ابرقدرت شناخته شدهً جهان بود و بدین سبب تورات و قرآن نیزنظیر تاریخ هرودوت حاوی اخبار زیادی در باب ایرانیان می باشند:میدانیم در قرآن از قومی بائده یعنی معدوم شده ای به نام عاد سخن رفته که رهبر دینی- سیاسی اصلی ایشان هود نام داشته است. نگارنده را قبلاٌ عقیده براین بود که هود در اصل همان هوتها یعنی ایزد باران و رعد کاسیان (اسلاف لُران)  بوده است؛ ولی اخیراٌ دلیل منطقی تری یافته ام که نظر قبلی را منتفی مینماید چه کاسیان حکمرانان بین النهرین در اواسط هزارهً دوم پیش از میلاد بوده اند و این نسبت به زمان محمّد و قرآن بسیار دوراست. ثانیاٌ خود نام عاد ارتباط و ترادفی با نامهای کاسی (آرمانی و خوشبخت) و لُر(نوازنده) نداشته است. ثالثاٌ از هود به عنوان رهبر دینی مردم عاد یاد شده، نه خدای قبیله ای ایشان؛ بنابراین بنابه دلایل آشکاری که ذیلاٌ شرح داده خواهد شد قوم عاد باید همان قوم فراموش شدهً مغان باشد که از مادها (نجبا) بوده اند. زیرا هم نام قوم و هم نام رهبر نامی ایشان مناسبتی تامّ با قوم عاد و رهبرشان هود(=هوم اوستا، دانای نیک) دارد: چه نام قوم مغان یعنی واژهً مغ دقیقاٌ به لغت اوستایی به معنی انجمنی است که این از سوی دیگر معنی لفظی نام عبری عاد نیز می باشد. درکنار آن کلمات سامی حوت درزبان کُردی (به معنی مرد بلندقامت، لندهور) و هود زبان عبری را داریم که به معنی باشکوه و درخشان است. بنابراین به سمت گئوماته زرتشت بلندقامت کشیده می شویم که هم منابع یونانی و هم اساطیر زرتشتی صریحاٌ به قامت بلند وی اشاره کرده اند. اصلاٌ مسلم به نظر می رسد دو نام اساطیری لندهور (پسر خورشید) و عوج ابن عُنق(اوج ابن خنوک)، به معنی لفظی مرد بلندقامت فرزند مرد درخشان متعلق به گئوماته زرتشت (سپیتاک، بودای بامیان) باشند؛ چه همانطوری که ذکرشد نام پدرزرتشت (سپیتاک) یعنی سپیتمه را می توان سفید رخسار و نورانی معنی نمود. درباب مورد غضب ایزدی قرارگرفتن قبیلهً مغان (عاد) باید بگوییم، چنان که هرودوت خاطرنشان میکند در روز قتل گئومات (پاتی زیت) قتل عام بزرگی از مغان به راه افتاد. این واقعه در تورات به صورت اسطورهً قتل هامان (نیک اندیش،یا پسرهوم، گئوماته زرتشت)- به دسیسهً استر(ستاره) و مردخای (شاهکُش)- وجشن دشمن کشی یهود یعنی پوریم (به معنی لفظی بخت و قرعه) متجّلی شده است: هرودوت نیز ازقرعه کشی داریوش وشش تن همدستان وی سرپادشاهی ایران سخن می راند که بعد ازقتل گئوماتای مغ و مغ کشان صورت گرفته است.قابل توجه است عنوان خانوادگی هامان یعنی همداتای(مجری قانون) مترادف با از آن گئوتمهً وداها میبا شد. مطالب اساطیر اسلامی نیز در رابطه با هود و قومش عاد بسیار قابل توّجه می باشند چه ضمن آنهایی که در قصص الانبیاء گردآوری شده اند، درباب هود و قومش عاد از اسامی زئورا (زرین، به عنوان نیای قوم بلند قامت عاد) و زینا (ذانا، دانا، به عنوان مادر هود و دخترنوح) یاد گردیده که به وضوح یادآور نامهای زرتشت (دارندهً پیکرزرین) رهبربلندقامت مغان و آمیتی دا (ماندانا) به معنی لفظی دانای خانه است که مادرسپیتمان زرتشت و دخترآستیاگ (لمک) بوده یعنی همان کسی که در تورات پدرنوح به شمار رفته است. از سوی دیگر از بررسی عمیق تر اسطورهً قرآنی هودمعلوم میگردد که آن هودی که عامل مغضوب شدن وکشتارگردیدن قوم عاد میشود نه خود گئوماته زرتشت "سپیتاک" بلکه خود همان داریوش قاتل گئوماته زرتشت بوده که مگافونی یعنی مغ کشی (عادکشی) به راه انداخت؛ طبق منابع یونانی و ایرانی این قاتل ومقتول در لقب ونام سپندات (مخلوق مقدّس) مشترک بوده اند وسپندات  پسر ویشتاسپ (حامی زرتشت)، نام داریوش را- که به معنی نگهدارندهً خوبی است- بعدازقتل گئوماته زرتشت سپیتاک برای جلب رضایت و اعتماد همدستان پارسی خویش برای خود انتخاب نمود. طبق مندرجات قرآن خدای بزرگ (اهورامزدا،انلیل بابلیان) به حمایت از هود (در این جا منظور داریوش، سپندات پسرویشتاسپ) قوم عاد، ملّت هود(منظورمغان تحت فرمان گئوماتهً مغ| زرتشت سپیتاک پسرسپیتمه|) را منقرض نمود. طبق مندرجات قرآن خداوند بزرگ به حمایت از هود (منظور هوم عابد ) قوم عاد، ملّت هود را منقرض نمود. متقابلاٌ طبق اوستا  ایرانیان عقیده داشتند که که در توفان و کولاک بزرگ نچات هوم (جمشید، سپیتمه، گودرز دستگیرکنندهً افراسیاب) و یاران وی به یاریاهورا مزدا (سرور بزرگ و دانا) صورت گرفته است. از آن جاییکه گفته شده قوم عاد به وسیلهً طوفان شدید نابودشد(یعنی همان اسطورهً پناه گرفتن آریاییان در ور جمکرد جمشید در توفان و کولاک بزرگ)، پس در اینجا اهورامزدا درمقام قرینه های بابلی و ودایی خویش یعنی انلیل و وارونا ظاهرگشته است که ایزد آسمان معرفی شده اند و آمده است که دم آنها باد و طوفان است. به نظر می رسد که نام خدای کاسی رعد وبرق و باران یعنی هودها نیز دراینجا درپدید آمدن وشکل گرفتن نام هود نقشی ایفاء کرده است. به هر حال قرآن حقّ مطلب را درمورد زرتشت بلندقامت و پدروی هوم (هود) ادا کرده وتنها تحت همین اسامی صالح دارندهً شتر زرین (که نامش در قرآن همواره با نام هود همراه می باشد) و  هود از او و پدر وی بیش از بسیاری از انبیای دیگراسم برده است.

 

ایّوب وزکریای تورات و لقمان وصالح قرآن(دارندهً شترزرین) نیز همان زرتشت سپیتمان می باشند

 

نام لقمان حکیم قرآن به معنی فرزانهً درشت اندام به وضوح حاکی ازیکی بودن وی با گئوماته زرتشت( بودای بامیان) می باشد. ضمن این مقاله سند این موضوع ارائه گردیده و اثبات یکسانی زرتشت با زکریا وصالح به مقالهً دیگری موکول میشود. ابتدا این سؤال پیش می آید که آیا در تورات نیز نام   و نشانی از زرتشت به میان آمده است یا نه. به نظر من جواب آری است چه ایّوب (به معنی لفظی مورد خصومت قرار گرفته)   به وضوح،  همان زرتشت سپیتمان است   که این با  داستانهایی که مربوط به دوران کودکی و خصوصاٌّ نو جوانی وی می باشد کاملاٌ جور در می آید چه داستانهای زندگیش سرشار ازخصومتهایی است که بر وی  روا شده است. این نام توراتی و قرآنی  د ر خود تورات به معنی  " فرد مورد خصومت و امتحان خدا قرار گرفته" مفهوم شده است. بسیار جالب است که  در کتاب تاریخی کهن  فضایل بلخ نام زرتشت با همین صورت عبری آن یعنی ایّوب بیان شده است. سامی نبودن و بیگانه بودن این نبی توراتی و قرآنی از آن جا مشّخص می گردد که برای وی شجره نامه ای ذکر نمی گردد.  چنان که اشاره شد قرآن  این نام توراتی زرتشت را نیز می شناسد،   ولی در آن وی بیشتر تحت همان عنوان صالح (نیکوکار)  و پدرش هود(دانای نیک) معرفی گشته و سورهً یازدهم آن به نام آنها هود خوانده شده است. در تورات نیز- که در آن نام هود ذکر نمی شود- نامی ازعاد به میان آمده که در رابطه با لمک (آستیاگ، آخرین پادشاه ماد) است؛   امّا در این جا آن نام زن اسطوره ای  لمک   به شمار رفته است  که در واقع اشاره به نام قبیلهً مادی مغان ( قوم عاد) می باشد.  قابل تّوجه است که ازاین طوفان خانمان بر انداز و قتل عام  در اسطورهً توراتی ایّوب نیز یاد می شود که در این وقایع   اسفناک  وی خانواده و کسان و ثروت خویش را از دست می دهد.  تورات مطابق اوستا تعداد دختران ایّوب -  زرتشت را سه تن آورده است،  ولی تعداد پسران ایّوب هفت تن و تعداد پسران زرتشت سه تن ذکر شده اند. اساطیر اسلامی مذکور در قصص الانبیاء- که ایّوب را مانند گئوماته/ زرتشت حامی فقرا معرفی می نمایند- تعداد دختران ایّوب را همان سه تن  و تعداد پسران وی را چهارتن ذکر می کنند    که  به رقم اوستایی و پهلوی فرزندان زرتشت سپیتمان یعنی   سه پسر و سه دختر بسیار نزدیک است. درتکمیل اثبات یکی بودن ایّوب وزرتشت گفتنی است که طبق روایات اسلامی وکلیمی وزرتشتی دایهً دوران مباحث موفقیّت آمیزو مصائبشان زنی است که تصّورمیکند زرتشت- ایّوب توّسط گرگ دریده شده است. باید خبر یکی بودن ایّوب و زرتشت توّسط یهودیان بومی سمت بلخ به نویسندهً کتاب فضایل بلخ رسیده باشد چه دردورهً مسلمین یهودیان درنواحی بلخ وشهرمیمند(یهودیهً افغانستان) بومی بوده و از عهدباستان در این نواحی به امر تجارت اشتغال داشته اند چون منابع کهن آشوری و  یونانی ازاعرابی شرقی صحبت می دارند که بین بلخ و گرگان می زیسته اند. پیداست که منظور از اعراب شرقی در اینجا خویشاوندان کلیمی ایشان بوده اند: گفتنی است که نام تاتها و تاجیکان (دادیکان خبر هرودوت)- که آنها را نام اولاد یهود و اعرابی به شمار آورده اند که در میان ایرانیان بزرگ شده اند- باید متعّلق به همین یهودیان شرقی باشند. براین اساس نامهای دادیک (عادل)، تات(به عبری یعنی بخشندهً متمّول)،تاجیک، تازی،ذت و سرت را می توان صاحبان عادل کالا و تاجرامین گرفت چه یونانیان باستان این مردم را خیّرنامیده اند. زبان ایرانی اینان بی تردید از دربیکها(پارسیان دروسی،سکاییان برگ هئومه،دروپیکیان، دریها) گرفته شده است. خود دربیکها و دادیکان در هم آمیخته و ملّت تاجیک را تشکیل داده اند و اکنون دری تنها به زبان ایشان اطلاق میشود. جالب است که تاتهای آذربایجان به دین کلیمی خویش باقی مانده اند، گرچه از لحاظ زبان ایرانی شده اند. نام هندواروپایی کهن چین و آسیای میانی یعنی سریکا باید در اصل متعّلق بدینها بوده باشد چه همانطوریکه اشاره شد تاجیکان ماوراءالنهر را سارت (سرها، صاحبان کالاها) نیزخوانده اند. براین اساس گئوماته زرتشت به هنگام فرمانروایی باختر (بلخ) با این مردم تجارت پیشهً یهودی- ایرانی تماس نزدیک داشته است. دلایل قاطعی که جای هیچگونه شّک وشبهه ای در یکی بودن زرتشت و ایّوب باقی نمی گذارند یکی همانا مشترک بودن نام دختران ایشان است چه نام ایشان که به ترتیب فرنی(فزونی)، ثریتی (نهایی) وپوروچیستا(جوان پردانش) بوده در تورات به جمیمه (فزونی)، قصیه(آخری) وقرن هپوک(جوان زیبا) ترجمه شده است. و دیگری مشترک بودن نام زادگاه ایشان است:ایّوب تورات اهل ناحیهً غریبه ای به نام عوص به شمار رفته است. این کلمه در زبان اوستایی به معنی شهر واقع دربلندی است. بنابراین معلوم میشود که مراد از آن همان شهررغهً آذربایجان بوده که بیشترتحت نامهای قسمت میانی آن به برزه و هروم بوده که این هردوبه معنی شهر واقع دربلندی می باشند. چنان که گفتیم این شهر، خاستگاه و محّل فرمانروایی اوّلیّهً زرتشت بوده است. چنانکه گفته شد ایّوب تورات اهل ناحیه ای به نام عوص به شمار رفته است. این کلمه در زبانهای ایرانی  از ریشهً همان کلمهً اوس اوستایی بوده و به معنی مرتفع می باشد. این معنی وقتی بسیار قابل توّجه میگردد که در می یابیم خود نام شهر زرتشت یعنی برزه (رغه) نیز به همین است.هود قرآن را در زبانهای  عربی و عبری همچنین می توان مترادف باالقاب زرتشت یعنی گئوماته و گئوتمه وپاتی زیت به معنی دانای سرود دینی گرفت.   بنابراین به طور قطع و یقین می توان گفت که نام هود قرآن از ترجمهً همین القاب سپیتاک زرتشت (درخشان و دانای سرود دینی) و نام پدر وی هوم (دانای نیک) حادث شده است. به طوری که گفته شد خود نام زرتشت در مجموع  به معنی دارندهً تن زرین و نورانی  می باشد و  جزء اول نام زرتشت نیز به شکل ایرانی آن درنام زئورای اساطیر اسلامی، به معنی زرین باقی مانده است. به طوریکه بیان کردیم این، نام نیای ا سطوره ای قوم عاد (مغان) به شمارآمده است. چنانکه اشاره شد تورات واقعهً کشته شدن گئوماته زرتشت را در داستان استر و مُردخای بیان می کند: در اصل این اسطوره هدسا(استر)  همان آتوسا دختر معروف کورش می باشد که به عقد کمبوجیه نیز در آمده بود و مُردخای (در اصل مردیو کای، "حاکم روستاهای بسیار") از سویی همان مردیس (دارای روستاهای فراوان، برادر گئومات)،از سوی دیگر بردیه پسر کورش است و شخص وزیر شاه یعنی هامان(حافظ سرودهای دینی، به عبری یعنی فراوان زمزمه کننده) خود گئوماته زرتشت است که به قول داریوش معابدی را که وجودشان با آیین مغان سازگاری نداشت ویران میکرد و پادشاه عامل قتل  هامان   (گئوماته زرتشت) نه خشایارشا بلکه پدر وی داریوش میباشد. دشمنان ادّعایی مورد کشتار یهود هم در اصل  همان مغان بوده اند که در آغاز حکومت داریوش، روز قتل گئومات، به تعدادی (شاید نه چندان زیاد) کشتار شدند. به هر حال شایع بوده که پارسیان روز قتل گئومات مغ کشی (به قول یونانیها ماگوفونی) وسیعی راه انداختند و این روز را بعدها به طور مفّصل  جشن می گرفته اند. در تورات این مغ کشی را یهود با جشن پوریم خویش مطابقت داده اند. کتسیاس مورّخ   یونانی نیز نظیرتورات از شکایت گئومات (سپندات، سپیتاک وپاتی زیت خبر هرودوت ، هامان تورات)  از بردیه در حضور شاه  (در این جا منظور کمبوجیه) و به قتل رسیدن  بردیه سخن گفته است. در اساطیر دورهً  اسلامی زرتشت تحت عناوین عُلوان (بلند قامت) و شّداد (قّوی) نیز آورده شده است که در این اسامی مفهوم لقب زرتشت یعنی تنائوکسار (بزرگ تن) بهتر بر جای مانده است. گفتنی است شّداد فرزند عاد (مغ)  به شمار رفته و عُلوان نام سردار وی تصّورگردیده است. نام سرزمین شّداد یعنی ارم که در تورات با نام اسطوره ای ظّله( یعنی دلخوشی) مشخّص گردیده است باید همان سرزمین لران بختیاری باشد چه نام اوستایی فرذاخشتی (=بختیار )  نیز نیای  اسطوره ای مردم همین سرزمین را نشان می دهد. می دانیم که گئوماته- زرتشت در جوار سرزمین لُران و کُردان به قتل رسیده است و نامهای اساطیری ارماییل و کُرماییل در شاهنامه نشانگر لُرها و کُردها می باشند. گفتنی است مفهومی مشابه با ارم (سرزمین آرامش و آسایش) در کنار رود کورای قفقاز نیزوجود داشته است چه منابع کهن ارمنی و یونانی نامهای آنجا را گاردمان (بهشت) و کامبیسن (سرزمین کامروایی) آورده اند.

 

خب اينم از مطلب امروز ، اميدوارم از اون استفاده كرده باشين ، و اميدوارم كه حتما در مورد مطلب امروز نظر بدين ، اقاي كهلان ، در بخش نظرات پاسخگوي سوالات شما خواهند بود ، پيشاپيش ، از شما سپاسگذار و قدردان هستم ، قربان شما ، ناصر حاجلو . . . جاويد ايران زمين .


بزرگان تاريخ ساسانی - بخش نخست

درود بر شما ، امروز قرار بود مطلبي از آقاي كهلان بنويسم كه به علت اينكه مطالب ايشون فعلا در اين صفحه زياد هست ، تصميم گرفتم مطلبي از دوست عزيز ديگري كه چندي پيش ، براي بنده مطلبي ارسال كرده بودند ، براي شما بنويسم .

اين سري از مطالب در مورد شخصيت هاي بزرگ تاريخي ايران زيمن هست ، كه مربوط به دوره پيش از اسلام ميشه ، نويسنده اين مطالب جناب كوثر شرافتي هست و مطالب نوشته شده از جانب ايشون ، به خودشون مربوطه ، توجه داشته باشيد كه نوشتن مطالب ديگران ، در اين وبلاگ ، به معناي تاييد درستي و يا عدم صحت مطالب اونها نيست ، بلكه چنانكه هميشه گفته ام ، اين مطالب ، مطالبي است كه محققان ، بايد از آنها در تحقيقات خود استفاده كنند ، توجه داشته باشيد كه هرگونه سوالاتي كه در مورد مطالب ايشون داريد ، مي تونيد در بخش نظرات وبلاگ بنويسيد ، ايشون نظرات شما رو مي خونن و پاسخ درخوري به شما خواهند داد .

به هرحال مطلب امروز در مورد  چند تن از بزرگان ساسانيانه .

 

بزرگان تاريخ ساساني – بخش نخست

 

بزرگمهر

بزرگمهر یا بوزرجمهراز وزیران لایق ساسانیان بود.او ابتدا معلم هرمز (پسر انوشیروان )بود و وقتی شاه دانایی وی رادید او را به وزارت برگزید.در زمان او هدیه ای از سوی شاه هند به ایران فرستاده شد .آن هدیه شطرنج بود و نامه آنها بدین مضمون:همانگونه که دولت ایران همیشه بر ما حاکمیت داشته باید دانشمندان آن دیار هم استحقاق این برتری را داشته باشند،و اگر چنین باشد دریافتن چگونگی بازی شطرنج (شترنگ)برای ایشان دشوار نخواهد بود در غیر این صورت دولت شما باید باجگزار ما گردد.در عرض سه روز بزرگمهر این بازی را حل کرد و خود بازی (نرد) را اختراع کرد که چون هندی ها موفق به انجام آن نشدند مجبور به دادن باج به ایرانیان شدند.او کتاب مهمی به نام پند نامه بزرگمهر را نوشت و در زمینه نجوم نیز تحقیق کرد.در پایان بین سالهای 590 تا 603 خسرو پرويز از وي كينه گرفت و فرمان داد بيني و لبهاي او را ببرند. هنگامى كه اين فرمان را به بزرگمهر گفتند،پاسخ داد:آرى لبهاى من بيش از اين سزاوار است.خسرو گفت: از چه رو؟گفت از آن رو كه نزد خاص و عام تو را به صفاتى ستودم كه داراى آن نبودى و دلهاى رميده را رو به تو نمودم،و خوبى‏هائى از تو پخش كردم كه تو سزاوار آن نبودى.اى بدكارترين خسروان،با آنكه يقين بر پاكى و نيكى من داشتى،مرا به گمان بد مى‏خواهى بكشى؟پس كه را به دادگرى تو اميدى تواند بود و به گفته تو دل تواند بست؟ خسرو پرويز،از اين سخن برآشفت و فرمان داد بزرگمهر را گردن زدند.

 

خسرو پرویز

خسرو دوم معروف به خسرو پرویز پس از پدرش هرمز چهارم پادشاه ایران شد.او ابتدا با بهرام چوبین جنگ کرد که شکست خورد و به رم گریخت.در آنجا به شرط واگذاری قلعه دارا و ارمنستان به دولت رم از آنان نیروی کمکی گرفت.در جنگ دوم او بهرام را شکست داد و خود پادشاه شد.وي چندين هزار زن رسمي و غير رسمي داشت و معشوقه مشهور او شيرين شاهزاده ارمني بود.تا وقتی مریس پادشاه رم بود روابط دو کشور حسنه بود.اما در سال 603.م مریس کشته شد و پسرش به ایران پناه آورد.خسرو به پاس حقوق امپراطور مقتول ،جانشین او را به رسمیت نشناخت و روابط تیره شد.جنگی در گرفت که از سال 603 تا 627 طول کشید.فتوحات بسیاری نصیب خسرو شد حتی صلیب مسیح(ع) را به ایران آوردند.در آن زمان ایران به حدود زمان داریوش رسیدحکومت در رم به هراکلیوس واگذار شد و او پس از چند بار شکست در برابر ایران ،بالاخره در آخرین جنگ خسرو از میدان گریخت.در همان زمان پیامبر(ص)برای خسرو نامه ای نوشت و او را به اسلام دعوت کرد اما خسرو نامه را پاره کردچون معتقد بود نام پیامبر زودتر از نام او نوشته شده .این اعمال و شکست او از رم باعث نفرت مردم و بزرگان شد پس وی را زندانی و در سال 628.م با کمک پسرش قباد دوم او را کشتند.پرويز عاشق بي قرار زن و زر و دستدار خواسته و تجمل بود. در طول مدت سلطنت خود به قول صاحب کتاب حبيب السير تعداد صد گنج و به عقيده ساير مورخان هفت گنج تدارک ديد. نامهاي آنها به شرح زير است: گنج عروس، گنج بادآورد، گنج خسروي، گنج افراسياب، گنج سوخته(يا ساخته)، گنج خضرا، و گنج شادورد که در اصطلاح عامه به هفت خم خسروي معروف است. خسرو پرويز سه هزار زن داشت،و دوازده هزار كنيزك ساز زن و بازيگر،و شش هزار مرد پاسبان او بودند،8500 اسب مخصوص سوارى او بود،960 فيل،12000 استر مخصوص بردن بنه و هزار شتر داشت ‏اين پادشاه بيش از هر كس به جواهرات و ظروف و اوانى گرانبها و امثال آن علاقه داشت‏.ثروت و تجمل دربار خسروپرویز در تاریخ ایران نظیر ندارد.

 

بهرام گور

پسر یزدگرد اول متولد فروردین و مردی خردمند که روی انگشترش نوشته بود:کردار نیک مایه ستایش است. وی در همان ابتدا بر سر تصاحب تاج و تخت با خسرو (از خویشان یزدگرد)رقابت کرد. پس تاج را میان دو شیر گذاشتند و قرار شد کسی که بتواند تاج رابرباید ،شاه باشد.و بهرام موفق شد و بهرام شیران نام گرفت.او نزد نعمان پادشاه حیره(شهری نزدیک کوفه)پرورش یافت. با دولت هون که در آن زمان خطری جدی برای ایران و جهان بود،جنگ کرد و پادشاه آنان را کشت و تاج او را در آتشکده آذر گشنسب قرار داد.  جنگی نیز با رم داشت .چون دولت ایران رفتار بدی با مسیحیان کشورش انجام میداد.در نهایت به سال 422 صلح نامه ای 100 ساله نوشتند.در زمان او ارمنستان بطور کامل از آن ایران شد.بهرام به شکار گور خر علاقه بسیاری داشت به همین خاطر به او لقب بهرام گور داده اند.وی ضمن یکی از همین شکارها به درون باتلاقی فرو رفت و مرد.این واقعه در سال 438 .م اتفاق افتاد.وی در شوش دفن شد و مدت پادشاهی اش 63 سال بود.

 

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم خوشتون اومده باشه ، بازهم تكرار ميكنم ، اگر سوالي درمورد مطلب امروز داريد ، مي تونيد از بخش نظرات استفاده كنيد. قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاويد ايران زمين .


سکه های هخامنشی

درود بر شما ،  امروز يه مطلب راجع به سكه هاي هخامنشي براتون آماده كردم ، البته كامل نيست ، ولي عس مي كنم تو يه مطلب ديگه كاملش كنم ، اميدوارم همين قدرش بتونه كمكتون كنه تا كاملش رو بخونين ، در مورد آقاي كهلان و مطالبشون هم بگم كه مطلب بعدي تارنما ، در مورد يكي ديگه از مطالب آقاي كهلان هست كه توي همون مطلب مطالب مربوط به ايشون رو ادامه مي دم و اينجا چيزي نمي گم ، اين رو هم بگم كه ايشون يه معرفي نامه از خودشون براي بنده ارسال كردند كه ابتداي مطلب بعدي نوشته ميشه ، بهرحال اميدوارم ايشون نتايج ملاقاتشون با موبدان زرتشتي رو ، كه خودشون هم از اين ملاقات استقبال كرده بودند ، تو اين تارنما به اطلاع ساير دوستان برسونيم . از ايشون خواهش مي كنم كه در صورت ملاقات ، نتيجه ملاقات رو براي بنده ارسال كنه تا به اطلاع ساير دوستان نيز برسونم ، خب ديگه سرتون رو درد نميارم ، بريم سر اصل مطلب .

سكه هاي هخامنشي

در دوره هخامنشيان صنايع كوچك در ايران رشد نكردند ، زيرا تنها مشترياني كه مي توانستند اين قبيل صنايع را زنده نگاه دارند ، پادشاهان و بزرگان كشور بودند كه بيشتر اوقات  كارهاي خود را به هنرمندان خارجي سفارش مي دادند . ميناگران و حكاكان بابلي ها ، يا فينيقي ها بودند . احتمالا سكه هاي زمان داريوش را كه در كارگاه هاي سارد ساخته مي شدند و هخامنشيان به مصرف مبادلات با كشورهاي تابعه خود در مديترانه مي رساندند و در خود ايران چندان بكار نمي رفت . اين مسلم به نظر مي رسد كه نخستين پادشاهان هخامنشي ، سيروس و كامبيز (كوروش و كمبوجيه)، احتياجي به ايجاد سكه مخصوص به نام خود نداشتند و از مسكوكاتي كه آن وقت در آسياي صغير در جريان بود  و در ايران هم با مبادله با مواد اوليه با اجناس ساخته شده بدست مي آيد رفع احتياج مي كردند . ظاهرا داريوش اول ، سازمان دهنده بزرگ امپراطوري ايران بوده است كه ، براي نخستين بار مسكوك طلاي خالص و تقريبا بدون عيار را كه ما به نام دريك مي شناسيم دست زده است . با وجود اين بعضي گمان مي كنند كه اين مسكوكات در داخل ايران به جريان گذاشته نشده اند ،‌ بلكه مصرف آنها پرداخت حقوق سپاهيان روزمزد و ذخيره خزانه و رفع احتياج شهرهاي كاروان روي بود كه هميشه احتياج زيادي به مسكوك داشتند . از اين مسكوكات ، در يونان و آسيا كشف نشده است . مسكوكاتي كه همراه با لوحه هاي طلا و نقره در دو صندوقچه سنگي كه در گوشه اي از تالار پذيرائي كاخ اپادانا در تخت جمشيد كشف شده از سارد و يونان بوده است .

ساختمان كاخ آپادانا را به زماني نزديك سال 515 پيش از ميلاد نسبت مي دهند .

اين در صورتي ممكن است كه قبول كنيم صفه قلعه بندي ، پيش از جلوس داريوش پسر ويشتاسب به تخت ايران ساخته شده باشد . در هر صورت در سال 515 ق.م هنوز اولين دريك ها زده نشده بودند و ما مي توانيم گمان كنيم كه مدت ضرب سكه داريوش اول سي سال هم كمتر بوده باشد .

خشايارشا شاه هم به نوبه خود سكه زده است . او هم مانند پدرش نكوشيد تا سكه ها يش جنبه هنري به خود بگيرد . كمانداري كه  «‌ ملوفور » مي نامند ، هميشه به يك وضع در پشت و روي سكه ديده مي شود كه تاجي « Ciadaris » بسر دارد . بطوري كه بيننده را به اين فكر مي اندازد كه شايد كمان دار مزبور خود شاهنشاه باشد .

 

( Melophore تثريبا زانو زده و Ciadaris كنگره دار به سر دارد و لباسش را روي زانوي چپ بالا زده به دست چپ كمان ، و به دست راست نيزه كوتاهي گرفته است . )

 

كماندار روي سكه ، لباسي پوشيده به نام « كنديس » Candys ، كه عبارت از نيم تنه گشادي است كه گاهي به وسيله كمربند فشده شده . نوع اين سكه در تمام مدت سلطنت اين سلسله يك نواخت باقيمانده پشت آن به شكل بيضي و داراي فرورفتگي است ، به نام « مربع مجوف » كه ضرب آن را آسان مي كند . در اثر كشف چند دريك ، در يونان و همراه مسكوكات يوناني كه تاريخشان قابل تخمين است ، گمان مي برند كه  اين دريك ها منصوب به يكي از پادشاهان هخامنشي است . اما كاملا اطمينان به صحت اين حدس نيست .

لوح هاي گلي كه در بايگاني پرسپوليس بدست آمده و به خط آرامي نوشته شده كه مربوط به حساب كارهاي انجام شده است و محاسبه آن با  « شكل » Shekel واحد وزن قديمي سامي است كه در تورات هم نام برده شده و مبادله مي شده ، مانند نان شراب ، گوسفند و غيره .

مختصر آن كه در دوره هخامنشيان فعاليت پولي تقريبا منحصر به سواحل مديترانه و براي مبادلات بازرگاني كشورهاي بحري صورت مي گرفته ، با وجود اين دريك طلا و نقره هخامنشيان ، به علت خالص بودن فلز آن ، در همه جا با ارزش و مورد قبول بوده است .

 

منابع :

1 - هنر ايران ، اثر پروفسور آندره گدار ،‌ترجمه : دكتر بهروز حبيبي ،  انتشارات دانشگاه ملي ايران .

2 – باستان شناسي و هنر دوران تاريخي ماد ، هخامنشي ، اشكاني ، ساساني ، اثر علي اكبر سرفراز – بهمن فيروزمندي ،‌  انتشارات عفاف .

 

خب اينم از مطلب امروز ، اميدوارم خوشتون اومده باشه ، تا مطلب بعدي ، پاينده آزاد و سربلند باشيد ، قربان شما ناصر حاجلو  . . . جاويد ايران زمين .


گور دخمه ها - بخش نخست

با درود بر همه دوستان ، و با سپاس از دوستاني كه پاسخي درخور به جناب آقاي كهلان ، دادند ، باقي بحث مربوط به اقاي كهلان و جستارهايشان را به مقالي ديگر مي سپاريم و اميدواريم كه ايشان با ادله اي محكمتر به بيان ادعاهاي خويش بپردازند ، چراكه اين ادعاها مي تواند بدعتي نوين و اشتباه در نحوه جستار در باستان شناسي كشور عزيزمان ايران باشد ، همچون راهي كه ناصر پوربيزار همچنان ادامه مي دهد !!!!

باري اميدواريم كه چنانچه دوست انديشمندمان ،‌فريد اظهار داشت ، آقاي كهلان جستار خود را نه در خفا كه با بياني آشكار به همگان ، به خصوص جامعه زرتشتي اعلام نمايد تا تحقيق ( اشتباه ) ايشان مورد استناد ديگران قرار نگيرد ،  فريد از آقاي كهلان درخواست كرده كه به ديدار موبدان زرتشتي رفته و پاسخي درخور و شايسته به ايشان دهد ، ( به قسمت نظراات مقاله پيشين ، مراجعه كنيد )

امروز مقالي ديگر  در باب گور دخمه ها براي شما دوستان عزيز آماده كرده ام كه اميدوارم مقبول بيافتد ،

 

گور دخمه ها – بخش نخست

 

1)                آثار ده نواسحق وند ( سكاوند )

در ناحيه  سكاوند (‌ پانزده كيلومتري بين غرب و جنوب غربي هرسين باختران ) ، سه اثر صخره اي در كنار يكديگر از دوره ي مادها شناسايي شده است كه دخمه سومي از دو گور دخمه ديگر مرتفع تر مي باشد . در بالاي ورودي اين گور دخمه ( دخمه مياني ) تصويري بدين شرح به چشم مي خورد :‌مردي كه از وضع لباس ، مادي تشخيص داده شده ، در حال نيايش دست ها را به طرف بالا گرفته و 1/87 متر بلندي دارد ، در مقابل او مشعلي در حال سوختن است كه اين مشعل حدود 83 سانتيمتر ارتفاع داشته و پس از آن آتشداني به ارتفاع 94 سانتيمتر ديده مي شود ، در طرف راست آتشدان تصوير شخصي به بلندي 79 سانتيمتر  حجاري شده كه دست ها را به طرف بالا بلند نموده و از پشت سر ، ميله اي را گرفته است . وضع دستهاي شخص فوق مي تواند  موجب اين حدس واقع شود كه شايد او ميله را در پشت سر نگرفته ، بلكه مجسمه و يا ظرفي را به عنوان نذري براي آتشگاه مي برد ، اشخاص حجاري شده در بالاي ورودي اين گور دخمه ، از نظر لباس  با نقش برجسته لولوبيان و ايلاميان قابل مقايسه مي باشند ، البته اين گور دخمه از طرف هرتسفلد استودان ارزيابي شده و تاريخ آن را 521 پيش از ميلاد عنوان نموده و تصويرها را مربوط به گوماتاي مغ دانسته است . حالت شخصي كه در اين گور دخمه به صورت نققش برجسته نمايش داده شده شبيه به حالت نيايش كنندگان لرستان مي باشد . شخص ديگري كه از طرف راست آتشدان تصوير شده و خيلي كوچكتر از شخص سمت چپ است و حالت استغاثه به خود گرفته ؛ اين نيز حالتي است كه در ميان مجسمه هاي كوچك لرستان زياد ديده مي شود .

سومين گوردخمه سكاوند كه در طرف راست دو گوردخمه ديگر قرار دارد ، 4 متر از زمين هاي اطراف  ارتفاع داشته و عمق آن حدود 4 متر است .

غالب باستان شناسان و مستشرقاني كه در روشن كردن زواياي تاريك ماد كوشش به كار بردهاند ( البته با توجه به  لباس شخصي كه در طرف چپ گوردخمه  سكاوند تصوير شده و مقايسه آن با ساير تاوير مادي به ويژه از نظر پوشاك ) مادي بودن اين مقبره را به يقين مي نمايد ولي تاريخي كه هرتسفلد براي آن پيشنهاد كرده است از نظر قدمت روي هم رفته يك قرن آن را به عقب مي برد .

2)                گور دخمه صحنه

در سراب صحنه ( 60 كيلومتري شهر كرمانشاه بر سر راه همدان به كرمانشاه ) دو اثر صخره اي به فاصله يكصد متر بر سينه كوهي كه در شمال  صحنه كه در محل ، آن ناحيه  را سراب مي نامند ، كنده شده است:

الف ) مقبره كيكاوس يا به قول هرتسفلد ، شيرين و فرهاد كه كُردها به اين مقبره شيرين گورا ( شيرين بزرگ ) مي گويند . اهالي محل درباره آن اسم فراكن و فراتاش را بكار مي برند .

ب ) بوچكه ( شيرين كوچك ) كه به فاصله ي يكصدمتري سمت راست مقبره شيرين و فرهاد با طاق هلالي جلب توجه مي كند .

در ورودي مقبره كيكاوس و يا شيرين و فرهاد ، دو عدد ستون سنگي  كه داراي  ته ستونهاي ناقوسي مي باشند  به چشم مي خورد . اين ستون ها در دو طرف ورودي دخمه از سنگ صخره تراشيده شده و به مقبره جلوه اي خاص بخشيده اند  . در نماي بالاي ورودي يك قرص خورشيد بالدار كه علامت اهورا مزدا مي باشد ديده مي شود . البته قرص خورشيد بالدار ،‌سمبلي است كه ابتدا ، آشوري ها و بعدها مادها و هخامنشي ها آن را مورد استفاده قرار داده اند ،  به عبارت ديگر اين سمبل براي اولين بار در فرهنگ آشوري ها خودنمايي كرده و  بعد از نفوذ در فرهنگ ايران ، اسم اسم اهورامزدا بهخود گرفته است .

در اين گور دخمه  ، بعد از  ايوان ستون دار دهليزي ايجاد شده  است كه داراي دو طاقچه مي باشد . در طرفين  گور دخمه ، دو تابوت  مستطيل  شكل ديده مي شود كه در جهت قرار دادن اجساد مردگان با دقت بيشتري  حجاري حجاري شه است . يك گودي چهارگوش در كف دهليز ايجاد شده كه از آن گودي وارد اطاق اصلي كه آن نيز به شكل مستطيل تراشيده شده ، مي شده اند . در داخل اين اطاق سكويي مستطيل شكل كه احتمالا جسد شاه را در آن قرار داده و اجساد نزديكان او را در تابوت  هايي مي گذاشتند كه در طرفين  اين مقبره تراشيده اند . طاق شيرواني اطلاق زيرين و ته ستونهاي ناقوسي شكل  اين مقبره دو عامل هستند كه بعدها در دوره هخامنشي به ويژه در مقبره داريوش نيز تكرار شده است . اين آرامگاه نيز مانند آرامگاه هاي داودختر و دكان داود كه در ناحيه فارس از آنها ياد شده است ، پيش در آمدي براي آرامگاه هاي شاهنشاهي هخامنشي در تخت جمشيد و نقش رستم مي باشند . بلندي اين گور دخمه از سطح آب دربند در حدود 50 متر است و ارتفاع آن حدود 12 متر مي باشد . در جلوي مدخل ورودي مقبره ، ايوان ستون دار مستطيل شكلي به درازاي 582 و پهناي 175 سانتيمتر شايان توجه مي باشد . قطر ته ستون ناقوسي شكل 55 سانتيمتر و بلندي آن در قسمت باقيمانده 14 سانتيمتر است . بدنه ي اين پاستون داراي شيارهايي است كه پاستون هاي هخامنشي عصر داريوشي را به ياد مي آورد . مدخل ورودي مقبره جنوبي بوده و پهناي دهانه مدخل ، حدود 132 سانتيمتر و بلندي آن 170 سانتيمتر را نشان مي دهد  . شكل اصلي مقبره از داخل مربع مستطيل بوده ، پهناي آن 300 سانتيمتر و درازاي آن 318 سانتيمتر است . در هر يك از صحه هاي داخل مقبره قبري تراشيده شده كه درازاي هر يك از آنها 215 و پهناي هريك از آنها 82 سانتيمتر مي باشد .

3)                گور دكان داود

در جنوب شرقي سرپل ذهاب ( حدودا 2/5 كيلومتري شهر از كرمانشاه به سرپل ذهاب ) بر سينه ي كوه كل داود مقبره اي صخره اي به نام كل داود و يا دكان داود در صخره كنده شده است . اين مقبره همچون مقبره ي شيرين و فرهاد داراي ايواني در جلو ، مدخلي در وسط ضلع روبرو و دردو طرف ورودي مقبره ، بقاياي دو پاستون و دو سر ستون سنگي ديده مي شود . پاستون ها بر خلاف مقبره ي شيرين و فرهاد كه ناقوسي شكل مي باشند ،‌ خيلي ساده و به صورت مربعي تراشيده اند . در زير اين مقبره به فاصله 5 متر ، تصوير مردي بر سنگ حجاري شده كه اين مرد لباس مادي بر تن دارد و به رسمي كه معمولا از برگ خرما با تركه هاي به هم درست مي كردند در دست چپ گرفته و دست خود را در حالت نيايش به طرف بالا نگاه داشته است . ( توجه داشته باشيد كه برسم ، احتمالا عصاي مذهبي مغان است كه هنگام عبادت در برابر صورت مي گرفتند ) . طرز ايستادن اين مرد كه دست ها را بسوي مشرق گرفته و همچنين به دست گرفتن  برَسم نشان دهنده يك مرد مادي در حال نيايش است . با توجه به طرز لباس اين مرد و برَسمي كه به دست گرفته مي توان آن را با تصاوير مغان ،  كه بر صفحات  طلا كنده شده و مربوط به گنجينه جيحون ( گنجينه جيحون در حوالي آمو دريا كشف شده و در بر گيرنده آثار هنري ماد و هخامنشي است ) مي باشد ، مقايسه كرد .

به هر حال تصوير فوق نشان دهنده ي يك مرد روحاني و يا مغ ، از دوران مادها بوده  كه چنين تصويري بارها هم در آثار صخره اي و هم در آثار فزي تكرار شده است . در داخل اين مقبره يك اطاق و يك قبر مستطيل شكل به چشم مي خورد ، كه در جهت ايوان ساخته شده و در انتهاي سالن ، 3 فرورفتگي نيم دايره در بدنه ديوار تراشيده اند كه احتمالا جهت قرار دادن  نذورات و هدايا از آنها استفاده مي شده است . سقف اين مقبره در ايوان مسطح بوده ولي در داخل تقريبا به شكل هلالي مي باشد . بدنه ي ستون هاي سنگي اين گور دخمه بر اثر مرور زمان به كلي از بين رفته و تنها پا ستون ها و سر ستون هاي مربع شكل باقي مانده است .

 

خب اينم از مطلب امروز ، البته بحث مربوط به گور دخمه ها هنوز تموم نشده و احتمالا 3-4 مطلب ديگه به درازا بكشه ، بهرحال اميدوارم كه از اين مطلب خوشتون اومده باشه ، پاينده ، آزاد و سربلند باشيد . . قربان شما ناصر حاجلو . . .  جاويد ايران زمين .


اصل و نسب اشو زرتشث سپیتمان « بخش نخست - گئوماته »

درود بر شما ، امروز يه مطلب بسيار جالب و بسيار عجيب براتون انتخاب كردم كه مي خوام حتما نظرتون رو درباره اين مطلب بدين ، نويسنده اين مطلب ، در ابتداي مطلب معرفي شده ، و ادعايي رو مطرح كرده كه بنده پيش از اين در هيچ جاي ديگه اي نديده بودم ، البته ايشان  بيان كرده اند ، كه خودشان نخستين كسي هستند كه اين ادعا رو بيان مي كنند ، اين كه ادعاي ايشان چقدر درست مي تونه باشه ، و چقدر دور از حقيقت ، به صاحب نظران مربوطه ، و بنده دخالتي توش نمي كنم ، من فقط وظيفه خودم مي دونم اين ادعاي بسيار جالب رو با شما قسمت كنم ، خواهش مي كنم ، اگر سوالي براتون پيش مياد در قسمت نظرات بنويسيد ، من با نويسنده مطلب تماس گرفتم ، و قرار شد ايشان به سوالاتي كه مطرح ميشه ، پاسخ بدن ، براي خود من سوالات بسيار زيادي پيش اومده كه به چند دليل نمي پرسم ،

1 – اثر گذاري سوالات مطرح شده بنده ، به خواننده مطلب .

2 – كناره گيري از جانب داري از طرف خاصي ،

بنابراين بنده ترجيح مي دم سوالاتي كه براي شخص بنده پيش اومده فعلا ننويسم ، و اون سوالات رو ميزارم ، بعد از پايان سري مطالب مربوط به زرتشت ، مي پرسم كه همه مطالب نوشته شده باشه ، و همه نظراتشون رو داده باشن . چون مطلب طولانيه ، بيشتر از اين توضيح نمي دم ، فقط باز هم خواهش مي كنم ، حتما نظرتون رو راجع به اين مطلب بدين ،‌چون ادعاي بسيار مهميه ، و نبايد به راحتي چنين ادعايي رو پذيرفت ، قبل از اينكه بريم سر اصل مطلب اينم بگم كه اين مطلب ادامه داره ، و در آينده ادامه اون رو هم خواهيد خوند ، امروز بخشي رو كه ايشون ادعا كردند ، زرتشت ، همان گئوماتاي هست ، نوشته ميشه ، مطالب بعدي رو هم بزودي خواهيد خوند ، خب ديگه بريم سر اصل مطلب .

 

اصل و نسب اشو زرتشث سپیتمان پیامبر عدالت اجتماعی جهانشمول

 

بخش نخست - گئوماته

 

« زرتشت همان گئوماتای مغ ، مصلح اجتماعی بزرگ عهد پادشاهان نخستین هخامنشی است»

 

این عنوان که برای نخستین بار از طرف این جانب جواد مفرد کهلان، نگارندهً کتابهای گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران ونیاکان باستانی کُرد مطرح می شود، در وحله اول بسیار تعجب آوربه نظر خواهد رسید ، ولی مطمئن هستم که بعد از ارائهً دلایل آن، استبعاد آن از بین رفته و این امر تاریخی مهم جلب رضایت خواهد نمود. ابتدا باید بگویم که ا.م.دیاکونوف، مؤلف تاریخ ماد در بحثی که از سقوط  دولت ماد به دست کورش هخامنش  و هم چنین  اصلاحات اجتماعی و اقتصادی گئوماته و موضوع قتل وی به عمل آورده، به نقل از مورخین باستانی یونان   یعنی هرودوت و کتسیاس و با استعانت از هرتسفلد ایرانشناس آلمانی می گوید که سپیتمه ( پدرزرتشت ) با آمیتی دا ("دانای آشیانه ") دختر آستیاگ ازدواج کرد و از این ازدواج صاحب دو پسر گردید که موسوم بودند   به سپیتاک (  به معنی لفظی  "فرد سفید و مقّدس" ، همان زرتشت ) و مگابرن (" دارندهً ثروت بسیار ") که بعد از546 سال پیش ازمیلاد از طرف کورش هخامنشی والی ولایات دربیکان در سمت باختر ( بلخ ) و هیرکانیه ( وهرکانه، گرگان ) گردیدند این مطلب حاوی اسناد تاریخیِ بسیار مهّمی است، چه این هر دو ولایت درآن زمان تحتِ نظر ویشتاسپ (گشتاسب،   پدر داریوش) ساتراپ ولایت بزرگ پارت اداره می شدند. مطالب مذکور را تاریخِ اساطیریِ ایران و منابعِ یونانی هر دو تأیید میکنند: خارس میتیلنی مّورخ ورئیس تشریفاتِ دربار اسکندر مقدونی در ایران نشان می دهد که کورش حّداقّل تا  سال 546 پیش از میلاد خویشاوند و حامی خویش یعنی ویشتاسپ (گشتاسب) را به حاکمیت ولایات ماد سفلی و ماد کوچک ( آذربایجان ) برگزیده بود و وی به همراهِ برادرش زریادر ( زریر ) و زرتشت، فرمانروایِ شهر رغهً آذربایجان براین مناطق حکمرانی  می کرد: شهر رغهً آذربایجان در کوهپایهً جنوب غربی کوه سهند قرار داشت و همان شهری بوده که بعدها با   نامهای گنجک، کزنا، هروم، برزه و بردع نامیده می شد و مکانش درحدود 8 کیلومتری جنوب شرقی شهر مراغه( رغهً بزرگ یا شهر متمایز از رغه ) قرار دارد.طبق مندرجات اوستا کورش (فریدون) بعد ازسال546 پیش ازمیلاد زریادر (زریربرادر گشتاسب ) را به حاکمیت این نواحی بر گمارده و ویشتاسپ (گشتاسب) و پسران سپیتمه (یعنی سپیتاک و مگابرن) را به حاکمیت نواحی پارت و باختر و گرگان منسوب نموده است. هرتسفلد ایرانشناس بزرگ و تیزبین آلمانی تا اینجا کُنه وقایع را به درستی پیگیری کرده ، ولی در ادامه سرنخ وقایع را گم می کند. چون همین برادران سپیتاک و مگابرن همان کسانی هستند که در تواریخ یونانی به اسم برادران مغ معروف  گردیده اند و اسامی و القابشان به صور سمردیس (تنومند، یا دارای دههای  فراوان) و اُروپاست (دارای  انبارهای  گسترده) وپاتی زیت (نگهبان سرودهای دینی ) ذکر شده است. به قول هرودوت، کمبوجیه وقتی که به  سمت مصر لشکرکشی می نمود پاتی زیت (موبد نگهبان سرودهای دینی) را به نیابت سلطنت خویش بر گزید و ادارهً امور کشور را در غیاب خود بر وی محّول نمود. امّا چون بعد از گذشت سه سال و اندی  شایعات فوت کمبوجیه در مصر، بر وی رسید حکومت خویش را رسمی اعلام نمود. هرودوت می گوید که برادران مغ مشترکاٌ حکومت می رانده اند. امّا  کتسیاس  فقط  از حکومت یک مغ که همان گئوماتای (یعنی«دانایِ سرودهای دینی») باشد،سخن می راند. به هر حال این مغ برادری  به  نام مگابرن (ثروتمند) داشت که مفهوم لغوی نامش که به صور مرگید (دارای زمینهای فراوان)، پرومیس (دارای ثروت  بسیار) و سمردیس (ثروتمند) نیز آمده ، وی را از القاب و اسامی برادرش گئوماته متمایز می سازد؛ لذا این القاب دیگر گئوماته بوده که با نامهای فرزند دیگر ورش یعنی بردیه ("بلندقامت") و تنائوکسار("تنومند") یکی بوده است. نام  بردیه (بردیس) یک شباهت لفظی هم با نام دیگر وی سمردیس(مردیس) داشته است. بنابراین دروغی عمدی درپدید آمدن   نام بردیهً دروغین درکار نبوده است و برادران بلند قامت وتنومند مغ خود بردیه های دیگری بوده اند که لابد پیش پارسیان هخامنشی به بردیه های دروغین معروف گردیده اند. گفتنی است که قامت تصویر گئوماتای مغ دردخمهً وی به  نزدیکی روستای سکاوند شهرستان نهاوند (نیسایهً باستان)- همان سیکایااواوتی کتیبهً بیستون به معنی لفظی جایگاه نیک-   که بر  دیوارهً غارکندی کاری شده است، حدود 187 سانتیمتر است. مردم عامی ایران آرامگاههای بی نام و نشانی را در سرتاسر ایران پرستش کرده و نیاز می گزارند که از خود منشأ هیچ اثر مهمی نبوده اند و تنها بزرگیشان انساب احتمالی آنان به امامان شیعه می باشد، در حالی که آرامگاه دخمه ای شکل این رهبر و پیغامبر بزرگ عدالت اجتماعی خاورمیانه و جهان در کنجِ روستای سکاوند شهرستان نهاوند قرنهای متمادی است که به فراموشی سپرده شده است. کشندهً بردیه پسر کورش نیز در تواریخ یونانی و تاریخ اساطیری ایران معلوم گردیده است: وی پرکساسپَ ( یعنی کشنده فرد برازنده ونیرومند) نام داشته است، همان که در اوستا جاماسپ(یعنی کشندهً مغان ، داریوش) آمده و دامادِ  زرتشت معرفی شده است. بنابراین برخلاف گفتهً تروگ پمپه، گئومات قاتل بردیه (تنائوکسار یعنی بزرگ تن، پسر یا پسرخواندهً کورش سوم)  نبوده بلکه خود وی می باشد. مطلب بسیارمهم وکلیدی که درمنابح یونانی دررابطه با بردیه ها آمده همانا محلهای حکمرانی بردیه (دراصل بردیهً مغ)  می باشد که دریک جا ماد و ارمنستان(بنا به گفتهً گزنفون) و درجای دیگر باختر (بلخ، نزد کتسیاس) عنوان گشته است. میدانیم این هردو جا طبق منابع کهن یونانی  و ایرانی محلهای فرمانروایی زرتشت سپیتمان نیز بوده اند که  درست  در همان مقطع زمانی می زیسته است. بنابراین زرتشت لفظاٌ یعنی دارندهً عصای حکومتی زرین، لقب سپیتاک  (نورانی)  یا  همان  گئوماته (دانای سرودهای دینی) بوده است؛ چه این هردونیزساتراپ باختربه شماررفته اند.کتسیاس نام اصلی گئوماته را سپندات آورده که به معنی مخلوق مقدّس است. طبق اوستا و کتب پهلوی این اسم در متعلق به  قاتل  وی  یعنی داریوش نیز بوده است. دلیل این امر باید صلاح دیدهای سیاسی  بوده باشد که سپیتاک (سپید و نورانی) یا سپندات (مخلوق مقدّس) را نام داریوش گرفته است. این مخلوط سازی اسامی باعث مغشوش شدن اسامی و سرنوشت  آنان در اساطیر ملّی ایران نیز گردیده است؛ چه درآن جا مبلغ دین زرتشتی، سپندات  (اسفندیار)  نامیده شده که از سوی دیگرهمان داریوش  پسر  ویشتاسپ (گشتاسب) است.وی درآغاز حکومتش به دست رستم (یعنی پهلوان)- که در این جا هم یادآورگئوماتهً بلندقامت و هم خود داریوش است، کشته میشود. بی جهت نیست که شکل ظاهری نام قاتل زرتشت یعنی براتروش(زخمی کنندهً روی برادر)  داریوش (همان آنتاریوش مصریها ) شباهت پیدا می کند. به نظر می رسد این استتار عمدی بوده است. بنابراین زرتشت  تنها یک مغ سادهً درباری دربارساتراپ ماد و پارت یعنی گشتاسب، نبوده است؛ بلکه خود حکومت عاجل چهارساله ای  در ایران داشته است که رعایای ایرانی درتاریخ خود هر گزشاهد عدالت اجتماعی این چنینی، که وی به وجود آورد، نه  بوده اند. بی جهت نیست که هرودوت، پدرتاریخ در باب مقتول شدن وی می گوید:  « همه درآسیا به خاطرقتل وی افسوس  خوردند و به سوگ نشستند.»  قسمتی ازگفتارمحمدجوادمشکور  را در باب وی ازکتاب خلاصهً ادیان،  بدون دخل و تصرف به عینه در این جا بیان می شود: « گئوماتای مغ روش اشتراکی داشت و مانند لیکورگ یونانی اراضی وسیع و گله های بی شمار و بردگان بسیار از اشراف و ثروتمندان بگرفت و اراضی و گله ها را تقسیم و بردگان راآزاد  کرده به کشاورزی گماشت. او بیش از هفت ماه نتوانست پادشاهی کند ،  ولی در این مدّت کوتاه به اصلاحات اجتماعی  بزرگی دست زد.»

 

در این جا مهمترین دلایل و قرائن یکی بودن گئوماتای مغ با سپیتاک و سپیتمان زرتشت  را به اختصار   ذکر می کنیم:

1- سپیتاک و زرتشت (زراتشترا) هر دو از خاندان سپیتمه یاد شده اند. به وضوح به نظر می رسد نام یا لقب  اساطیریپدر زرتشت یعنی پوروشسپ (دارندهً اسبان فراوان یا اسبان پیر)، درمعنی اخیر به قرائن از ترجمهً نادرست خود نام زرتشت (زرتوشترا)- که در اصل به معنی دارندهً تن زرین است- به دارندهً شتر پیر حادث شده است. این نام را به معنی دارندهً اسب خاکستری نیزآورده اند که آذریها حالا مفهوم آن را به ابوالفضل العباس اختصاص داده اند. یعنی ظاهراٌ یک سنّت زرتشتی در این جا صورت شیعی گرفته است. نام مگابرن ، برادر گئومات را هرودوت به مفهوم عامیانهً آن "مغ گوش بریده" آورده است. 2- برادران مغ یعنی سپیتاک و مگابرن هر دو زیر نظروحمایت ویشتاسپ (گشتاسب) پدر داریوش بودند، چه آن وقتیکه ایشان در سمت ماد حکومت رانده اند، چه آن هنگام که به سمت باختر(بلخ) وهیرکانیه (گرگان) نقل مکان کردند. چنانکه  گفته شد روایات تاریخی- اساطیری ملّی ایران نیز از حکومت گشتاسب و زرتشت در دو مقطع زمانی مختلف هم    در سوی ماد و هم در سوی پارت و باختر سخن گقته اند. ا.م.دیاکونوف موًلف تاریخ ماد می گوید که" ممکن است  بردیه (مرد بلند قامت) پسر آمی تیدا(دختر آستیاگ) و کورش به شمار رفته باشد." در این صورت از بردیه  در  این جا  خود همان گئوماته- سپیتاک (زرتشت سپیتمان) منظور شده است؛ چه نام کورش در این جا به سبب همنامی پسرش بردیه   بابردیهً مادی (گئوماتهً مغ) وارد روایت این رابطهً فامیلی شده است. بنابراین ازدواج کورش هخامنشی با آمی تیدا،  دختر آستیاگ، نظیر موضوع نوادهً آستیاگ و پسر ماندانا بودن وی افسانه می نماید: مسلماٌ نامهای ماندانا (دانای خانه) وآمی تیدا (دانای آشیانه) نام تاریخی واحدی را ارائه می کنند. مطابق اوستا و شاهنامه،  فریدون (کورش) با دو تن از همسران آستیاگ مغلوب شده به اسامی سنگهواک (دانای آواز) و ارنواک (آواز خوان) ازدواج می نماید، ولی سخنی از نوادهً آستیاگ (ضحاک) بودن وی  یا ازدواج او با دختر آستیاگ در میان نیست.قابل توجه است که نام فرنگیس اساطیرسکایی- مادی- پارسی که در رابطه با همین خاندان است، مترادف با بلقیس وزلیخای اساطیر اسلامی به معنی پرگیسو می باشد. سنگهواک و ارنواک نامهای اوستایی آموخه و آمیتی دا، دختران آستیاگ میباشند.

 3- ز مان کشته شدن زرتشت دقیقاٌ  در همان دورهً مقتول گردیدن گئوماتای مغ رخ داده است، چه به طوری که می دانیم روایات اوستایی بعد از این واقعه به خاموشی می گرایند و از تواریخ بعدی سخن نمی گویند. دلیل اصلی   یکی  بودن زرتشت (سپیتاک) پسر سپیتمه (نورانی) یکی همین معاصربودن و حکمران بودن آنان و همچنین القاب مغ (دانای دانش سحرانگیز) و زوتر (سرور روحانی) ایشان است، دیگری این که این تنها گئوماته (دانای سرودهای روحانی) بوده  که در شرایطی قرار داشته که عملاٌ می توانست با انگیزه  به جمع آوری سرودهای حماسی نیاکان کیانی مادری خود یعنی  اوستا (اشعار ستایش) بپردازد، نه یک زرتشت فرضی به عنوان روحانی و شاعر دربار ساتراپ ماد و پارت   و باختر یعنی گشتاسب نوذری (هخامنشی) که خود از خاندانی بود که حکومت کیانیان پیشین (فرتریان ، مادها)   را   بر افکنده  بودند.  ثالثاٌ چنان که گفته شد  یکی بودن مکانهای حکومت بردیه (مرد بلند قامت)-  که در اصل منظور به اصطلاح بردیه دروغین پارسیان- وزرتشت سپیتمان می باشد؛ چه به طوری که ذکر گردید ماد کوچک (آذربایجان) و باختر(بلخ) همزمان، هم محلهای فرمانروایی این بردیهً مغ و هم نواحی فرمانروایی زرتشت سپیتمان به شمار رفته است. که  این خود این همانی زرتشت پسر سپیتمه (سفید رخسار، نورانی) با گئومات-سپیتاک را به وضوح ثابت می کند. بنابراین اگر  به دنبال قبله ای زرتشتی برآئیم این قبله بی شک همان دخمهً گئوماته-زرتشت در سمت قصبهً سکاوند شهرستان نهاوند استان کرمانشاهان خواهد بود.

4-ممکن نبود که یک شاعرو روحانی درباری دربار یک ساتراپ همانند گشتاسپ   بدون هیچ اقدام مهم سیاسی بتواند قلب تمام ملّتهای امپراطوری بزرگ هخامنشی، حتّی ماورائ آن را به راحتی اشغال کند.امّا یک روحانی انقلابی در مقام گئومات که هم یک مصلح بزرگ اجتماعی بود و هم از طرف مادر به خاندان وجیه المله کیانی (مادی) تعلق داشت،  در موقعیتی قرارداشت که به سادگی می توانست بدین امر مهم نائل گردد؛ لذا وی همان سپیتاک پسرسپیتمه بوده   که در تواریخ، بیشتر تحت القاب گئوماتای مغ و زرتشت سپیتمان معروف گردیده است. داریوش روز قتل گئوماته را  دهم بغیادیش (مهر ماه)  آورده است: این واقعه  به دست داریوش و شش تن از همدستان وی به   سال 522 پیش از میلاد روی داد.

5-فرض وجود دو مغ بزرگ مادی  که تحت نظر گشتاسب، پدر داریوش همزمان با هم ، در مقام رئیس ایالت در هر دو ایالت جداگانهً شهر رغهً آذربایجان (پایتخت ماد کوچک) و باختر (بلخ) حکومت کرده باشند، تناقض گویی آشکاری است. بنابراین، این دو قهرمان بزرگ سیاسی و فرهنگی تاریخ ایران فرد واحدی بوده اند    و  بس. در اوستا نام برادر  سپیتاک (زرتشت) یعنی مگابرن(ثروتمند)، حاکم هیرکانی (گرگان)، ثری میثونت(دارندهً ثروت سه برابر)   آمده است.  کتسیاس خود سپیتاک را تحت سه نام زرتشت، تنائوکسار،سپندات (سپیتاک) حاکم باختر (بلخ) آورده است.

6-تعلق داشتن خانوادهً مادری زرتشت سپیتمان (سپیتاک) به کیانیان  (پادشاهان ماد)  طبیعتاٌ وی را محبوبتر از    دیگر روحانیون مغ می نموده است . خصوصاٌ که قدرت جسمانی و روحانی وی نیز آن را تکمیل مینموده است :  پدر بزرگ مادری وی یعنی فراهیم ُروان(یعنی دارندهً ثروت و روغن وسیع) به وضوح همان آستیاگ آخرین پادشاه ماد است   که نامش به همان معنی ثروتمند می باشد و دوغدو (دختر)، مادرزرتشت، همان آمی تیدا (دانای آشیانه ) است که دختر آستیاگ بوده است. بی جهت نیست که در اساطیر مربوط به زرتشت بیشتر روی خانوادهً مادری وی تاٌکید شده است. در اوستا همچنین نام دخترکوچک زرتشت (زرتشت کیانی) یعنی پوروچیستا به معنی پردانش وجه تسمیهً مشابهی دارد.

7-چنان که گفته شد، بنا به نوشتهً هرودوت گئوماته (سپیتاک، زرتشت سپیتمان) محبوب مردم آسیا بوده است و بعد از کشته شدن وی همهً مردم آسیا، به جز اشراف پارسی  از مرگ اومتاًثر بودند و برای وی گریه می کردند. از اینجا می توان نتیجه گرفت که نام ودائی معادل و مشابهً وی یعنی گئوتمه ازعهد او به بعد در هند معروف گردیده است که از آن جمله است نام گئوتمه بودا موًسس مکتب بودیسم  که نامش پیش آریائیان هندوایرانی  می توانست  دانای قوم و  دانای سرودهای  دینی معنی شود از همین مقوله بوده و خواهیم دید که وی خود همان گئوماته زرتشت است. گفتنی است خود اوستا به معنی اشعار شگرف دانش دینی بوده  و نام مغان(بنا به نظر مستشرقین) به معانی انجمنی و دانای نیروی دانش سحرانگیز می باشد. به طوری که گفته شد خود نام زرتشت(زرتوشترا) به معنی لفظی دارندهً  پیکر نورانی وزرین است. در خبر یک مورخ یونان باستان،  به نام هرمی پوس لقب نیای خاندان پادشاهی ماد  یعنی فرائورت و نیز لقب چهارمین فرد این خاندان یعنی کیکاووس(خشثریتی) به شکل اصلی آن یعنی زَرَت اَشترا آمده  که به همان معنی دارندهً عصای زرین ( نشانهً حکومت سیاسی و روحانی) است. چنان که گفته شد زرتشت  (زرتوشترا)  از سوی مادر بدین خاندان تعلق داشت. نتیجهً  گفتار این است که هرودوت و کتسیاس، مورخین یونان باستان، ساتراپ باختر(بلخ) را در فاصلهً  زمانی  بین سالهای 546 تا526 پیش ازمیلاد- که عهد کورش و پسرش کمبوجیه بوده است- با اسامی سپیتاک(سفید و مقدّس) پسرسپیتمه(داماد آستیاگ)، سپندات (مخلوق مقدّس)، تنائوکسار (تنومند)، بردیه (بلند قامت) و زراتوشترا(زرتشت، دارندهً عصای حکومتی زرین) معرفی می نمایند.از این جا معلوم میشود که این ها اسامی فرد واحدی بوده اند یعنی  زرتشت  سپیتمان همان بردیهً مغ یعنی گئومات (دانای سرودهای دینی) بوده است که در تاریخ به خطا  به   بردیهً  دروغین   معروف شده است. خارس میتیلنی، گزنفون، موسی خورنی  و منابع ملّی ایران خاستگاه و محّل  فرمانروایی  اوّلیّهً زرتشت (بردیه) را شهر رغهً آذربایجان یعنی برزه (بلند)،هروم (بلند) و کزن(مقّرو پایتخت) نشان میدهند که در  کنار شهر مراغهً کنونی، به سمت کوه سهند قرار داشته است. قابل است که علی القاعده نام برزه(بردع) با بردیه یکی است ،  یعنی این شهر به نام یکی ازا لقاب زرتشت نامیده شده است. به هر حال به گواهی تاریخ وی به همراه  حامی  خویش گشتاسب به ساتراپی نواحی شرقی فلات ایران یعنی بلخ و خراسان فرستاده شد وسرنوشتی نظیر خلف خویش مزدک پیدا کرد که  حکمرانی، در مقام پدر قاتلش، حامی وی شد. بنابر این گئوماته زرتشت در عهد کمبوجیه سه سال واندی نایب السلطنهً امپراطوری بزرگ هخامنشی بوده و هفت ماه هم حکومت عادلانهً خویش را داشت که توسط داریوش و همراهانش  به قتل رسید، درحالی که  بنا به گفتهً موسی خورنی: "آن مغ تصمیم گرفته بود بر همه حکمفرماشود."

 

خب اينم از مطلب امروز ، مطمئنم براتون جالب بود ، باز هم خواهش مي كنم ، اگر اين مطلب رو خوندين ، نظرتون رو بدين تا نويسنده اين مطلب از نظر شما باخبر بشه ، مخصوصا اگر شما يك باستان ششناس ، يا مورخ هستيد ، لازمه كه چنين ادعايي رو بررسي كنيد ، فعلا ، پانده ، آزاد و سربلند باشيد ، قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاويد ايران زمين .


مرغان اساطيری اوستا و کتب پهلوی

درود بر شما ، چندي پيش جوادمفردکهلان ، نگارندهً کتابهای گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران ونیاکان باستانی کُرد چند مقاله براي بنده ارسال كرد كه از همينجا از ايشان سپاسگذاريس كرده و بايد عرض كنم كه اين مطالب بسيار به نظر بنده جالب و كامل آمد ، تصميم بر آن داشتم كه هر از گاهي قسمت هايي از مطالب ايشان را براي شما در تارنما قرار دهم تا شما نيز با اين مطالب بيشتر آشنا شويد . امروز اولين مطلب از سري مطالبي كه ايشان براي بنده ارسال داشته اند را با شما قسمت مي كنم . اين مطالب در پاره اي از اوقات با مطالب موجود متفاوت بوده و شايسته است كه صاحب نظران آنها را در نظر خود آورده و در صورت وجود خطا ، آن را به نگارنده اثر يادآور شوند . اين مائل مخصوصا در مقاله ي زرتشت و گئوماتاي بسيار ديده مي شود ، كه در زمان مقتضي يادآور خواهيم شد . بارها گفته ام و باز هم تكرار مي كنم كه بنده تاريخ نگار يا تاريخ شناس نبوده و مطالبي كه مي نويسم دليل بر تائيد از سوي بنده و يا صحيح بودن مطلب ندارد ، بلكه مطالبي كه نوشتهخ مي شود مطالبي است كه شما ( تاريخ شناس ) بايد براي نقد و تحليل مسائل ( به نظر بنده ) از آنها استفاده كنيد ، بنابراين اگر نقدي از مطلبي كه در زير ملاحظه مي كنيد داريد ، مي توانيد ارسال كنيد تا بنده با نويسنده محترم آن در ميان بگذارم بهرحال مجددا تكرار ميكنم كه نويسنده اين مطلب بنده نيبستم و تحليل اين مطلب از بنده نيست ، زياده گويي نمي كنم و شما را با اين مطلب آشنا مي كنم ، باشد كه در ديده آيد و مقبول بي افتد .

 

مرغان اساطیری اوستا و کتب پهلوی

 

  در اوستا و کتب پهلوی از مرغانی واقعی و نیمه اساطیری چندی یاد گردیده است که معروفترین آنها شش تا بوده و عبارتند از: کرشیپتر، چخرواک، اشوزوشت، سئن مرغو (سیمرغ)، چینامروش (چمروش) و مرغ کَمک؛ که به واسطهً ازخود بیگانگی فرهنگی ما ایرانیان تا کنون به طور جداگانه و مفصّل مورد بررسی دقیق قرارنگرفته و شناسایی درست نشده اند.از آنجاییکه نگارنده به عدد سالهای جمع آوری و تصنیف شاهنامهً فردوسی روی اسامی خاصّ اوستا و کتب پهلوی و شاهنامه عمر صرف نموده است، لذا جای اجتهادی دیده و تلاشی در این راه به عمل می آورد.شرح و تفضیل مربوط بین پرندگان را به ترتیب مذکور در اینجا بیان می کنیم: در کتاب پهلوی بندهش در مورد مرغ کرشیپتر (لفظاٌ یعنی تیزپرواز و یا دارای دم دو شاخه و شیاردار) آمده: " در بارهً مرغ کرشفت (همان کرشیپتر اوستا) گوید که سخن داند گفتن و دین به ور جمکرد (قلعه ویرانهً کوهستانی لیلی داغی در نزدیکی شهر مراغه) او برد و رواج بخشید. بدانجا اوستا را به زبان مرغ خوانند." نظر به دم دو شاخه و شیاردار پرستو و فراوانی آن درسمت مراغه و همچنین تقدیس گردیدن و تیزپروازی آن، در اصل از کرشفت (کرشیپتر) باید همان پرستو منظور بوده باشد. چخرواک (چرخ آواز) را به سادگی می توان با سغیرجیق (چغیرجیک) آذریها یعنی سار مطابقت داد چه درکتب پهلوی وی از نظر بزرگی و رنگ سیاهش با کرشیپتر (پرستو) مقایسه گردیده است.این پرنده هم درایران به نوعی گرامی و مقدّس شمرده میشود. اشوزوشت (همای سعادت) جنانکه ازنامش پیداست نوع نادرو درشت و زیبایی ازبوفهاست که در ایران، خصوصاٌ آذربایجان مورد احترام است و اذیت وی و یا ویران کردن لانه اش گناه بزرگی بشمار می آید. دربارهً این مرغ در کتاب پهلوی بندهش، با ترجمه وتفسیر مهردادبهار چنین آمده است: " در بارهً مرغ زوربرک و مرغ بهمن است، که جغد خوانند، گوید که بخشی از اوستا در زبان او آفریده شده است. هنگامی که بخواند دیوان از او گریزند و در آنجا بنه نکنند و بدان روی، جغد بنه در بیابان کند و در ویرانستان باشد تا دیوان در آنجا بنه نکنند.اگر ناخن گرفته شده افسون نشده باشد. دیوان آن را ستانند. و تیرگونه براو افکنند و کشند. بدین روی، آن مرغ ناخن را، اگرافسون نشده باشد ستاند و خورد تا دیوان و جادوان آن را کار نفرمایند. چون افسون شود، چغد آنرا نخورد و دیوان بان وسیله گناه کردن نتوانند.نیز دیگر ددان مرغان(پرندگان شکاری) همه به دشمنی دیوان و خرفستران (موجودات موذی) آفریده شده اند.چنین گوید که مرغان دد، دشمن خرفستران و جادوانند. این را نیز گوید که مرغان همه زیرکند وکلاغ از همه زیرکتر است."            سه پرندهً بعدی بیشتر ازسه از سه پرندهً اوّلی افسانه ای هستند و عقاب و شاهین بطن و هستهً واقعی این موجودات اساطیری را تشکیل می دهند. که از این میان سیمرغ به میانجی شاهنامهً فردوسی بیشتر معّرف حضورایرانیان و فارسی زبانان است. این نام اساساٌ به معنی مرغ شاهین و عقاب است. دلیل این که مکان سیمرغ درالبروچ کوهستان قفقاز یا البرز شمال ایران بشمار رفته اساساٌ آن است که سرزمینی که جمهوری آذربایجان کنونی را تشکیل می دهد در سابق نامهای اران، آلوانیا و سائینی (به روایت استرابون سوئنس) را داشته که هر سه نام به معنی سرزمین عقاب و شاهین یا صحیحتر بگوییم  سرزمین مردمی با توتم عقاب یا شاهین بوده  است.این مردم که در منابع یونانی بیشتر اناریان (یعنی مردم کم ریش) نامیده شده اند همان ترکان گرگر (بیات) بوده اند که از عهد مادها در این منطقه سکنی گرفته بودند و چنانکه خواجه رشیدالدین فضل اللّه در جامع التواریخ رشیدی می آورد توتم این مردم شاهین و عقاب بوده است. از آنجاییکه دین زرتشتی بین آنها رواج داشته در اوستا به فروهر پاکدینان آنجا (تحت نام مردم مملکت سائینی) درود فرستاده شده است.قهرمانان اصلی کتاب اساطیری کهن ایشان یعنی ده ده قورقود زرتشت، کورش، کیخسرو وگرشاسب (رستم) میباشند که به ترتیب تحت نامهای ترکی بامسی بئیرک، بایندرخان، غازانخان و باسات ذکر گردیده اند. به هر حال موطن و آشیانهً سیمرغ به وساطت همین مردم کوهستان قفقازبه شمار می آمده است و ازهمین جاست که در اساطیر یونانی مکان نشانه روی سینهً پرومتهً در بند توّسط عقاب همین کوهستان معرفی شده است. جنبهً فرزانگی سیمرغ علاوه برهمشکل گردیدن سین (عقاب) با سین (فرزانه) در زبان مادی اوستائی به باورهای کهن مردم بابل بین النهرین برمیگردد که در آنجا فرشته ای با اسامی لاماسو، کوریبو و شدو به صورت نیمه عقاب و نیمه انسان عالمی تجسم میگردیده است. در اینجا گفتنی است در روایات اسلامی ازمرغ اساطیری هدهد ( پیامرسان سرودخوان دربار سلیمان=کورش) همان  هود پسرهود (زرتشت) اراده گردیده است. درمورد مرغ چمروش (چینامروش) یعنی پرندهً بسیار برچیننده وکشنده در کتاب پهلوی بندهش میخوانیم: " در بارهً چمروش مرغ گوید که به سر کوه البرز، هر سه سال، بسیاری از مردم سرزمینهای انیرانی گردآیند برای رفتن به سرزمینهای ایرانی، برای زیان رسانیدن، کندن و نابودکردن جهان.آنگاه که بُرزیزد(ناهید) از آن ژرف دریای ارنگ (مازندران) برآید، آن چمروش مرغ را بر ایستاند بربالست  همهً آن کوه بلند، تابرچیند همهً مردم سرزمینهای انیران را بدانسان که مرغ دانه را."مهردادبهار درتوضیح مرغ چمروش می افزاید: "چمرو در اوستا نام مردپرهیزکاری است." این نام اوستائی را میتوان دارای روش چینندگی وقضاوت معنی نمود که این خود اصل چمروش را با سیمرغ یکی میگرداند. می دانیم که شاهنامهً فردوسی هم مکان سیمرغ را همین البرزکوه یا البروج کوه نشان میدهد:                                                                                                                

یکی کوه بُد نامش البرزکوه                    به خورشید نزدیک و دور از گروه

بدان جای سیمرغ را لانه بود                           که آن خانه ازخلق بیگانه  بود

از سوی دیگرهمین مرغ اساطیری چمروش با مرغ کََمک اوستا و کتب پهلوی مربوط میگردد که در این جا نیز دارای رل منفی است. چه معانی لفظی چمروش (چینامروش) یعنی بسیارچیننده با مرغ کمک (کم کننده، کاهنده) و همچنین مرغ استیمفالی یونانیان (لقظاٌ یعنی کاهنده ونابودکننده) گویای مقهوم واحدی میباشند. اصل این مرغ اساطیری را باید در اساطیرآریاییان هندی سراغ گرفت چه در آنجا مرغی به نام گارودا (به معنی لفظی نابودکننده و کاهندهً زهر) مرکب پروازگر ایزد معروف هندوان یغنی ویشنو (پُرشکل) است. امّا از آنجاییکه ویشنو درمقام ایزد بیگانه رعد و برق نسبت به ایرانیان، نزد خود هندوان ملقب به راما و کریشنا (هردو به معنی سیاه) بوده، لذا مرکب وی یعنی مرغ گارودا (کمک ایرانیان) نیز موجودی تاریک کننده و اهریمنی به شمار رفته است و این خود گواهی بر این است که اهریمن به ایزد رعد آریائیان سکایی و هندی یعنی تور و ایندره اطلاق می گردیده است.به هر صورت از اینجا معلوم میشود که یونانیان نیز مرغ اسیمفالی خود را- که در اساطیر مربوط به هراکلس و یاسون ذکرگردیده - از مردمان خاورمیانه و هندوستان اخذ نموده اند. اصلاٌ خود هراکلس (پهلوان معروف) مترادف گیلگامش بابلیها و ماًخوذ از آن است، چنانکه برخی از صفات گرشاسب و رستم ایرانیها؛ و این هردو خود از سوی دیگر با ایندرهً هندوان مربوط میگردند. ناگفته نماند در پس پردهً اساطیر مربوط به گرشاسب- رستم، خصوصاٌ هفت خوان وی قهرمان سکائیان آماردی دورهً مادها یعنی آتردات پیشوای مردان نهفته است که لشکریان ابرقدرت آشور مهاجم ومذاکره کننده با مادهای تحت رهبری خشتریتی (کیکاووس) را در اطراف شهر آمول مازندران(آمل کنونی) غافلگیرکرده و قتل عام نموده است. در پایان برای حسن ختام مطالب مربوط به نبرد گرشاسب (رستم) با مرغ کمک را از تعلیقات کتاب پهلوی مینوخرد که تّوسط عالم شهید دکتر احمد تفضّلی تدوین گردیده، بیان می کنیم: " مرغ کمک: وصف این مرغ از زبان گرشاسب در صد در بندهش وبا اختلافاتی جزئی در روایات داراب هرمزدیار، چنین آمده است: "... چون مرغ کمک پدید آمد و پر به سر همهً جهانیان بازداشت و جهان تاریک کرد و ار باران که می بارید همه بر پشت او میبارید وبه دم همه باز به دریا میریخت و نمی گذاشت که قطره ای در جهان باریدی، همهً جهان از قحط و نیاز خراب شد و مردم و چارپای مانند اینکه مرغ گندم چیند، او می خورد و هیچ کس تدبیر آن نمیتوانست کردن ومن تیرو کمان برگرفتم و هفت شبانه روز مانند آنخه باران بارد تیر می انداختم و به هردو بال او میزدم تا بالهای او چنان سست شد که به زیر افتاد و بسیار خلایق در زیر گرفت و هلاک کرد وبه گرز، من منقار وی خرد کردم. و اگر من آن نکردمی عالم را خراب کردی وهیچ کس  به نماندی." نام لباس رزمی رستم/ گرشاسب یعنی ببربیان (ببر درخشان)نیز گویای اصل مازندرانی رستم /گرشاسب سکائیان آماردی است. در اینجا باید تذکرداد که مورخین دوره اسلامی درفش کاویانی را از پوست ببر، یا شیر یا پلنگ دانسته اند، ولی نظر به اینکه نام پارس میتوانست از ریشهً اوستائی و پارسی پرثه (یعنی جنگنده و پرش کننده) گرفته شود و این مترادف کلمهً یوز در زبانهای ایرانی و آلتایی است. بنابراین پارس همچنین نامی بر یوزپلنگ (یعنی جانور جنگی پررنگ)بوده و آن بدین معنی در زبان آلتایی ترکی زنده است؛ پس درفش کاویانی (یعنی درفش شاهی) علی الاصول از پوست یوزپلنگ (پارس) بوده و به جهت همنامی این جانور بومی جنوب ایران با پارسها پوست آن به عنوان پرچم رسمی پارسها برگزیده شده بود. امّا طبق منابع یونانی چانور توتمی اصلی پارسها نه یوز پلنگ بلکه همانند بسیاری از ملل قدیم نیمکرهً شمالی زمین عقاب و شاهین بوده است. و این عقاب و شاهین که تمثالش بر بالای درفش کاویانی نصب میشد ربطی با سیمرغ کوهستانهای البروج و البرز داشته است.بی جهت نیست که در  اسطورهً گرجی امیران نام کورش با سگ بالدار دم دراز (یوزپلنگ- عقاب، فرانک شاهنامه، سپاکو هرودوت) مربوط گردیده است. پس در مجموع ورنه ای که زادگاه فریدون (کورش) به شمار آمده دراصل نه گیلان (محل سفیری وی)، بلکه همان ورهشی عیلامیها یعنی همان پارس بوده چه این هردو در زبان پارسی با کلمهً اوستایی ورنه (سرزمین پوشیده و کناری) مترادف می باشند. بنابراین زادگاه فریدون (کورش) به اشتباه در اوستا سرزمین چهارگوشهً ورنه (گیلان) تصورگردیده است. در باب خود نام گیلان گفتنی است که کلمهً گیل  درنام نوعی رز وحش آذریها یعنی گیل دیک (گیل تیغ) به معنی درخت خاردار برجای مانده است؛ بر این اساس نام گیلان با کلمهً سانسکریتی جنگل و نیز هیلایه (گیلایهً) یونانی یعنی جنگل همریشه و هم معنی است. پس داریتیانی (جنگلیهایی) که جغرافی نویسان یوناان باستان جایگاه آنان را درسمت شرق آذربایجان ذکر کرده اند همان گیلانیان (گیلکها) بوده اند. در مورد نام یاسون یونانیها هم که نامش در رابطه با مرغ استیمفالی (کاهنده و نابودکننده) ذکر گردیده باید گفت  اگر آترادات (مخلوق آتش)  یا همان گرشاسب/ رستم، سردارقهرمان جاودانهً تاریخ ایران است که با کشتار آشوریان مهاجم به شهر آمل ایران را برای نخستین بار مستقل نمود، متقابلاٌ یاسون (نجات بخش، شفابخش) که در اصل همان کیخسرو شاهنامه و اوستا ست همان کیاخسار (هووخشتره) فرمانروای بزرگ ماد است که ابر قدرت ستمگرآشور را برای همیشه نابود کرد و ایران را به مقام ابرقدرتی تاریخ کهن رساند.از همین رو است که این دو به همراه زرتشت و پشوتن (کورش) معروفترین جاودانیهای زرتشتی به شمار رفته اند. در باب معروفیت بی نظیر کیاخسار (کیخسرو) در عهد باستان همین بس که وی درتورات  و قرآن وتفاسیر مربوط بدانها با نامهای مثبتی فراوان و به صورت  انبیا و اخیار تاریخی جداگانه ای معرفی شده است: خنوخ (درخشان) ، متوشائیل (مردخدا)، یوشع ( یسع،نخات دهنده)، ایلیاس (بنده خدا) ، خضر (خسرو)، ادریس (نکونام ،مترادف همان هئوسروهً اوستا) هرمس (شیر) جملگی القاب ونامهای وی می باشند و براثر همین معروفیت و محبوبیت جهانی وی بوده که حتی نامهای دو دخترخاندان او که نوادگان پسری وی بوده اند یعنی خواهران آموخا (سنگهواک، عاده) و آمیتیدا (ارنواک، ماندانا، کتایون، ظلّه) از طریق منابع یونانی و تورات واوستا و شاهنامه شهرهً آفاق گردیده اند.

 

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم كه مثل من از اين مطلب استفاده كنيد ، پاينده ، آزاد و سربلند باشيد ، قربان شما ناصر حاجلو . . . جاويد ايران زمين .

نویسنده : ناصر حاجلو : ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۳۱
Comments نظرات () لینک دائم

جشن نوروز - انجمن نخست

درود بر شما ، نوروز بر شما خجسته باد ، اميدوارم سال خوبي در كنار خانواده محترمتان داشته باشيد ، نوروزه و حال و هواي نوروز ، مطلب نوروزي مي طلبه ، به همين دليل من هم با گشت و گذاري كه روي وب داشتم چند مطلب از تارنماهاي مختلف انتخاب كردم كه براتون مي نويسم ، البته اين رو بگم كهاين مطلب ها رو در هم مخلوط كردم و در مجموعه چيزي حدود 3-4 مطلب ميشه كه براتون به نوبت مي نويسم ، مطلب امروز از تارنماي تاريخ و فرهنگ ايران انتخاب شده كه قسمتي از مطلب جشن نوروز ه ، البته باقي مطلب چون كاملتر شده در دفعات بعدي مياد اما اين دفعه دقيقا همان مطلب ذكر شده اومده ، چون يكم مطلب طولانيه سرتون رو بيشتر از اين درد نميارم ، باز هم اميدوارم سال خوبي داشته باشين .

جشن نوروز ( انجمن نخست )

در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند.  شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود : 

جهان انجمن شد بر تخت اوي               از آن بر شده فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند               مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين                     بر آسوده از رنج تن، دل ز کين

به نوروز نو شاه گيتي فروز                   بر آن تخت بنشست فيروزروز

بزرگان به شادي بياراستند                   مي و رود و رامشگران خواستند

ابوريحان بـيـروني پرواز کردن جمشيد را آغاز جشن نوروز مي داند : چون جمشيد براي خود گردونه بساخت، در اين روز بر آن سوار شد، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم براي ديـدن اين امر به شگفت شدند و اين روز را عيد گرفته و براي يادبود آن روز تاب مي نـشـيـنـند و تاب مي خورند.  

به نوشته گرديزي، جمشيد جشن نوروز را به شکرانهً اين که خداوند " گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود " برگزار کرد و هم در اين روز بود که " جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور کرد. "  و سرانجام خيام مي نويسد که جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل، نوروز را جشن گرفت : سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همي کم شود؛ و چون جمشيد، آن روز دريافت ( آن را ) نوروز نام نهاد و جشن و آيـيـن آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند.   

در خور يادآوري است که جشن نوروز پـيـش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند، ياد آور  مي شود که، " آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت؛ اگر چه پـيـش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود " . گذشته از ايران، در آسياي صغير و يونان، برگزاري جشن ها و آيـيـن هايي را در آغاز بهار سراغ داريم. در منطقهً ليدي و فري ژي، براساس اسطوره هاي کهن، به افتخار سي بل، الههً باروري و معروف به مادر خدايان، و الههً آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگـُوست شاه در تمامي سرزمين فري ژي و يونان و ليدي و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارس ( 4 تا 7 فروردين ) . 

مدت برگزاري جشن هايي چون مهرگان، يلدا، سده و بسياري ديگر، معـمولا يک روز ( يا يک شب ) بـيشتر نيست.  ولي جشن نوروز، که درباره اش اصطلاح " جشن ها و آيـيـن هاي نوروزي " گوياتر است، دست کم يک يا دو هفته ادامه دارد. ابوريحان بيروني مدت برگزاري جشن نوروز را، پس از جمشيد يک ماه مي نويسد :   

 چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهاي اين ماه را عيد گرفتند. عيدها را شش بخش نمودند : 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف ،5 روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهي، 5 روز چهارم را به نديمان و درباريان، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزيگران.  

کمپفر در سفرنامهً خود آورده که، در زمان شاه سليمان صفوي، مهماني ها، تفريح و جشن هاي نوروز در ميدان هاي عمومي تا سه هفته طول مي کشيد. "درو ويل" مدت تعطيلي جشن نوروز را در زمان فتحعليشاه دو هفته مي نويسد.  ولي برگزاري مراسم نوروزي امروز، دست کم از پنجه و " چهارشنبه آخر سال " آغاز و در " سيزده بدر " پايان مي پذيرد. 

رسم ها و آيـيـن هاي نوروزي که از روزگاران کهن برگزاري آن ها از نسلي به نسل بعد به ارث رسيده، به ناگزير با دگرگوني شيوه هاي زندگي، تکنولوژي هاي صنعتي و ماشيني، سازمان هاي اداري، شغـل ها، قانون ها، وسايـل ارتباط جمعي جديـد - چنان که خواهيم ديد - بدون آنکه هويـت خود را از دست بدهد، تحول يافته است. از آداب و رسم هاي کهن پـيـش از نوروز، بايستي از پنجه ( خمسه مسترقه )، چهارشنبه سوري و خانه تکاني ياد کرد.  

پنجه ( خمسه مسترقه )

بنابر سال نماي کهن ايران، هر يک از دوازده ماه سال سي روز است و پنج روز باقي ماندهً سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پيتک( در زبان و تقويم مازندراني ) يا بهيزک ( در روز شمار زردشتيان ) گويند. ابوريحان دربارهً پنجه مي نويسد :

  ... هر يک از ماه هاي فارسي سي روز است و از آن جا که سال حقيقي سيصد و شصت و پنج روز است، پارسيان پنج روز ديگر سال را " پنجي " و " اندرگاه " گويند. سپس اين نام تعريب شده و " اندرجاه " گفته شد و نيز اين پنج روز ديگر را روزهاي مسترقه نامند، زيرا که در شمار هيچ يک از ماه ها حساب نمي شود ....  

اين پنج روز را که همزمان با يکي از شش " گهنبار " است، جشن مي گرفـتـند. مراسم پنجه تا سال 1304، که تقويم رسمي شش ماه اول سال را سي و يک روز قرار داد، برگزار مي شد.  

برگزاري جشن خمسه در بين همهً قشرهاي اجتماعي رواج داشت. به طوري که در 1311 هجري قمري مردي نيک انديش در هزينه کردن درآمد موقوفهً خود، در استرک کاشان، سفارش مي کند که : " ... بقيه منافع وقف را هر ساله برنج ابتياع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالي استرک وضيع و شريف ذکور و اناث، صغير و کبـير بالسويه برسانند ".   در گاهشماري تبري، که نوروز در مرداد ماه برگزار مي شد، مراسم پنجه، در دورهً صفويه، همزمان با جشن و روز آب پاشان بود :   ... و حضرت اعلي شاهي ظل اللهي، به دستور ولايت بهشت آساي مازندران کامياب دولت بودند، و چون فصل نشاط افزاي بهاري سپري گشته، هواي آن ديار رو به گرمي نهاد، ارادهً تماشاي جشن و سرور پنجه که معتاد مردم گيلان است از خاطر خطير سر زد.  رسم مردم گيلان است که در ايام خمسه مسترقه هر سال که به حساب اهل تنجيم آن ملک، بعد از انقضاي سه ماه بهار قرار داده اند، و در ميانه اهل عجم روز آب پاشان است؛ بزرگ و کوچک و مذکر و موًنث به کنار دريا آمده، پنج روز به سور و سرور مي پردازند و همگي از لباس تکليف عريان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده، با يکديگر آب بازي کرده، و بدين طرب و خرمي مي گذرانند و الحق تماشاي غريبي است.   

مير نوروزي

از جمله آيـيـن هاي اين جشن پنج روزه، که در شمار روزهاي سال  و ماه و کار نبود، براي شوخي و سرگرمي، حاکم و اميري انتخاب مي کردند که رفتار و دستورهايش خنده آور بود، و در پايان جشن از ترس آزار مردمان فرار مي کرد. ابوريحان از مردي کوسه ياد مي کند که با جامه و آرايشي شگفت انگيز و خنده آور، در نخستين روز بهار مردم را سرگرم مي کرد و چيزي مي گرفت.  و هم اوست که حافظ به عنوان "مير نوروزي" دوران حکومتش را " بيش از پنج روز " نمي داند.  

از برگزاري رسم ميرنوروزي، تا 73 سال پيش، آگاهي داريم؛ علامه محمد قزويني در پژوهشي ارزشمند دربارهً ميرنوروزي - که مانند همه پژوهش هاي آن علامهً فقيد ادبي و فرهنگي مي باشد - شرحي آورده است، که خود مي تواند پژوهش مردم نگاري باشد و دريغم آمد که به اشاره بسنده شود. 

.... يکي از دوستان موثـق نگارنده، از اطباي مشهور، که سابق در خراسان مقيم بوده اند، در جواب استفسار من از ايشان در اين موضوع، مکتوب ذيل را به اينجانب مرقوم داشته اند که عيناً درج مي شود : " در بهار 1302 هجري شمسي براي معـالجه بيماري به بجنورد رفته بودم. از اول فروردين تا چهاردهم فروردين در آنجا بودم، در دهم فروردين ديدم جماعت کثيري، سواره و پـياده مي گذرند، که يکي از آنها با لباس فاخر، بر اسب رشيدي نشسته، چتري بر سر افراشته بود.  جماعتي هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. يکدسته هم پـياده به عنوان شاطر و فراش که بعضي چوبي در دست داشتند، در رکاب او يعـني پيشاپـيش و در جنبـين و در عقب او روان بودند، چند نفر هم چوب هاي بلند در دست داشتـند که بر سر هر چوبي سر حيواني از قبـيل گاو يا گوسفند بود، يعـني استخوان جمجمه حيواني، و اين رمز از آن بود که امير از جنگي فاتحانه برگشته و سرهاي دشمنان را با خود مي آورد. دنبال اين جماعت، انبوه کثيري از مردم متفرقه، بزرگ و خرد، روان بودند و هياهوي بسيار داشتـند. تحقيق کردم، گفتند که در نوروز يک نفر امير مي شود، که تا سيزده عيد، امير و حکمفرماي شهر است، به اعيان و اعزه شهر حوالهً نقد و جنس مي دهد، که همه کم يا زياد تقديم مي کنند. به اين طريق که مثلا حکمي مي نويسد براي فلان متعـين : - که شما بايد صد هزار تومان تسليم صندوق خانه کنيد، البته مفهوم اين است که صد تومان بايد بدهيد. البته اين صد تومان را کم و زياد مي کردند، ولي در هر حال چيزي گفته مي شد، غالب اعيان به رغبت و رضا چيزي مي دادند. زيرا، جزو عادات عيد نوروز به فال نيک مي گرفتـند. از جمله به ايلخاني هم مبلغي حواله مي دادند که مي پرداخت. بعد از تمام شدن سيزده عيد دورهً امارت او به سر مي آيد، و گويا در يک خاندان اين شغـل ارثي بود ".    

بي گمان امروز، کساني را که در روزهاي نخست فروردين، با لباس هاي قرمزرنگ و صورت سياه شده در کوچه و گذر و خيابان مي بيـنيم که با دايره زدن و خواندن و رقصيدن مردم را سرگرم مي کنند و پولي مي گيرند، بازماندهً شوخي ها و سرگرمي هاي انتخاب " مير نوروزي " و " حاکم پنج روزه " است که تـنها در روزهاي جشن نوروزي ديده مي شوند، نه در وقت و جشني ديگر؛ و آنان خود در شعرهايي که مي خوانند، مي گويند : حاجي فيروزه، عيد نوروزه، سالي چند روزه .  

روزهاي مردگان و پنجشنبه آخر سال

يکي از آيـين هاي کهن پـيش از نوروز ياد کردن از مردگان است که به اين مناسبت به گورستان مي روند و خوراک مي برند و به ديگران مي دهند. زردشـتيان معـتـقدند که : " روان و فروهر مردگان، هيچ گاه کسي را که بوي تعلق داشت فراموش نمي کند و هر سال هنگام جشن فروردين به خانه و کاشانه خود برمي گردند ". 

در روزهاي پنجه، از جمله رسم ها، تهيه کردن غذا، آيـيني مذهبي بوده، ابوريحان مي نويسد:  ... و گبرکان در اين پنج روز خورش و شراب نهند، روان هاي مردگان را و همي گويند، که جان مرده بيايد و آن غذا گيرد. غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : خوارزميان پنج روز آخر اسفند و پنج روز ديگري که در پي آن است و ملحق به اين ماه مانند اهالي فارس، در روزهاي فروردگان براي ارواح مردگان در گورستان غذا مي گذارند. 

يکي از صورت هاي برجا ماندهً اين رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن " پنجشنبه آخر سال " است، به ويژه خانواده هايي که در طول سال عضوي را از دست داده اند. رفتن به زيارتگاه ها و " زيارت اهل قبور "، در پنجشنبه - و نيز، روز پـيش از نوروز و بامداد نخستين روز سال - رسمي عام است. در اين روز، خانواده ها خوراک ( پلو خورش )، نان، حلوا و خرما بر مزار نزديکان مي گذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، يا چراغ روشن مي کنند.  در برخي از شهرهاي ايران، روز پيش از عيد، خانواده هاي عزادار، از خويشان و نزديکان با غذا و حلوا پذيرايي مي کنند و در سر مزار جمع مي شوند. و نيز رسم است که ايرانيان شيعه، در موقع سال تحويل، به زيارت قبر امامان و امامزادگان ميروند.  

خانه تکاني

اصطلاح " خانه تکاني " را بيشتر در مورد شستن، تميز کردن، نو خريدن، تعمير کردن ابزارها، فرش ها، لباس ها، به مناسبت فرا رسيدن نوروز، به کار مي برند. در اين خانه تکاني، که سه تا چهار هفته طول مي کشد، بايستي تمامي ابزارها و وسيله هايي که در خانه است، جا به جا، تميز، تعـمير و معاينه شده و دوباره به جاي خود قرار گيرد. برخي از ابزارهاي سنگين وزن، يا فرش ها، تابلو ها، پرده ها و وسيله هاي ديگر، فقط سالي يک بار، آن هم در خانه تکاني نوروزي، جا به جا و تميز مي شود.  در برخي از شهرهاي آذربايجان نخستين چهارشنبهً ماه اسفند ( چهارشنبه موله) به شستن و تميز کردن فرش هاي خانه اختصاص دارد. 

خانه تکاني امسال، در خانه تکاني شهر نيز سرايت کرد :  مسئـول خدمات شهري شهرداري تهران در مصاحبه اي گفت : از آن جا که ايراني ها براساس يک سنت حسنه همه ساله در واپسين روزهاي سال اقدام به نظافت و پاکيزه گي منازل خود مي کنند، شهرداري تهران نيز براي دستيابي به شهري پاکيزه و تميز همگام و همراه با مردم، نسبت به لکه گيري گذرگاه ها و جمع آوري نخاله ها و ضايعات شهري در مناطق بيست گانه شهرداري تهران اقدام مي کند.  

خب اينم از مطلب امروز ، اميدوارم خوشتون اومده باشه ، دفعه بعدي ادامه اين مطلب رو مي نويسم . پاينده ، آزاد و سربلند باشيد . . . قربان شما ناصر حاجلو .


جشن پريم

درود بر شما دوستان و ياران تارنماي خط ميخي ، پس از يك وقفه 9 ماهه تارنماي خط ميخي ، مجددا آغاز به كار كرد ، از اين پس هر هفته يك مطلب جديد در تارنما بروز مي شود ، پيش از آنكه نوشتن مطلب جديد را آغاز كنم ، لازم است تا از دوستاني كه در اين مدت از حقير ياد كرده و همواره دلگرم اينجانب بودند سپاسگذاري كرده باشم ، همچنين بازگشايي تارنماي پرديس پارس رو به آقاي داريوش و همه علاقمندان به زبان هاي باستاني تبريك گفته اميدوارم برخلاف گفته ايشان ("  به علت توجه فراوان دوستان ، تا اطلاع ثانوي مطالب فارسي باستان تدريس نمي شود ") مطالب مربوط به فارسي باستان همچون گذشته در اين تارنما بروز شود ، ديگر آنكه از دوستاني كه در اين مدت 9 ماهه كه تارنما تعطيل بوده و مطلبي بروز نمي كرد ، با نظرات پربارشان حقير را مورد عنايت قرار دادند ، سپاسگذارم . اگر در اين مدت 9 ماهه اي-ميلي ارسال كرديد و هنوز جوابي دريافت نكرديد مطمئن باشيد كه بنده چيزي دريافت نكردم ، تمامي اي-ميل ها مرتبا پاسخ داده مي شده ، اگر اي-ميلي ارسال كرديد و چيزي دريافت نكرديد لطفا مجددا اي-ميل را ارسال كنيد  ، اما اگر در قسمت نظرات تارنما مطلبي را پرسيده ايد هنوز به سوالات قسمت نظرات پاسخ داده نشده ، احتمالادر بروز راسني بعدي به پرسشها پاسخ داده مي شود .

در اين مدت اتفاقات زيادي از جمله ، سد سيوند ، احتمال تصويب رد تعطيلي 29 اسفند و 13 فروردين و چند اتفاق مهم ديگر از جمله  انرژي هسته اي حق مسلم ماست افتاد كه در مورد آنها ديگر مطلبي نوشته نمي شود ، مگر آنكه زين پس رخداد جديدي در آن مورد روي دهد .

و اما تا سخن بيش از اين به درازا نكشيده ، به نوشتن مطلب امروز بپردازيم ، چندي پيش دوستي ( احتمالا به نام ماني ) از بنده پرسشي در مورد پوريم پرسيد ، بنده به ايشان عرض كردم اطلاع دقيقي از پوريم ندارم و با توجه به مطلبي كه ايشان گفت و پوريم را به زمان داريوش بزرگ نسبت داد ، بنده حدث زدم منظور ايشان مگافوني باشد ، اما وقتي از ايشان سندي را كه مطالعه كرده بودند درخواست كردم ، متوجه شدم كه منظور ايشان جشني يهوديست كه بنده بار اول در تارنماي سرزمين جاويد و به قلم سورنا گيلاني ، و به تازگي در موردش مطلبي خوانده بودم ، سورنا گيلاني اين مطلب را در نقد آموزه هاي ناصر پوربيزار نگاريده بودند ، هنگامي كه بنده سند ( ماني ) را مطالعه كردم ، متوجه شدم كه مقاله ي ناصرپوربيزار است ، بنده از چند تارنما و سايت ديگر نيز اطلاعاتي جمع آوري كرده و حاصل تحقيقات را در زير مي نگارم ،

توجه داشته باشيد كه چيزي كه در پائين مي بينيد ، به هيچ وجه نظر بنده نبوده و هر جا مطلبي نوشته شده ، منبع خبر نيز در پائين آن ارائه شده ، بنده فقط مطالب را جمع آوري كردم ، چراكه اينجانب تاريخ نگار نبوده و نيستم ، به هر حال آنچه در پائين مي بينيد ، حاصل تحقيقات بنده در مورد جشن پوريم است . ابتدا نكات مهم مقاله ناصرپوربيزار را مي بينيد . همچنين برخي جاها مطالبي بايد تصحيح ميشده كه بنده از تارنماهاي مختلفي جمع آوري كردم و با يك نثر جديد در قسمتي به شكل ( ناصر حاجلو : " ...... " ) نوشته ام ، اين مطالب نيز از بنده نيست از تارنماهاي ديگر است كه احتمالا به رد يا تائيد مطلب فوق الذكر مي پردازد .

 

جشن پوريم

تاريخ حكايتي خونبار تر از حوادث سال هاي تسلط داريوش بر ايران و شرق ميانه به ياد ندارد و تمدن آدمي هول آور تر و خشن تر از كشتار ايرانيان در ماجراي پوريم ثبت نكرده است... اقدام يهوديان در انهدام برنامه ريزي شده ، منظم ، ناگهاني و سراسري بوميان ايران ، پيش و بيش از همه ، به علت مخالفت و مقابله ي وسيع اقوام كهن ايران ، با تسلط وحشيان هخامنشي بوده است ، كه به وسيله يهوديان حمايت ، رهبري و راهنمايي مي شده اند .

« ناصر پورپيرار ، مورخ »

« تورات در كتاب استر2 مي گويد : خشايار شاه پادشاه پارس در آخرين روز جشن 180 روزه كه از باده نوشي سرمست بود ، دستور داد ملكه وشتي زيباييش را به مقامات و مهمانانش نشان دهد . ملكه امتناع ورزيد و پادشاه بسيار خشمناك شد.

در شوش يك يهودي به نام مردخاي پسر يائيز زندگي مي كرد ، او دختر عموي زيبايي داشت بنام هدسه دختر ابيحايل كه به او استر هم مي گفتند .

( ناصر حاجلو : " او خود را به خشايارشا استر معرفي كرد و پيش از آن همه وي را هدسه مي ناميدند ، استر به معناي ستاره است ")

زماني كه قرار شد از تمام بلاد دختران زيباروي به حرمسراي پادشاه آورده شوند استر نيز همراه دختران زيباي بيشمار ديگري به حرمسراي قصر شوش آورده شد . به توصيه مردخاي استر به هيچ كس نگفته بود كه يهودي است . استر بيش از دختران ديگر مورد توجه و علاقه پادشاه قرار گرفت بطوري كه پادشاه تاج بر سر استر گذاشت

( ناصر حاجلو : " خشايارشا از وشتي درخواست مي كند كه به بارگاه بيايد تا او را به همگان معرفي كند و وشتي امتناع مي ورزد و خشايارشا از وشتي خشمگين شده و به دليل علاقه به استر ، تاج ملكه را بر سر او مي گذارد " )

و او را به جاي وشتي ملكه ساخت . اما استر مثل زمان كودكي دستورات مردخاي را اطاعت مي كرد. »

« مرد خاي نيز از طرف پادشاه به مقام مهمي در دربار منصوب مي شود . با توصيه مردخاي ، استر عليه هامان « وزيرالوزرا » دسيسه كرده و شاه هامان را اعدام و املاك او را به استر مي بخشد . بعد از ان پادشاه انگشتر خود را به مردخاي داد .

پادشاه به ملكه استر و مردخاي گفت : شما مي توانيد حكمي مطابق ميل خود بنام پادشاه براي يهوديان صادر كنيد و آن را با انگشتر پادشاه مهر كنيد . »

( ناصر حاجلو : " توجه داشته باشيد كه هامان وزير خشايارشا بوده و به او اعلام مي كند تعدادي يهودي در سرزمينش پخش شدند و به تحريك مردم پرداخته و آنان را اذيت و آزار مي كنند و مردم از ترس مردخاي و استر كاري با ايشان ندارند ، شما فرمان دهيد تا اين يهوديان را از بين ببريم ، خشايارشا چنين مي كند و سپس همان شب استر مجلسي برپا كرده و شاه را مست از باده مي كند ، و همان شب شاه را مطلع مي كند كه وي نيز يهودي است و هامان مي خواهد خاندان وي را نابود كند ، شاه به استر اجازه مي دهد كه هامان را از ميان ببرد ، مردخاي جانشين هامان مي شود و همان حكم هامان را با يك تفاوت اجرا مي كند ، با اين تفاوت كه به جاي يهوديان ، مخالفان يهود را از بين مي برد و روز بعد پسران هامان را از ميان بر مي دارد ")

« مردخاي فرماني بنام پادشاه نوشت و آن را به همه جا فرستاد . فرماني كه به يهوديان اجازه مي داد متحد شوند و بد خواهان خود را از هر قومي كه باشند ، بكشند و دارايي شان را به غنيمت بگيرند . تورات مي گويد در سراسر مملكت همه از يهوديان مي ترسيدند تمام حاكمان و استان داران ، مقامات مملكتي و درباريان از ترس مردخاي ، به يهوديان كمك مي كردند . و به اين ترتيب يهوديان به دشمنان خود حمله كردند و آنها را از دم شمشير گذرانده ، كشتند. »

« تورات مي گويد در آن روز آمار كشته شدگان به عرض پادشاه رسيد . او ملكه استر را خواست و گفت : يهوديان تنها در پايتخت پانصد نفر را كه ده پسر هامان نيز جزو آنها بودند ، كشته اند . پس در ساير شهر هاي مملكت چه كرده اند ؟ روز بعد باز يهوديان پايتخت جمع شدند و سيصد نفر ديگر را كشتند ، بقيه يهوديان در ساير استان ها هفتاد و پنج هزار نفر از دشمنان خود را كشتند و از شر آنها رهايي يافتند . »

 

1- پوريم يكي از بزرگترين جشن هاي يهوديان است . يهوديان در جشن پوريم در دو نوبت به قرائت كتاب استر مي پردازند . آنان واقعه كشتار 75800 نفر از ايرانيان را معجزه الهي مي دانند و به همين مناسبت سيزدهم ماه ادار را روزه مي گيرند . چهاردهم و پانزدهم ماه ادار را به رقص و پايكوبي مي پردازند .

2- استر نام آخرين دفتر از كتاب تورات است در اين دفتر نامي از يهوه ، خداي بني اسرائيل برده نشده . اين كتاب در اواخر عهد هخامنشي و يا پس از آن نوشته شده است . بنابر نوشته د. جويني مطالب كتاب استر تماما در خدمت مصالح رباخواران حاكم بر جهان ، يعني صهيونيستها و فراماسونها است .

اين كتاب عمق نفرت و انزجار تند يهود نسبت به غير يهوديان به ويژه ايرانيان را نشان مي دهد . شدت و تندي نفرت بحدي است كه حاخام ها و فقيهان قوم يهود در سده اول ميلادي مطمئن و متفق القول نبودند كه آيا بايد كتاب استر را در كتاب مقدس بياورند يا نه ؟ از اقوال مارتين لوتر از رهبران پروتستان ها نقل كرده ان كه گفته است : اي كاش اين داستان وجود نداشت .

3-استاد ناصر پور پيرار در مقاله شنبه 8 شهريور 1382 در وبلاگ http://naria.persianblog.ir مي نويسد : واژه هخامنش لقبي است كه پس از تسلط داريوش و نخست وزيري مردخاي و انتخاب استر به عنوان ملكه داريوش و قتل عام پر خشونت مخالفان يهود در سراسر ايران ، كه نزد يهوديان به عيد پوريم معروف است و بالاخره تسلط كامل رابي هاي يهود در ايران و بين النهرين مردم شكست خورده منطقه بر قوم داريوش نهادند و آن را حاخام منش به معناي پيرو روحانيت يهود نام نهادند .

تورات به دفعات بر تسلط كامل رابي هاي يهود بر دربار هخامنشيان تاكيد مي كند كه مشروح آن را مي توان در كتاب هاي استر ، عزرا ، نحميا ، دانيال و اشعيا در تورات يافت .

4- هامان سوزان مراسمي است كه يهوديان هر ساله در بسياري از كشور هاي دنيا برگزار مي كنند . بنابر آنچه آقاي عباس احمدي در مقاله عيد پوريم در بخش خبر نامه http://mag.gooya.com نوشته است : در ايتاليا ، فرانكفورت آلمان ، سالونيكاي يونان ، ايران ، افغانستان ، ليبي ، مراكش ، بخاراي ازبكستان ، منطقه قفقاز ، يمن برگزار مي شود . ويژگي اين مراسم سوزاندن هامان و رقص و پايكوبي يهوديان به هنگام آتش زدن مجسمه هامان است . در ازبكستان مجسمه را از يخ مي سازند و به دور آن آتش روشن مي كنند . در يونان نان هايي به شكل هامان درست ميكنند و با چاقو سر آن را مي برند . در ايران مجسمه هامان را به دار مي كشند ، سپس مي سوزانند.

 

علي خليل اسماعيل ( برادران )

http://masih.myblog.ir/Post-7.aspx مطلب فوق از :

واژه شناسي

پوريم : روز فرخنده 14 ماه آدار ) كه با ماههاي فوريه و مارس ميلادي، و ماههاي اسفند و فروردينِ ميترايي برابر است(  يهودي مصادف با سالروز معجزه‌اي كه طبق روايات يهودي در زمان حكومت «اخشوروش» (خشايار شاه) شاهنشاه ايران رويداده است. يهوديان هان بياد بود معجزه نجات خشايار شاه و يهوديان قلمروش پوريم را با شادماني و قرائت گيلت استر(طومار استر در كتاب مقدس) جشن مي‌گيرند و به ديد و بازديد ـ اعطاي تحفه ،خشش، و سعودت ميصوا(ضيافت صواب) مي‌پردازند. رسم بر آن است كه كودكان نقاب‌هاي مختلف بر چهره ‌گذاشته و به اجراي نمايشنامه‌هائي بر اساس داستان‌هاي پوريم مي‌پردازند. مرسوم است كه در شهرهاي باستاني (چون اورشليم) كه در گذشته برج و حصار داشته‌اند جشن پوريم را يك روز ديرتر (15 ماه آدار يهودي) آغاز مي‌كنند. اين روز بيادبود مقر حكومت خشايار شاه بنام شوشن پوريم خوانده شده است. در نماز عميدا (ايستاده) هنگام بركت دادن غذا(بيركت همازون) در ايام پوريم فصل ويژه‌اي در ستايش معجزات الهي اضافه مي‌شود. در سال‌هاي كبيسه يهودي كه دو ماه آدار بر دارد عيد پوريم در ماه آدار دوم جشن گرفته مي‌شود.

منبع:واژه هاي فرهنگ يهود

http://www.rasad.ir/farsi/Dictionary/index.asp?Page=28 مطلب فوق از :

 

هامان از ديد يهوديان :

در پيدايش ۱۲: ۳ خداوند به ابراهيم چنين وعده مي‌دهد :

" و بركت دهم به آناني كه ترا مبارك خوانند و لعنت كنم به آنكه ترا ملعون خوانند . "

هامان ، مرد شرور داستان پوريم ، در واقع جزو طبقه دوم اين وعده خداوند بوده و سقوط كرد . خداوند در كتاب ‌مقدس وعده داده است كه هميشه از قوم يهود ، كه ذريت ابراهيم هستند كساني بر روي كره زمين خواهند بود. اما هامان پير فكر ديگري داشت . ها‌مان سعي داشت با نابود كردن يهوديان با اين وعده خدا به مبارزه برخيزد ، اما در اصل حكم مرگ خودش را صادر كرد . خداوند نه تنها با گرفتن جان هامان او را داوري نمود ، بلكه مقرر داشت تا همان تدبيري را كه هامان براي مردخاي انديشيده بود ، بر سر خودش بيايد .

 

http://iran.jewsforjesus.org/chashn_nom.php?hid=9 مطلب فوق از :

نكته ها

1- برخي از مورخان اما با استناد به مدارك معتبر تاريخي بر اين باورند كه استر زنِ يهودي اردشير دومِ هخامنشي ملقب به بهمن بوده و پيدايش پوريم با دوران فرمانروايي اين پادشاه هخامنشي مرتبط است.

 

2- از نكته هاي جالب و آموزنده در روايت تورات ، يكي هم آن است كه هداسا به توصيه مردخاي - كه سرپرست او نيز بود - اصليت يهودي خويش را از ايرانيان، و حتي از همسرش خشايارشا پنهان نمود و در راستاي همين پنهانكاريِ شگفت، نام پارسي “اِستر” ( بمعناي ستاره ) را براي خويش برگزيد . ميگوييم پنهانكاري شگفت، زيرا حتي به اعتراف مورخينِ يهود كه عادت دارند زمين و زمان را به “يهود ستيزي” متهم كنند، يهوديانِ باشندهٍ سرزمين پارس در دورانِ هخامنشيان، از آزادي كامل برخوردار بودند و بقاعده نمي‌بايستي يهودي بودن خويش را از ايرانيان پنهان دارند

 

3- برپايه روايت تورات، خشايارشا چندي پس از آنكه استر يهودي را بزني گرفت، يكي از وزيران خويش بنام“هامان” را بعنوان صدراعظم خويش برگزيد و به همگان فرمان داد كه به او احترام بگذارند. اما گويا هامان از او و قوم يهود، تنها بدان دليل كه مردخاي يهودي در مقام يكي از درباريان، در برابر او تعظيم نميكرد، كينه بدل گرفت و بر آن شد تا به كشتار همگاني يهوديان باشندهٍ سرزمين پارس دست زند. و گويا هامان در دوازدهمين سال پادشاهي خشايارشا، براي تعيين زمان كشتار همكٌاني يهوديان قرعه انداخت. پوريم از واژه عبري “پور” بمعناي “قرعه” بركٌرفته شده است.

 

4- پس هامان به اخشورش پادشاه كٌفت قومي هستند كه در ميان قومها در جميع ولايتهاي مملكت تو پراكنده و متفرق مي باشند و شرايع ايشان مخالف همه قومها است و شرايع پادشاه را بجا نمي آورند لهذا ايشان را چنين واكٌذاشتن براي پادشاه مفيد نيست اكٌر پادشاه را پسند آيد حكمي نوشته شود كه ايشان را هلاك سازند و من ده هزار وزنه نقره بدست عاملان خواهم داد تا آن را به خزانه پادشاه بياورند”(كتاب استر، باب سوم، آيات هشتم و نهم ) و اما خشايارشا در برابر خواسته هامان چه واكنشي نشان داد؟ تورات مينويسد:

آنكٌاه پادشاه انكٌشتر خود را از دستش بيرون كرده آنرا به هامان بن همداتاي اَجاجي كه دشمن يهود بود داد و پادشاه به هامان كٌفت هم نقره و هم قوم را به تو دادم تا هرچه در نظرت پسند آيد به ايشان بكني ” ( همانجا، باب سوم، آيات دهم و يازدهم ) و بدين ترتيب، كٌويا فرماني صادر كٌشت كه بر پايهٍ آن، يهوديانِ باشندهٍ سرزمين پارس ميبايستي در سيزدهمين روز از ماه عبري آدار “قتل عام” كٌردند

 

مطالب فوق از :

http://www.goftman.com/forums/showthread.php?s=&threadid=1334

http://www.goftman.com/forums/showthread.php?s=&threadid=1335

http://www.goftman.com/forums/showthread.php?s=&threadid=1336

 

پاسخ به پوربيزار به نقل از سورنا گيلاني

تنها مدرک يا شبه مدرک تاريخی که او  از ان در جهت سنديت بخشيدن به نظريه خويش بهره بر می گيرد کتاب مقدس يهوديان ؛ تورات ؛ می باشد . برابر با بخشی از تورات يعنی کتاب استر به هنگام فرمانروايی خشايارشاه در سيزدهم ماه ادرار ؛ يهوديان در سراسر قلمروی هخامنشی ۷۵۰۰۰ نفر از دشمنان خود را با پشتيبانی شاهنشاه هخامنشی به قتل رساندند و از ان پس يهوديان همه ساله روزهای چهاردهم و پانزدهم ماه ادرار را به سبب نجاتشان از دست دشمنان جشن می گيرند و شادی می نمايند . (کتاب مقدس ؛ کتاب استر؛ باب ۹ )

۱- حتی اگر بتوان متون مقدس يهوديان را تا بدان درجه اعتبار بخشيد که محتوی واقعيتهای تاريخ پنداشت حداکثر ۷۵۰۰۰ نفر در سراسر قلمروی هخامنشی کشته شده اند و نه بيشتر . اين در حالی است که بر پايه ی اعتقاد پورپيرار اين قتل عام ها موجب خالی گشتن شرق ميانه از سکنه گرديد . ايا کل جمعيت ساکن در قلمروی هخامنشی همين ۷۵۰۰۰ نفر بودند ؟

۲- بنا به نوشته ی کتاب استر اين رخداد در زمان فرمانروايی خشايار شاه فرزند داريوش بزرگ رخ داده است . اين در حالی است که پورپيرار مدعی آن می باشد که پوريم در روزگار داريوش بزرگ رخ داده است در حاليکه دلايل و سند ديگری غير از گفته ی تورات در دست ندارد ؛ پس ناگزير بايد بپذيرد که پوريم به روزگار خشايار رخ داده است .

۳- پورپيرار در به اصطلاح تاريخ نوشته های خود به کرات يهوديان را به جعل ؛ دروغگويی ؛ فريبکاری و تاريخ سازی متهم می نمايد اما هرگز بيان نمی دارد چرا کتاب مقدس انان را برای اثبات نظريات خود و از جمله نظريه ی پوريم سندی معتبر به شمار می اورد . ايا نمی توان چنين پنداشت که اين جاعلان بزرگ داستان پوريم را نيز به دروغ ساخته و پرداخته باشند ؟

۴- اگر به راستی پوريم رخ داده باشد و ان هم با ان شدت و وسعت که پورپيرار ياد می کند تا بدان حد که تا به روزگار اسلام اين صفحات خالی از جمعيت ماند ؛ اسکندر که پورپيرار او را چونان قديسان می ستايد و ذوالقرنين ياد شده در قران کريم می پندارد برای چه و چگونه به سرزمينی چنين وارد شد و ان کلنی های يونانی نشينی  که او در کتاب اشکانيان خود از انها به کرات ياد می کند چگونه پا گرفتند ؟

۵ - اگر به واقع پوريم رخ داده باشد چرا به غير از تورات در هيچ يک از منابع اصلی تاريخ کهن و اثار نويسندگان ان روزگار چون هرودوت ؛ توسيديد ؛ کتزياس ؛ دی نن ؛ مان تن ؛  پولی بيوس ؛ ديودور سيسيلی و ... حتی اشاره ای نيز بدان نشده است؟

انچه روشن است تا زمانی که پورپيرار پاسخی مستدل و مستند به اين پرسشهای پنجگانه ندهد نمی توان نظر او در مورد پوريم را درست پنداشت . حال بماند که پورپيرار از سرنوشت يهوديان پيروزمند از جريان پوريم مورد ادعای او و همچنين هخامنشيان هيچگونه خبری نمی دهد .

دلايلی ديگر نيز در دست است که به روشنی عدم صداقت پورپيرار در ابداع اين نظريه را روشن می دارد . چنانکه گفته شد پورپيرار گفته ی تورات مبنی بر کشته شدن ۷۵۰۰۰ نفر ( که البته ان را هم نمی توان پذيرفت ) را به کشتن تمام نفوس ساکن در قلمروی هخامنشی و از جمله سرزمينهای بزرگی چون ايران ؛ ميان رودان ؛ فرارودان ؛ مصر و ... تعميم می دهد . اما کشتار وحشتناک مردمان همان سرزمينها به توسط مغولان و همچنين تيمور لنگ را با وجود يادکرد افزون منابع متعدد از ان به هيچ می انگارد و حتی در پاسخ به یکی از خوانندگان تارنگارش انان را فراری دهندگان يهود به شمال افريقا و اروپا معرفی می نمايد . اين در حالی است که برابر با متون تاريخی ان عهد يهوديان حتی به وزارت حاکمان مغول نيز برگزيده می شدند و گهگاه چنان قدرت می يافتند که دستور قتل بزرگان و انديشمندان مسلمان را صادر می کردند و همچنين انديشه تبديل کعبه به بتخانه را به سر می پروراندند . ( تاريخ وصاف ؛ ص۲۴۲) به هر ترتيب برای روشنگری بيشتر نمونه هايی از جنايات و همچنين ارقام کشته شدگان فجايع حمله ی مغول و تيمور از منابع تاريخی ان عهد بازگو می گردد :

مطلب فوق از :

http://sarzaminejavidan.persianblog.ir/1384_11_sarzaminejavidan_archive.html#4611686

خب ، اينم از مطلب امروز ، فقط يك مورد بايد گفته بشه كه در متن نوشته شده خشايارشاه كه تا به امروز چنين شاهي ، در ايران فرمانروايي نكرده ،  لفظ صحيح نام اين پادشاه خشايارشا شاه است ، توجه داشته باشيد كه لفظ خشايار داراي هيچ معني دقيقي نيست و شاي آخر معني واژه را مشخص مي سازد ، در مطالب آموزش زبان فارسي باستان ، به تشريح مسائل مربوط به اين نام خواهيم پرداخت .

مطلب بعدي هفته آينده در تارنما بروز خواهد شد ، پاينده ، آزاد و سربلند باشيد ، قربان شما ناصر حاجلو . . . . پاينده ايران زمين .

نویسنده : ناصر حاجلو : ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٥
Comments نظرات () لینک دائم

اوستا : محتوا و ترتيب « بخش دوم »

درود بر همگی ، امروز ادامه مطالب مربوط به اوستا رو می نویسم ، فقط قبلش از بعضی دوستان باید قدردانی و سپاسگذاری کنم ، قبل از همه ، از فرید عزیز که مطلبی روراجع به خرداد ، یادآوری کرده بودن و بعد از اون از فرشته مهر که مطلبی از  نامهای ایرلندی بیان کرده بودند ، باران ، مینا و آیدین ، باید بگم که من بارها و بارها گفتم که ریشه شناسی کلمات رو نمی دونم و علمش رو ندارم ولی اگر چیزی پیدا کردم ، نظرم رو میگم ، بهرجال از ایشون سپاسگذارم و البته باید یادی از دوست عزیزم آریانا بکنم ، که تارنمایی با محتوایی اینچنین رو درست کردند ، بزودی لینک وبلاگ ایشون رو در همین تارنما خواهیم دید . و اما آقا داریوش که سوالی در مورد اسم داریوش داشتن و می خواستن نحوه نوشتنش رو به زبان فارسی باستان بدونن ، حتما در اولین مطلبی که در مورد زبان فارسی باستان بنویسم ، مطلبی راجع به او خواهم نوشت . این هم بگم که بزودی چند تا تارنما و سایت دیگر هم به هم اندیشان این تارنما اضافه میشه ، خب دیگه بریم سر اصل مطلب

 

اوستا : محتوا و ترتیب « بخش دوم »

14. (2) ویسپرد Vispered ( اوستایی ویسپه رتوو Vispe ratavo ) شامل افزوده هایی به بخشهای یسناست که از لحاظ  زبان و شکل به آنها شباهت دارد ، و شامل 24 فصل ( کرده karde ) ، و شامل هفت به درازای یسناست . در مراسم دینی ویسپرد را در میان یسنا جا می دهند و شامل استغاثه ها و پیشکش ها و تعظیم « به همه ردان » است . بدین روی اسم آن ویسپرد است .

15. (3) یشتها ( اوستایی yesti ( یزش با نیایش )) شامل 21 سرود از نیایشها و تکریم ایزدان و فرشتگان است . یزته ها Yazatas ( ایزدان Izads ) دین هستند . یشتهای اصلی آنهایی هستند که در نیایش اردویسور Ardvisura ، الهه آبها ( یشت 5 ) ، ستاره تیشتر ( یشت 8 ) الهه میترا Mithra ( مهر ) ، ایزد راستی ( یشت 10 ) ، فره وشی ها یا ارواح جدا شده از پرهیزگاران ( یشت 13 ) ، اصل پیروزی ، ورثرغنه Verethraghna ( یشت 14 ) ، و عظمت شاهانه ( یشت 19 ) است . یشتها با وزن نوشته شده اند ، و دارای وزن شعری هستند ، و شامل مطالب تاریخی و اساطیری می باشند که توسط فردوسی در شاهنامه به تصویر کشیده شده است .

16. (4) متون کوچکتر [ خرده اوستا ] ، نیایشها ، گاه ها ، سی روزه ها ، آفرینگانها ، شامل دعاهای کوتاه ، نیایشها ، یا دعاهای پیش از خوراک ، دعاهای روزانه یا دعاهای اوقات ویژه است .

17. (5) وندیداد یا « قانون ضد دیو » ( vidaeva data ) ، قانونی است بر موبدان در 22 فصل  ( فرگرد fragard ) ، مطابق با اسفار پنج گانه در انجیل ما . بخش های آن از لحاظ رمانی و از نظر سبک ترکیب بسیار متفاوتند . بسیاری از مطالب آن باید متاخر باشد . فصل نخست ( فرگرد اول ) نوعی از اوستای  اصلی است ، مطالب ثنوی آفرینش ، فصل دوم شرح خلاصه ای از داستان جم ، عصر زرین و آمدن زمستان ویرانگر ، سیل ایرانی . فصل سوم تعالیم ، در میان چیزهای دیگر ، برکتهای کشاورزی ؛ فصل چهارم شامل مطلب حقوقی – نقض پیمان ، حمله ها ، مجازاتها ؛ فصل 5 – 12 مربوط به ناپاکی مردگان ؛ فصل 13 – 15 عمدتا در مورد رفتار با سگ ؛ فصل 16 – 17 و جزئا 18 اختصاص دارد به طهارت از برخی چیزهای ناپاک . در فصل 19 آزمایش زردشت و مکاشفه ؛ فصل 20 – 22 عمدتا ویژگی پزشکی است . در مراسم دینی ، فصل های وندیداد در میان گاثا ( گاتها ) جای داده می شود .

18. (6) علاوه بر کتابهای بالا قطعات پراکنده ای نیز وجود دارد ، یکی یا دو تا از میان آنها از هادخت نسک است . همچنین نقل قولها و عبارات از نسکهای گمشده مانند تفسیرها و فرهنگهای لغات را نیز در بر دارد . به اینها قطعاتی از نیرنگستان ، ائوگمدئچه ، فرهنگ پهلوی و برخی قطعات پراکنده دیگر تعلق دارد . همه اینها به زبان اوستایی نوشته شده و بخشهایی از ادبیاتی بزرگ هستند . علاوه براین ، تحت ادبیات دینی زردشتی ، اگرچه به اوستایی نوشته نشده است ؛ باید کارهای پهلوی راافزود ، برخی از آنها ترجمه هایی از اوستا یا شامل موضوعات کهن از دستنوشته های اصلی هستند .

19. از مطالب بالا ، مشاهده خواهد شد که متاب اوستای امروز یک کتاب دینی مانند کتاب انجیل است  . وندیداد ، ویسپرد و یسنا با هم توسط موبدان برای مقاصد دینی گردآوری شده بودند . وظیفه موبدان بود که همه آن نوشته های مقدس را همه روزه ، برای حفظ خلوص خود ، و انجام  مراسم تطهیر و آمرزش گناهان بخوانند . خواندن وندیداد ، ویسپرد و یسنا به طور رسمی در مراسم مقدس می تواند با مراسم مسیحیان در کلیسا مقایسه شود . منتخباتی از وندیداد هنگام خواندن می تواند با اسفار  مقایسه شود ؛ آماده سازی ، تقدیس ، و تقدیم آب مقدس ، عصاره هئوما و پیشکش کردن گوشت که در یسنا و ویسپرد آمده است پاسخی به اعمال عشای ربانی ماست ؛ بخشهای موزون یسنا سرودها خواهند بود ؛ باآواز خواندن گاثا ( گاتها ) مشابهت هایی با خواندن بخشی از کتاب مقدس و انجیل دارد ، یا حتی وعظ و خطابه در خرده اوستا با بخشهای حماسی موجود در کتاب مقدس باشد ؛ اما از آنجا که هر کدام از آنها اختصاص به ایزدی دارد و اساطیر کهن را حفظ کرده است و حتی اگر جعلی باشند به زحمت دارای یک همسان واقعی هستند .

20. بدین ترتیب ، بطور خلاصه مطالب کتابهایی به عنوان اوستا  ، اوستا شناخته شده اند ؛ اما چنانکه از مطالب بالا مستفاد می شود ، این باقی مانده ادبیاتی است که بسیار گسترده بوده است . این مطلب را هم از طریق مطالب موجود در داخل کتاب و هم از راه مدارک تاریخی می توان داوری کرد . ویژگیهای اثر بصورت کنونی خود ، نشان می دهد که یک گردآوری از منابع مختلف است . و دارای پشتوانه ای از یک سند معتبر و مهم روزگار ساسانی است که پلینی Pliny در ( تاریخ طبیعی 30 . 1 ، 2 ) درباره 2000000 اشعاری که توسط زردشت ساخته شده بود سخن می گوید . مورخین عرب مانندطبری ، شرح داده اند که نوشته های منسوب به زردشت بر 12000 پوست گاو ( پوست نوشته ) بوده است ؛ منابع دیگر عربی از جمله مسعودی ، و نیز اشارات سریانی به اوستا ، که می بایستی گسترده بوده باشد ، در بند 6 بالا توضیح داده شده است . سنت پارسی در مورد این مطلب در کتاب روایات Rivayat و کتاب پهلوی دینکرد وجود دارد . دینکرد ( BK.3 ) از دو نسخه کامل اوستا سخن می گوید ، که در خزانه پارسه (پرسپولیس ) قرار داشت ، در حمله اسکندر به ایران در آتش سوخت و از میان رفت . نسخه دیگر ، بطور ضمنی به دست یونانیان از میان رفت . از آ« زمان دستنوشته ها مانند دین در روزگار فرمانروایی یونانی – پارتی ، و بخشی با نوشته های پراکنده و بخشی دیگر با محفوظات موبدان ، برای پانصد سال زنده بود .

 

خب اینم از ملب امروز ، امیدوارم خوشتون اومده باشه ، پاینده ، آزاد و سربلند باشید . قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاوید ایران زمین .

نویسنده : ناصر حاجلو : ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٥
Comments نظرات () لینک دائم

امرداد

درود بر همگی ، امروز بعد از 2 – 3 ماه دوباره بلاگ راه اندازی شد و از این به بعد مثل سابق هفته ای دو یا سه مطلب بروز میشه ، اینم بگم که تو این مدت چون کنکور داشتم نتونستم مطالب رو بروز کنم ، راستش رو بخواید خیلی واسه کنکور عقب بودم و مجبور بودم بشینم درسها رو مرور کنم ، خب از ین حرف ها دیگه بگذریم ، قبل از اینکه بریم سراغ اصل مطلب ، باید از همه دوستانی که ای – میل زدن تشکر کنم و از اینکه تو این مدت باز هم به بلاگ سر می زدن سپاسگذاری می کنم ، همچنین از دوستانی که سوالاتی پرسیده بودند ، بزودی جوابشون رو می گیرن ، مخصوصا اشخاصی که توی قسمت نظرات به بنده لطف داشتن ، ازشون قدردانی می کنم . خب دیگه بریم سراغ مطلب امروز که مطابق اولین مطلب هر ماه ، توصفی بر ریشه نام اون ماهه ،

 

امرداد

در اوستا اَمرِتات amaretat ، آمده است . از جزء اخیر آن که تات tat باشد و در فارسی داد شده ، یعنی تا به دال تبدیل یافته ، سخن داشتیم ، پاره دیگر این واژه از دو جزء ساخته شده ، نخست از « ا » که از ادوات نفی است ، یعنی نه ، چنانکه در مقابل راتی Rati = رادی و زاتَ Zata = زاده و پنتی Panti = راه ( پند )  و جز آن ؛ در اوستا اراتی aRati = نارادی و ازاتَ aZata = نازاده و اپنتی aPanti = بیراهه آمده است . از برای این جزء در فارسی « نا » یا « بی » آورده می شود . در فارسی فقط در چند واژه این حرف بجا مانده از آنهاست همین امرداد و انیران که نام روز سی ام ماه است ، البته این  « اََ » نباید مشتبه شود با « آ » یا « اَ » که در اوستا و فرس هخامنشی و پهلوی و فارسی ، معنی « به » از آن بر می آید ، چنانکه در فارسی راسته = آراسته و رام = آرام و شنا = آشنا و جز آن .

جزء دوم مِرتَ mereta = مَرت mareta یعنی مردنی و درگذشتنی و نیست شدنی و نابود گردیدنی و مردم ، از مصدر مر mar که در فرس هخامنشی و اوستا به معنی مردن است ، چون آدمی مردنی و گزند پذیر است چنین خوانده شده است و همچنین در فرس هخامنشی مرتیه martiya و در اوستا مشیه mashya و مش masha و مشیاک mashyaka به معنی مردم ، بسیارآمده است .

گفتیم اردیبهشت و خرداد و امرداد و شهریور و بهمن و اسفند را امشاسپندان خوانند ، واژه امشاسپند نیز از مِش و حرف نفی « اَ » ترکیب یافته ، امش a–mesha به معنی بی مرگ ، از جزء دیگر این واژه که سپند باشد و به معنی مقدس است در بیان معنی اسفند سخن خواهیم داشت . در گزارش ( = تفسیر )  پهلوی اوستا که زند خوانند امش امرتات در هر جا که معنی لفظی آن اراده شده ، در پهلوی به امرک amrak گردانیده شده است .

بنابر آنچه گذشت ، امرداد یعنی بی مرگ و آسیب ندیدنی  یا جاویدانی و  باید امرداد با اداۀ نفی « اَ » باشد ، نه مرداد که معنی خلاف می دهد .

امرداد ( = امرتات ) امشاسپندی است که نمایندگی بی مرگی و جاودانی ، یا مظهر ذات زوال ناپذیر اهورامزداست ، در جهان خاکی ، تگهبانی گیاه ها و رستنی ها به او سپرده شده است .

خب اینم از مطلب امروز ، امیدوارم خوشتون اومده باشه ، مطلب بعدی پس فردا بروز میشه و درباره اوستا خواهد بود ، تا مطلب بعدی ، پاینده ، آزاد و سربلند باشید ، قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاوید ایران زمین .


خرداد

درود ، امروز بعد از كلي تاخير مجددا مي نويسم ، البته بايد بگم علت اينكه اين چند وقته ننوشتم اين بود كه اگر راستش رو بخواين حالم خيلي بد شده بود و حتي قضيه به بيمارستان و عكس راديولوژي و . . .. كشيد خلاصه كه اصلا نه وت بود نه حال بروز كردن بايد ببخشيد ولي شكر خدا دوباره حالم خوب شد و خدمتتون هستم اميدوارم دوباره به مشكلي بر نخوريم امروز طبق معمول اول هر ماه راجع به ريشه نام اون ماه مي نويسم . فقط قبلش بايد از اشخاصي كه لطف كردن و توي كلوب عضو شدن تشكر كنم . خب ديگه بريم سر اصل مطلب

خرداد

يكي از امشاسپندان و غالبا با امشاسپند امرداد يكجا در اوشتا آمده است ، خرداد نماينده رسايي و كمال اهورا مزدا ست و در اين گيتي به نگهباني آب گماشته شده است . از واژه خرداد مانند نامهاي امشاسپندان و ايزدان ديگر گاهي در اوستا معني آن كه رسايي و كمال است اراده مي شود و گاهي نام مخصوص يكي از مهين فرشتگان است . اين واژه از دو جزء تركيب يافته نخست هئورو Haurva كه جداگانه در اوستا بسيار آمده و صفت است به معني رسا ، همه ة درست ( تمام ، كامل ) در فرس هخامنشي هروو Haruva همان است كه در فارسي هر شده است مانند هرچيز ، هر كس . در سنگ نوشته نهستان ( بيستون ) فرهرَوم Fra Haravam   كه از همين واژه است يهني روي هم ، فراهم . در سانسكريت سرَوsarva . در گزارش پهلوي اوستا ( = زند ) هر جا كه هئورَو haurva آمده در پهلوي به هماك ( = همه ) گردانيده شده است .

اما جزء دوم كه داد باشد ربطي با دات Data ندارد كه در فرس هخامنشي و اوستا به معني قانون است و در فارسي داد گرديده و به معني عدالت گرفته شده چنانكه در واژه دادگر ديده مي شود ، همچنين پيوستگي ندارد با  دات data ديگر كه اسم مفعول da دا ، مي باشد و در فرس هخامنشي  و اوستا به معني  دادن  و آفريدن و بخشيدن است و در فارسي  نيز داد شده چنانكه در  بغداد ( بغ + داد ) و خداداد . داد در جزء دوم خرداد در اوستا  tat مي باشد وهمين جزء در  امرداد هم ديده مي شود . در خود اوستا خرداد و امرداد هئوروتات Haurvatat و امرتات Ameretat آمده است ، تات ، جداگانه مورد استعمال ندارد ، جزيي ( suffix ) پسوند است كه به انتهاي برخي از واژه ها پيوسته ، مي رساند كه آن واژه اسم مجرد و مونث است چنانكه  در ارشتات arshtat ( = راستي و درستي ) دروَتات   drvatat ( = درستي ) اوپَرَتات uparatat ( = برتري )  و جز آن .

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم خوشتون اومده باشه . تا آينده پاينده ، آزاد و سربلند باشيد . قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاويد ايران زمين .


آله يا عقاب « نشان ايران باستان »

درود ؛ امروز يه مطلب راجع به عقاب مي نويسم چون خيلي ها پرسيده بودن كه قضيه اين عقاب چيه ؛ بهرحال منم ديدم مطلب جالبيه نوشتم ؛ منبعي هم كه استفاده كردم كتاب فرهنگ ايران باستان نوشته استاد ابراهيم پورداود از انتشارات اساطير .

اما قبل از نوشتن مطلب امروز اينو بگم كه كلوب خط ميخي راه اندازي شد و لينكش رو هم كنار وبلاگ گذاشتم . توصيه مي كنم اگر از مطالب اين وبلاگ استفاده مي كنين حتما اونجا عضو شين ؛ چون مي تونيد از امكانات او ن استفاده زيادي ببريد مثلا از اخبار وبلاگ و اطلاعات اضافه در مورد زبان فارسي باستن . و البته اگر خبر خاصي باشه براي همه اعضا اي – ميل ميشه و افراد مي تونن با هم تبادل نظر و . .... داشته باشن . ديگه بيشتر از اين راجع به كلوب نمي نويسم چون مي دونم همتون تقريبا مي دونين كه اين كلوب ها چه قابليت هايي دارن .

اين هم آدرس كلوب  كلوب خط ميخي اميدوارم اونجا زيارتتون كنم . :D

 خب ديگه بريم سر اصل مطلب .

آله يا شاهين ‹ نشان ايران باستان ‹

شاهين يكي از مرغان شكاري بسيار بزرگ است ؛ چون بالها مي گشايد به سه متر مي رسد ؛ پرنده ايست بلند آشيان ؛ سبكپر ؛ تند نگاه ؛ تيز بانك ؛ ستبر نوك ؛ سهمگين چنگال ؛ در شكار خويش ؛ از جانوران بزرگتر از خود هم ؛ چون گوسفند و بز و آهو روي نگرداند ؛  شاهين بيش از صد سال عمر مي كند در توانايي و شكوه سرآمد پرندگان و از اينرو شاه مرغان است .

حمزه اصفهاني در كتاب التنبيه علي حدوث التصحيف ( نسخه خطي ) و الميداني در كتاب السامي في السامي عقاب را به ‹‹ آله ›› گردانيده اند و ابوريحا در التفهيم . حكيم مومن تنكابني در مفردات ادويه نامزد به تحفه المومنين كه در روزگار صفويه تاليف شده مي نويسد : ‹‹ عقاب به فارسي الوه و به تركي قرقاوش گويند ›› و در جاي ديگر مي نويسد ‹ الوه اسم فارسي عقاب است ›› در فرهنگ جهانگيري آمده ‹‹ له با اول مضموم مرغي باشد ذي مخلب كه بر كوههاي بلند آشيانه كند و به غايت قوي و بزرگ بود و آرا آله نيز خوانند و به تاري عقاب گويند .

در همه فرهنگ ها آله به معني عقاب آمده از آنهاست ؛ فرهنگ رشيدي و در همه جا نوشته شده  كه الموت دژ معروف حسن صباح در نزديكي قزوين لفظا به معني آشيانه عقاب است به مناسبت اينكه حسن صباح  پيشواي فرقه اسماعيليه كه در سال 518 هجري درگذشت در الموت بسر برده ؛ گروهي از نويسندگان به وجه تسميه اين دژ پرداخته اند ؛ از آنان است ابن الاثير در كتاب خود كامل التواريخ كه در سال 628 پايان يافته مي نويسد : آلموت در مرز ديلم است . آلوه به معني عقاب است جزء دوم اين نام كه آموت باشد به اهجه ديلمي به معني آموزش است .

شكي نيست كه آله در فارسي آله ناميده مي شود و در بسياري از لهجه هاي كنوني ايران نيز چنين خوانده مي شود چنانكه هلو در كردي ؛ اله در مازندراني ؛ آلغ در گيلكي و جز اينها . در نامه پهلوي كارنامك ارتخشير پاپكان ( تاريه اردشير بابكان ) در فصل 14 فقره 12 آلوه به معني عقاب بكار رفته است .

اين پنده با شكوه و توانا و نجيب  ديرگاهي است كه توجه ايرانيان را به خود كشيده ؛ پرش آن را به فال نيك مي گرفتند و عقاب زرين ؛ عَلَم  ايران بود ؛ و در سر لشكريان در روزگار هخامنشيان شاهين شهپر گشوده در سر نيزه بلندي بر افراشته به همه نمودار بود . گزنفون در كوروشنامه خود در بخش دوم از فصل 1 فقره 1 مي نويسد ‹ هنگاميكه كوروش از فارس  لشكر آراسته به جنگ آشور مي رفت . پدرش تا به مرز فارس او را بدرقه كرد در آنجا عقابي ديد كه در پيشاپيش آنان در پرواز بود كوروش آن را به فال نيك  گرفته يقين كرد كه پسرش از اين پيكار پيروز خواهد برگشت › هرودوت در تاريخش فصل 3 فقره 67  مي گويد ‹‹ پيش از آنكه داريوش و شش تن همراهش به گماتا  ( اسمرديس غاصب ) حمله برند به برخي از آنها ترديدي روي داد و خواستند پيكار را به تاخير بياندازند  و با هم در گفتگو بودند  كه ناگاه ديدند هفت جفت عقاب دو جفت كركس را دنبال كردند  اين پيش آمد  را به فال نيك گرفتند و نشان  رستگاري دانستند آنگاه مصمم شدند  و به شكسن هماورد كامياب گرديدند . ›› باز گزنفون در كوروشنامه در لشكركشي كوروش به سوي بابل مي نويسد : ‹ درفش پادشاهي ايران شاهيني بود از زر ساخته شده كه بر نيزه برافراشته بودند › .

پس از سپري شدن شاهنشاهي هخامنشيان و دست يافتن اسكندر در پايان سده پيش ازميلاد به ايران ؛ عقاب نشان اقتدار ايرانيان ؛ رفته رفته در اروپا رواج يافت . خود اسكندر آنرا نقش سكه پادشاهي خود قرار داد و نشان فرمانروايي خويش برگزيد پس از مرگ وي در سال 323 ق.م سرداران وي و جاي نشينان وي هريك همين علامت را در قلمرو شهرياري خود رواج دادند بطلميوس كه به تخت پادشاهي مصر نشست ؛ همچنان در آن ديار علامت اقتدار ايران رواج يافت تا اينكه روم از براي گشودن مصر لشكر كشيد ؛ اما سردار رمي  انتونيوس گرفتار عشق ملكه كلئوپاترا شده ؛ خويشتن و رم  و كشورگشايي را از ياد داد ؛ بناچار اكتاويوس از براي جبران خطاي دوست و همكار خويش رهسپار مصر شد ؛ سلطنت ملكه كلئوپاترا كه آخرين  پادشاه خاندان بطالسه است در سال سي ام ق.م  بدست اكتاويوس انجام پذيرفت و پس از بازگشت از مصر امپراتور روم گرديد و در سال 27 ق.م عنوان افتخاري اگستوس يافت . عقاب تقريبا پس  از 300 سال پايداري در مصر با اكتاويوس به رم رفت و علامت افتخار آن امپراتور گرديد و پس از وي همچنان به جاي ماند ؛ از آن تاريخ به بعد در سراسر آن امپراتوري در بسياري از آثار و ابنيه دولت رم و بيزانس جلوه گر است . پس از پايان آن روزگاران و سرآمدن دوران رم و بيزانس در بسياري از كشورهاي اروپا چون روسيه و آلمان و اتريش و لهستان و جز آن ؛ عقاب نقش علم آن سرزمينها گرديد و در برخي هنوز هم برقرار است .

خب اينم از مطلب امروز ؛ اميدوارم خوشتون اومده باشه ؛ تا دفعه بعدي پاينده آزاد و سربلند باشيد ، قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاويد ايران زمين .


فرس باستان - انجمن چهارم

درود ، امروز قصد دارم مطلب جدید آموزش زبان فارسی باستان رو بنویسم ، فقط قبلش این رو بگم که خواهش می کنم ، خواهش می کنم و خواهش می کنم اگر فونت خط میخی رو روی سیستمتون ندارید و مطالب نوشته شده رو انگلیسی می بینید تا فونت رو نصب نکردید مطالب رو نخونید چون هیچ چیزی نمی فهمید ، به من بگید براتون میل می کنم ، آدرس ای – میل من کنار وبلاگ زیر لوگوی وبلاگ هست ، برام ای – میل بزنید و بگید که فونت رو براتون ارسال کنم ، بعد از نصب فونت مطالب رو بخونید ، اما نکته بعدی اینکه از من پرسیده بودن چرا این قدر دیر به دیر مطالب آموزشی زبان فارسی باستان رو می نویسم ، باید بگم شاید باور نکنید اما برای نوشتن این مطالب و تهیشون چیزی حدود 5 - 6 ساعت وقت میزارم تا میشه اینی که شما می بینید ، من هم زیاد وقت ندارم اما سعی می کنم یه جورایی بیشتر بنویسم ، خب بریم سر اصل مطلب که امروز خیلی کار داریم ،

جواب تكليف انجمن سه ديگر

كلمه

حرف نويسي

آوا نويسي

vzrk

     VZRK

     vazrka

avm

     AVM

     avam

ada

     ADM

     adam

hy

     HY

     hya  /   haya

bg

     BG

     baga

ausbana

        AUSBA:A

     ahusabAnA

brmanya

        BRMA:YA

     brmAnyA

انجمن چهارم

bg \ vzrk / aurmzda

خداي بزرگ است اهورا مزداه

در اين انجمن هم قصد داريم ، به خواندن چند حرف از زبان فارسي باستان بپردازيم ،‌ اين حروف تا جايي پيش ميره تا ما احتمالا در انجمن پنجم - ششم ، تقريبا تمامي حروف زبان فارسي باستان رو بخونيم .

اینم اضافه کنم که از این جلسه کار کاملا جدی میشه و اگر قصد دارید واقعا چیزی یاد بگیرید ، باید کار کنید چون صرفا خوندن یه کتیبه از رو  یه جزوه کمک آموزشی خیلی زیاد به آدم لذت نمی ده اما ترجمه اون کتیبه با تکیه به خود آدم خیلی لذت بخشه ، بنابراین سعی کنید بیشتر کار کنید .

این جلسه خیلی مهمه و توصیه می کنم اگر فعلا حالش رو ندارید نخونید مگر اینکه کاملا سر حال باشید چون مطالب خیلی سنگینه ، کلماتی که برای امروز انتخاب شده ، کلمات خیلی مهمی هستن بنابراین سعی کنید کاملا متوجه اتفاقاتی که داره می افته باشید .

قبل از اینکه ادامه مطالب رو بخونید ، سعی کنید کلماتی که در زیر نوشته شده ، خودتون به الفبای میخی برگردونید ، ( کسی که بالای سرتون نیست ، خواهشا این ککار رو بکنید یعدادامه بدید ، البته اگر می خواید چیزی یاد بگیرید و خودتون رو بسنجید ) در ضمن کار دیگه ای که باید بتونیدانجام بدید اینه که ، بتونید حدث بزنید کدوم حروف جدید اضافه شدن و احیانا به نظر شما اونها چه صدایی دارن و اینکه نماد چه صدایی هستن ، البته مهمترین کار اینه که با این اطلاعاتی که تا حالا کسب کردید بتونید معنی کلمات رو حدث بزنید ، البته این خیلی دور از ذهنه که شما بتونید تمامی کلمات رو حدث بزنید و معنیشون رو پیدا کنید ، اما همین که فقط و فقط سعی کنید که این کار رو انجام بدید فعلا کافیه ، خودتون می بینید که وقتی حدثی که زدید واقعا درست از آب در می آد چقدر آدم علاقه مند تر میشه به اینکه دنبال یه چیز رو بگیره پس سعی کنید این کار رو بکنید ، پیشنهاد من اینه که 15 دقیقه کلا بنشینید و فقط به کارهایی که گفتم بپردازید نه چیز دیگه ای ، در پایان 15 دقیقه خواهید دید ، چه نتایج شگفت انگیزی از تفکرتون به دست می آد ، پس بعد از اینکه کلمات زیر رو خوندید روی یه برگه سعی کنید کارهایی که گفتم انجام بدید ، بعد به خوندن ادامه مطالب جلسه بپردازید .

hamarana

ViStAspa

vi"a

ma"iSta

naiba

كلمه            ::     Hmrn

آوا نويسي     ::     hamarana

حرف نويسي  ::     hMR:

تلفظ فارسي  ::     هَمَرَنَ

معني           ::     این کلمه از سه بخش تشکیل شده ، hama  +  ra  +  na   بخش اول یعنی hama    به معنی هم  هست بهش دوم  ra  به معنی  جنگ  هست ، بخش سوم na  به معنی محبت است ، اگر این سه بخش با هم جمع بشه میشه هم + جنگ + محبت  اگر این طور معنی کنیم که کسی که با محبت در کنار آدم می جنگه ، معنی میشه  هم نبرد  ( اگر تونستید قبل از اینکه من بگم معنی این کلمه رو حدس بزنید باید بگم از 100 نمره باید یه 800 به خودتون بدید ، خود من این کلمه رو بار اول حتی توی خوندنش شک داشتم چه برسه به معنی )

حروف تشكيل دهنده  :: چون قبلا با تمامی حروف این کلمه آشنا شدید ، حروف تشکیل دهنده این کلمه گفته نمیشه ، خود شما الآن باید بتونید با مطالب گفته شده این حروف رو تشخیص بدید و کاملا بدونید که چه حرفی نماد چه حرفیه ، برای این کار باید بیشتر تمرین کنید ( ، توصیه من اینه که کتاب راهنمای زبان های باستانی ایران نوشته دکتر محسن ابوالقاسم پور ،  جلد اول رو تهیه کنید ، تو اون کتاب نمونه هایی از متن کتیبه ها هست که می تونید اونها رو بخونید البته کتاب فرمان های شاهنشاهان هخامنشی دیگه نیاز به معرفی نداره . ) از لحاظ دستوری این کلمه نام و مذکر است

كلمه            ::     VStasp

آوا نويسي     ::     ViStAspa

حرف نويسي  ::    vsTsp

تلفظ فارسي  ::     ویشتاسپَ

معني           ::      ویشتاسپ ( نام خاص ) : در جلسات آينده در قسمت ريشه يابي لغات اين نام را بطور كامل تشريح كرده و معني آن را استخراج مي كنيم .

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست  v  به شكل  V   است ، تلفظ فارسي آن  وی  مي باشد . حرف دوم s  به شكل  S   است ، تلفظ فارسي آن  شَ  مي باشد . حرف سوم T  به شكل  t   است ، تلفظ فارسي آن  تَ  مي باشد . حرف چهارم A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف پنجم S  به شكل  s   است ، حرف ششم P  به شكل  p   است ، تلفظ فارسي آن  پَ  مي باشد . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام (‌خاص ) ، مذكر است و شمار آن مفرد است و ستاك آن ViStAspa مي باشد .

كلمه            ::     Vio

آوا نويسي     ::     vi"a

حرف نويسي  ::     vio

تلفظ فارسي  ::     ویثُ

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست  v  به شكل  V   است ، تلفظ فارسي آن  وی  مي باشد . حرف دوم  i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  ای  مي باشد . حرف سوم  o  به شكل  o   است ، تلفظ فارسي آن  ثَ  مي باشد . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام  ، مذكر است و شمار آن مفرد است و ستاك آن vi"a مي باشد .

كلمه            ::    moiSt

آوا نويسي     ::     ma"iSta

حرف نويسي  ::     HY

تلفظ فارسي  ::     مَسیشتَ

معني           ::     سرور  ،   برترین   ،   مَهَست

حروف تشكيل دهنده  ::  حرف نخست  M  به شكل  m   است ، تلفظ فارسي آن  مَ  مي باشد . . حرف دوم  o  به شكل  o   است ، تلفظ فارسي آن  ثَ  مي باشد  حرف سوم i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  ای  مي باشد  . حرف چهارم s  به شكل  S   است ، تلفظ فارسي آن  شَ  مي باشد . حرف پنجم T  به شكل  t   است ، تلفظ فارسي آن  تَ  مي باشد . از دنظر دستوري يك صفت است .

كلمه            ::     nib

آوا نويسي     ::     naiba

حرف نويسي  ::     :ib

تلفظ فارسي  ::     نَیبَ

معني           ::     زیبا 

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست:  به شكل  n   است ، تلفظ فارسي آن  نَ  مي باشد  . حرف دوم  i  به شكل  i   است ، تلفظ فارسي آن  ای  مي باشد . حرف سوم  b  به شكل  b   است ، تلفظ فارسي آن  بَ  مي باشد . از دنظر دستوري يك صفت است .

نكته آموزشي انجمن چهارم

اسمها

در صرف و نحو فارسي باستان اسم ها داراي سه نوع مذکر و مونث و خنثي و داراي سه صيغه مفرد ، مثني و جمع و هشت حالت بشرح زير مي باشد :

عربی –  فارسی !!!

فارسی

المانی

قسمت انتهایی کلمه

فاعلي

نهادی

Nominatif

سورت خام کلمه مختوم به هجای a

مفعولي صريح

رایی

Accusatif

m

اضافه

اضافی

Genetif

hya

مفعولي غير صريح

برایی

Datif

hya

مفعولي غير صريح

ازی

Ablatif

a

مفعولي معه

بایی

Instrumental

a

مفعولي فيه

دری

Locatif

iy

ندا

ندایی

Vocatif

a

همانطور که ملاحظه می کنید ، جدول بالا بیانگر حالات یک کلمه مختوم به هجای a است ، البته قبل از توضیح حدول بالا باید به این نکته اشاره کرد که ، جدول بالا از چهار ستون تشکیل شده که سه ستون اول بیان کننده حالت کلمه هستند ، هر کلمه در زبان فارسی باستان ( مانند زبان عربی که امروز به آن دسترسی هست ) دارای حالات مختلفی است که به تدریج با این حالات آشنا خواهید شد  ، اما اینکه چرا اسم حالات مختلف به سه  روش نوشته شده ، علت آنست که در برخی کتابها از یک استاندارد خاص استفاده شده مثلا در کتاب رالف نرمن شارپ از ستون اول ( فارسی – عربی ) و در کتاب اشمیت معادل آلمانی آنها آورده شده و البت در دانشگاه های ایران از نمونه فارسی آن استفاده می شود و کنت انگلیسی هم از معادل انگلیسی آنها استفاده کرده که ما در اینجا به آن اشاره ای نمی کنیم  و . . . ، به همین سبب هر سه این نمونه ها آورده شد که خوانندگان با آنها آشنا باشند ، هر سه ستون بیان کننده یک حالت هستند که به تفصیل در مورد هر حالت صحبت خواهد شد ، سعی کنید نمونه آلمانی را خوب بخاطر بسپارید چراکه ما در این تارنما و در این سری آموزشی از آنها استفاده خواهیم کرد .

در این جلسه قصد داریم حالت نهادی  یا Nominitif  رو تمرین کنیم ،

*** هر اسمي که حالت فاعلي مفرد آن با هجاي مفتوح ختم شود  مذکر  و يا  خنثي  است ؛ به استثناء يک اسم ::  Vio  ( ويث ) == خاندان سلطنتي که مونث است . ***

توضیح بالا به این معنی است که هر کلمه ای که در فارسی باستان به a  ختم شود یک نام در حالت نهادی است البته اگر این a  که در پایان کلمه آمده جزو خود کلمه باشد نه جزو افزودنی آن ، برای روشن شدن اینکه صدای a متعلق به کلمه است یا جزو افزودنی آن در آینده بیشتر بحث خواهیم کرد ، اما اگر این کلمه به هجای  a ختم شود بی تردید مذکر است . توضیحات بیشتر در جلسات آینده داده می شود .

          *** برای بردن کلمه به حالات مختلف کافیست قسمتی که در ستون چهارم نوشته شده به انتهای کلمه بیافزاییم ، البته این درصورتی است که نقش کلمه در جمله به ما اجازه این تغییرات را بدهد ، برای مثال باید توجه داشت به فاعل جمله حرف iy  که نشانه حالت دری locative است را اضافه نکنیم ***

*** ذکر این نکته ضروری است که کلمات با توجه به هجای آخر خود در زبان فارسی باستان دارای جداول مخصوص به خودشان و حالات مخصوص به خودشان هستند برای مثال کلمات مختوم به هجای u در حالت نهادی یا Nominitif به S ختم می شوند در حالی که به انتهای اسامی مختوم به a چیزی اضافه نمی شود ، در آینده و با تکمیل شدن جلسات جداول مختلف را بیشتر مرور می کنیم ***

مفاهيم ضروري براي اين جلسه

اين جلسه مفهوم خاصي كه قابل درك نباشد ، ندارد .

تكليف انجمن چهارم

« واژه هاي زير را آوا نويسي و حرف نويسي كنيد » . برخي از كلمات خواسته شده معني نمي دهند و صرفا براي تمرين بيشتر و آشنايي شما با چگونگي خواندن آورده شده اند  .

dhyaum

daryvuS

xSayoiy

Ada

mrtiy

Imam

Asman

خب ، اينم از مطلب امروز ،  تا دفعه بعدي ، پاينده ،  آزاد و سربلند باشيد . قربان شما ناصر حاجلو . . . . . جاويد ايران زمين


نمونه ترجمه دساتير و ارتباط آن با هند

درود ، امروز می خوام راجع به ادامه مطالب دساتیر بنویسم ، فقط قبلش این رو بگم که بالاخره  مشکل ای – میل حل شد و تونستم میل رو چک کنم ، سعی کردم به بیشتر ای – میل ها جواب بدم ولی هنوز چند تا مونده که اونها رو هم جواب میدم ، در نتیجه اگر کسی تا جمعه جواب ای – میلش رو نگرفت ، مطمئن باشه که من ای – میلش رو دریافت نکردم و دوباره برام ای – میل بزنه ، خب دیگه بریم سر اصل مطلب .

نمونه ترجمه دساتیر و ارتباط آن با هند

اینک نمونه ای از متن دساتیر یا کهین نامه  ::

 خداوند نُه آسمان بیافرید ، هر یک آسمان را خرد و یا هوش و روان و تن است ، در آسمانها فرشتگان بیشمارند و ستارگان فراوان ، هریک از آنها نیز خرد و روان و تن است ، ستارگان گردنده نیز دارای خرد و روان و تن هستند ، خرد و روان و نن ماه فرنوش و ورنوش و اردوش نام دارند ، خرد و روان و تن تیر ( عطارد ) وارلاس و فرلاس و ورلاس خوانده میشوند ، نامهای خرد و روان و تن ناهید ( زهره ) نروان و فروان و زروان هستند ، شادارام و شادایام و تشادارسام نامهای خرد و روان و تن خورشیدند ، خرد و روان و تن بهرام ( مریخ ) به بهمن زاد و فرشاد و رزباد و اد نامزد شدند ، نامهای خرد و روان و تن هرمزد یا برجیس ( مشتری ) نجم داد و نجم آراد و شید آراد ، خرد و روان و تن کیوان ( زحل ) فرنسا و لاتینسا و ارمنسا نام دارند .

جهان مانند آدمی است :: آسمان پوست آن ، کیوان اسپرز آن ، برجیس جگرش ، بهرام زردابش ، خورشید دلش ، ناهید معده اش ، تیر مغزش ، ماه شُش آن ، ستارگان و بروج رگهای آن ؛ آتش دلش ، هوا نفسش ، آب عرقش ، خاک گرد پای آن ، برق لبخندش ، رعد آوازش ، باران اشکش ، کانها و گیاهان و جانوران کرمهای پیکر آن .

پوست آدمی چون آسمان است و هفت اندامش که سر و سینه و معده و دو دست و دوپا باشند بجای هفت سیاره اند ، خون و بلغم و صفرا و سودا بجای عناصر چهارگانه آتش و آب و خاک و هوا هستند ، ستارگان بیشمار و هفت چرخ در کارهای جهانی نفوذ و تسلطی دارند ، باید از برای آنها سنجرستان یعنی پرستشگاه برپا ساخت و به بتها آراست .

از تناسخ بیش از بیش در دساتیر سخن رفته است ::روان همه موجودات از آدمی و جانور و گیاه و جماد ، از تنی به تن دیگر انتقال داده می شود ، در نامه مهاباد ÷یغمبر آباد از خداوند پرسد ، چگونه است که پادشاهان و  فرمانروایان و توانگران هم در زندگانی به رنج اندراند ؟ خداوند در پاسخ گوید ، برای اینکه آنان در زندگی تن پیشین خود بد کار بوده اند ، سزای خود را در زندگی دیگری می بینند ، دیگر باره ناخوش و رنجور متولد می شوند یا به رنج های دیگر دچار آیند ، جانور زهردار و درنده آنان را می گزد ، اینها کیفر کردارهای زندگی پیشین خود آنان است ، همچنین جانوران  درنده و مرغکان و چهارپایان هریک پاداش و پادافراه زندگی پیشین خودشان را در زندگی بعد خواهند دید ، اگر دوره یک زندگی کافی نبود و سزا به آن اندازه نباشد که گناه زندگی پیش را شوید ، در دوره زندگی سوم و چهارم سزا خواهند یافت ؛ چندان خواهند رفت و آمد تا آن گناه پیشین پاک شود – کسانیکه نادان و بد کنش اند در زندگی دیگر به کالبد گیاه و رستنی متولد شوند و مردمان ناآزموده و زشتکردار به کالبد کانی ( معدنی ) در آیند ؛  چارپایانی که در این جهان چون اسب و گاو و شتر و خر بارکش اند مردمانی بودند که اینک به کالبد جانوران در آمده در بارکشی کیفر رفتار خود می بینند .

در دساتیر مشقت و ریاضت و بخود زجر دادن بسیار اهمیت دارد از ریاضت و روزه گرفتن و اوراد خواندن ممکن است روح آدمی چندی از کالبد بیرون شتابد و به تماشای جهان دیگر برود و پس از آن به پیکر خود بازگردد ؛ کسیکه به این پایه رسید دیگر روانش به کالبد دیگر انتقال نخواهد یافت ؛ چنین کس پس از مرگ جاودان در بهشت خواهد ماند .

در دساتیر کشتن چهارپایان و خوردن گوشت آنها باز داشته شده است ؛ مردگانرا باید به خاک سپرد یا سوزانید . اینگونه مطالب در دساتیر که مخخالف آئین ایران است بسیار است این چند فقره که یاد شده بخوبی میرساند که دساتیر با هند سروکاری داشته یا چنانکه گفتیم در همانجا نوشته شده است ، گذشته از مطالب ، بسیاری از لغات دساتیری هندی است به این معنی که بسیاری از لغات هندی را سر و دست و پا شکسته و تغییری هم در هیئت آن داده ، لغت نو درست کرده است چنانکه با بسیاری از لغات فارسی هم این شیوه را بکار برده است .

خب اینم از مطلب امروز ، تا دفعه بعدی پاینده ، آزاد و سربلند باشید ، قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاوید ایران زمین .

نویسنده : ناصر حاجلو : ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱٤
Comments نظرات () لینک دائم

بيستون

درود امروز یک مطلب راجع به کتیبه بیستون آماده کردم که البته نویسندش  " آرمین کسروی " اینجا هم تارنمای آرمین کسروی
http://www.zoroaster7.persianblog.ir
 ، توی هفته گذشته اصلا وقت برای نوشتن مطلب جدید نداشتم حتی هنوز هم ندارم واسه همین یک مطلب از نوشته های آرمین کسروی رو توی وبلاگ بروز کردم البته سعی می کنم کم کم سرم رو خلوت تر کنم ، بهرحال تا اون موقع باید یه جوری سر کرد خب دیگه بریم سر اصل مطلب .
بيستون
بيسُتون،بيسِتون،بيسْتون،بهيسْتون نام امروزی يک صخره برافراشته در شمال يک راه باستانيِ پر رفت و آمد که محل عبور کاروانها و نظاميان از بابل و بغداد به سوی کوههای زاگرس و همدان(اکباتانَ) بود،می باشد.بيستون در ۳۴ درجه و ۳۵ دقيقه شمال عرضِ جغرافيايی و ۴۵درجه و ۲۷ دقيقه شرقِ طول جغرافيايی در فاصله حدودا ۳۲ کيلومتری شرق شهر کرمانشاه قرار دارد. همچنين نام روستايی که در نزديکی اين صخره قرار دارد هم بيستون می باشد.نام پارسی باستان اين کوه بَغستانَ و بگستانَ به معنی جايگاه خدايان و در نوشته های يونانی بگيستانُن(اُروس) می باشد.در آثار جغرافيدانان عرب سده های ميانی مثل ابن حَوقل،اصطخری و ياقوت هم اين کوه بَهِستون ، بِهِستون(ستونهای خوب) و بهيستان آمده است. در مجموع دگرگونی اين واژه بدين گونه است:بَغستانَ-بگستانَ-بهستون-بهستان-بيستون.
بيستون به علت شرايط جغرافيايی هميشه از آغاز زندگی بشر تا به امروز مورد توجه بوده و آثاری از هر دوره ای از تاريخ را در خود جای داده است.امروزه در محوطه تاريخی بيستون بطول تقريبی ۵ کيلومتر و عرض ۳ کيلومتر که آثاری را از دوران پيش از تاريخ تا به امروز در بردارد ۲۸ اثر در فهرست آثار ملی به ثبت رسيده است که شامل:
۱-غار شکارچيان-۲غارمَر خرل۳-غار مَر تاريک۴-غار مَر آفتاب۵-غار مَر دودر۶-تپه نادری۷-سراب بيستون۸-جاده تاريخی حاشيه سراب۹-بقايای گورستان قديمی۱۰-دژ تاريخی مدفون۱۱-نيايشگاه مادی۱۲-نقش برجسته و کتيبه داريوش بزرگ۱۳-مجسمه هرکول۱۴-نقش برجسته متريدات دوم۱۵-نقش برجسته گودرز۱۶-سنگ بلاش۱۷-پرستشگاه پارتی۱۸-بقايای شهر پارتی۱۹-بقايای بنای ساسانی۲۰-فرهاد تراش۲۱-بقايای پل ساسانی۲۲-بقايای سد ساسانی۲۳-سنگهای تراشخورده ساسانی۲۴-کاروانسرای ايلخانی۲۵-بقايای بنای ايلخانی۲۶-کاروانسرای صفوی۲۷-وقف نامه شيخ علی خان زنگنه۲۸-پل بيستون.

مهمترين و مشهورترين اثر باستانی در اين محوطه نقش برجسته و کتيبه داريوش بزرگ می باشد که به نخستين سال فرمانروايی داريوش بزرگ از زبان خود او می پردازد. با آشنا شدن با اين اثر باستانی می توانيم خط ميخی پارسی باستان را بشناسيم و در مورد ريخت شناسی،پوشاک،طرز آرايش سر و صورت، اسلحه شناسی و اعتقادات مذهبی مردمان ۲۵۰۰ سال پيش در امپراطوری هخامنشيان، اطلاعات ارزنده ای بدست آوريم.

نقش برجسته و کتيبه بيستون
سنگ نبشته سه زبانه بيستون، به نخستين سال فرمانروايی داريوش بزرگ از زبان خود او می پردازد. سالی که داريوش،سراسر آن را در جنگ با شاهان دروغزن سپری کرد. پس از کشته شدن برديا و افتادن حکومت به دست داريوش، در سراسر امپراطوری هخامنشی ۱۹ شورش بزرگ و کوچک اتفاق افتاد. داريوش بزرگ پس از اينکه اين شورش ها را فرونشاند تصميم گرفت که مردم امپراطوريش را(و جهان پس از خود را) در جريان چگونگی به دست گرفتن قدرت و نخستين سال فرمانروايش قرار دهد. او اين بنای يادبود و بيانيه مهم را در بيستون بر سر يک راه کهن به ثبت رساند. راهی پر رفت و آمد که محل عبور کاروانها و نظاميان از بابل و بغداد به سوی کوههای زاگرس و همدان بود و بعلت جايگاه ويژه اش که از دير باز سرزمين خدايان(بغستانَ) ناميده می شد شهرت داشت. اين نقش برجسته،نگاره داريوش و اسيران، در سطحی عمودی به بلندی ۳ متر و در پهنای ۵/۵ متر قرار دارد. داريوش لباس پارسی بر تن کرده ريشي اشوري دارد و افسری کنگره دار بر سر گذاشته است و در سمت چپ مجلس بيستون قرار دارد.اندازه داريوش در مقايسه با اسيران برای نشان دادن شکوه و عظمت اين مجلس، بزرگ تر می باشد. بلندی قامت اسيران 17/1 و بلندی قامت داريوش72/1 متر می باشد. دو تن از ياران داريوش(هفت تنان)، ويندَفْرَناه کمان دار و گئوبَروَه(گوبرياس) نيزه دار، پشت سر او ايستاده اند.داريوش که در دست چپش کمانی دارد پای چپ خود را بر سينه نخستين دشمنش ،گئوماتَ مُغْ گذاشته است و گئوماتَ دست هايش را به حالت التماس به بالا دراز کرده است. پشت سر گئوماتَ صف ۸ تن اسير قرار دارد. که به ترتيب نامهای آنها آثرين،ندئيتَ بَ ئيرَ،فِرَورتيش، مَرتی يَ،چيسن تَخمه،وَه يَزداتَ،اَرخ و فرادَ می باشند و گردن های اين اسيران را با طناب به يکديگر و دست هايشان را از پشت سر بسته اند.[بعدها اسير نهم يعنی سکونخای سکايی با خُود تيز به جمع اسيران اضافه گرديد]. بر فراز سر اسيران، رو به روی داريوش، نگاره فَرَوهر قرار دارد و داريوش دست راست خود را به نشانه نيايش اهورامزدا به بالا بلند کرده است.در فضای بالای سر داريوش نبشته ای کوتاه(Dba) آمده است. متن اين نبشته چنين است.
بند۱-من داريوش،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،شاه کشورها،پسر ويشتاسپ،نوه ارشام هخامنشی
بند۲-داريوش شاه گويد:پدر من ويشتاسپ،پدر ويشتاسپ ارشام،پدر ارشام آريامن،پدر آريامن چيش پيش،پدر چيش پيش هخامنش.
بند۳-داريوش شاه گويد: بدين جهت ما هخامنشی خوانده می شويم[که] از ديرگاهان اصيل هستيم. از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند.
بند۴-داريوش شاه گويد: هشت[تن]از تخمه من شاه بوده اند. من نهمين[هستم]. ما نُه[تن] پشت اندر پشت(در دو شاخه) شاه هستيم.
داريوش در چند مرحله بعدی بيانيه تاريخی خود را که نخستين اثر تاريخی مکتوب ايرانيان است. تکميل کرد. امروزه از سنگ نبشته بيستون ۴ متن در دست داريم: متن پارسی باستان، متن ايلامی،متن بابلی و متن ترجمه آرامی متن پارسی باستان که ظاهرا به صورت بخشنامه برای آگاهی ساتراپی های گوناگون به جاهای دور و نزديک فرستاده شده است و نسخه ای از آن از اِلِفانتين مصر به دست باستان شناسان افتاده است و در بابل هم قطعه ای از نگاره بيستون به دست آمده است. داريوش در بيستون (ستون4 بند۱۵) می گويد: تو که پس از اين، اين نبشته و نگاره را می بينی،مبادا به آن ها آسيب بزنی. تا می توانی آن ها را همان گونه  که می بينی، نگهداری کن.ولی گذر زمان و فرسايش های ناشی از باران و باد تمام سنگ نبشته ها را و مخصوصا سنگ نبشته به زبان بابلی را دچار آسيب های فراوانی کرده است. ولی بيشترين خسارت در همين قرن اخير اتفاق افتاده است. زمانی که سربازانی که در جنگ جهانی دوم در پايين جاده بيستون گشت زنی می کردند نگارها و کتيبه با ارزش بيستون را هدف گرفتند و آسيب های جبران ناپذيری را به اين اثر تاريخی وارد کردند. ولی ما بايد از داريوش بزرگ سپاسگزاری کنيم بخاطر اينکه بعد از اتمام کار بنای يادبود بيستون فرمان داد که زير اين بنای يادبود را بتراشند و همين عمل باعث شد که تا قرن ها دست بشر اين اثر باارزش تاريخی را لمس نکند و از آسيب های ناشی از خوی زشت انسانها دور نگهداشته شود.
نكته:
نکته جالبی که در مورد اين نقش برجسته وجود دارد شباهت زياد آن با نگاره شاه لولوبی ها،انو بنی نی است که در ۱۴۰ کيلومتری بيستون در سرپل ذهاب قرار دارد. در اين نگاره هم انو بنی نی کمانی در دست چپ و تبرزينی در دست راست خود دارد و پای خود را بر سينه دشمنی که بر زمين افتاده نهاده است. و الهه ايشتار در حال دادن حلقه حکومت به اوست. شش اسير در زير پای انوبنی نی نقش بسته اند و دو اسير هم  روبروی انوبنی نی  در حاليکه دستهايشان از پشت بسته شده طنابی به گردن يکی از آنها آويخته شده که به زمين کشيده می شود.اين احتمال وجود دارد که داريوش پيش از فرمان حجاری ها در بيستون، نگاره انوبنی نی را ديده بوده است و يا  شايد هم اين شباهت فقط يک تصادف باشد.
خب اینم از مطلب امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه تا دفعه بعدی ، پاینده آزاد و سربلند باشید قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاوید ایران زمین


ارديبهشت

 درورد ، امروز  طبق معمول اول هر ماه مطلب مزبوط به ريشه نام اون ماه رو مي نويسم ، فقط قبلش بگم تقريبا مشكل چك كردن اي - ميلم داره حل ميشه اگر حتمي شد دفعه بعد مي گم ، فقط بازم بايد از بابت ديركرد جوابها معذرت بخوام ، و اما يك نكته مهم براي امضا كردن فرم استشاد و نشان دادن اعتراض به اماراتي ها و بياناتشون روي لينك زير كليك كنيد .

گردآوری امضا در اعتراض به پشتيبانی اروپا از ادعاهای امارات عليه ايران
البته من خودم اين لينك رو از تارنماي " فرهنگ ايران باستان " رونوشت كردم ،‌ خب ديگه بريم سر اصل مطلب .

ارديبهشت

نام دومين ماه نيز از دو واژه تركيب يافته :

نخست از اَرتَ arta ( = اَرِتَ areta = ارتَ ereta ) در سانسكريت رتِ rta برابر است با واژه اوستايي اَشَ acha يعني درستي و راستي و پاكي و پارسايي و تقدس و همين واژه است كه در اردشير و  اردوان ديده مي شود .

دوم  از صفت عالي وهيشت vahishta يعني بهترين راستي يا بهترين پاكي تقدس در اوستا اَش acha با صفت ونگهو vanghu يا با صفت عالي وهيشت بسيار آمده است ، ونگهو همان است كه در فارسي وه ( = به ) شده است و صفت عالي همين واژه است كه در فارسي بهشت شده است ، چه تبديل واو اوستايي و فرس هخامنشي به باء در فارسي بسيار است ؛ از آنهاست : «« وَفرَ vafra = برف   ،   وات vata = باد   ،   ونا vana = بن ( درخت )      و جز آن .

همچنين در فارسي اين دو حرف به همديگر تبديل مي شود ، چون : « بزغ = وزغ   ؛   بان = وان   ( پشتيوان )   ؛   » و جز آن  . وهيشت جداگانه نيز در فارسي به جاي مانده و آن واژه بهشت است به معني فردوس اما از اين صفت عالي موصوفش در فارسي افتاده است ، اين موصوف انگهو anghu بوده به معني   هستي  ،   بود   ،   زندگي   ،  جهان  ، در اوستا به اين موصوف و صفت بسيار بر مي خوريم و به معني بهشت گرفته شده  يا  بهترين هستي  و بهترين جهان  . در واژه دوزخ « انگهو » در فارسي به جاي مانده است . و در اوستا دوژنگهو dujanghu مركب است از دوژ و انگهو يعني  هستي بد  ،  زندگي زشت  . دوژ يا  دوش dush به معني بد  و زشت در سر يكدسته از واژه هاي ديگر نيز ديده مي شود  چون : «‌ دشمن  ،‌  دشوار  (‌= دشخوار )   دشنام  ،  دژخيم  ( بد نهاد  ،  بد سرشت  ، بد خلق  )  .

گذشته از واژه بهشت كه به همان هيئت صفت عالي فرس هخامنشي و اوستا براي ما به يادگار مانده واژه مهست هم در شاهنامه چند بار بكار رفته :

    نخستين سرنامه بود از مهست

    شهنشاه كسراي يزدان پرست

مهست در اوستا  مَسيشتَ mssishta صفت عالي مس mas ( = مه ) مي باشد يعني مهترين ،‌چنانكه ديده مي شود هر دو جزء نام دومين ماه يعني  ارديبهشت  ، در فارسي بجاي مانده است و نظر به اسامي كه با جزء ارد  تركيب يافته چون  اردشير و اردوان و اردلان و اردبيل بايد حرف اول آن مفتوح باشد نه مضموم .

ارديبهشت (   اَشَ وَ هيشتَ  asha - vahishta ) كه نگهباني دومين ماه سپرده به اوست يكي از امشاسپندان  يا مهين فرشتگان ( archange ) دين زردشتي است ، پنج ماه ديگر از سال كه خرداد و امرداد و شهرويور و بهمن و اسفند باشند نيز به نام امشاسپندان خوانده شده است .

ارديبهشت در  جهان مينوي نماينده  پاكي و تقدس و قانون ايزدي اهورا مزداست و در جهان خاكي نگهباني آتش سپرده به اوست .

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم خوشتون اومده باشه ؛ پاينده ، آزاد و سربلند باشيد قربان شما ناصر حاجلو . . . . . جاويد ايران زمين .


فرس باستان - انجمن سه ديگر

 جواب تكليف انجمن دو ديگر

كلمه حرف نويسي آوا نويسي
ars      aRS      arasa
bgm      BGM      bagam
pamsarm      PaMSARM      pAmasAram
sadmak      RABK      rAbaka
bapsm      bapSM      bApasam
kasbam         KARBAM      KArabAm
brpasma         BRpaSMa      brpAsamA

انجمن دو ديگر

bg \ vzrk / aurmzda

خداي بزرگ است اهورا مزداه

در اين انجمن هم قصد داريم ، به خواندن چند حرف از زبان فارسي باستان بپردازيم ،‌ اين حروف تا جايي پيش ميره تا ما احتمالا در انجمن پنجم - ششم ، تقريبا تمامي حروف زبان فارسي باستان رو بخونيم .

حروفي كه امروز انتخاب كردم ، وَ     شَ     يَ     او     هستند . در طول اين جلسه سعي ميشه شما رو با تلفظ و نحوه نگارش اين حروف و البته نوع خواندن آنها در كلمات آشنا كنيم . براي همين منظور از چند كلمه استفاده مي كنم كه البته ، همه اونها داراي معني نيستن و صرفا براي اينكه شما نحوه نوشتن و تلفظ اون حروف رو توي كلمات متوجه شين آورده شدن كه البته بجاي خودش بيشتر راجع به  اونها توضيح داده ميشه .

كلمه            ::     aurmzda

آوا نويسي     ::     AhuramazdAh

حرف نويسي  ::     auRMZDA

تلفظ فارسي  ::     اَهورَمَزداه

معني           ::     اهورا مزدا ( نام خداي زردشت / داناي بزرگ ) : اين نام در آينده بيشتر توضيح داده خواهد شد .

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف دوم U  به شكل  u   است ، تلفظ فارسي آن  او  مي باشد . حرف سوم  R  به شكل  r   است ، تلفظ فارسي آن  رَ  مي باشد  حرف چهارم  M  به شكل  m   است ، تلفظ فارسي آن  مَ  مي باشد . حرف پنجم  z  به شكل  z   است ، تلفظ فارسي آن  زَ  مي باشد . حرف ششم  D  به شكل  d   است ، تلفظ فارسي آن  دَ  مي باشد .حرف هفتم A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . اين كلمه در بيشتر كتيبه ها بكار رفته ، اين نام تقريبا تمامي كتيبه هاي پارسي باستان حداقل يكبار ذكر شده و نويسنده كتيبه از او ( اهورا مزدا ) قدرداني كرده و گهگاهي از او طلب مقفرت مي نمايد براي خود ، خاندانش و اهالي كشورش  . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام (‌خاص ) ، مذكر است و شمار آن مفرد است و ستاك آن AhuramazdAh مي باشد .

كلمه            ::     arSam

آوا نويسي     ::     ArSAma

حرف نويسي  ::     aRsAM

تلفظ فارسي  ::     اَرشامَ

معني           ::      ارشام ( نام خاص ) : در جلسات آينده در قسمت ريشه يابي لغات اين نام را بطور كامل تشريح كرده و معني آن را استخراج مي كنيم .

حروف تشكيل دهنده  ::  حرف نخست A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف دوم  R  به شكل  r   است ، تلفظ فارسي آن  رَ  مي باشد . حرف سوم  s  به شكل  S   است ، تلفظ فارسي آن  شَ  مي باشد . حرف چهارم A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف چهارم  M  به شكل  m   است ، تلفظ فارسي آن  مَ  مي باشد . نام يكي از اجداد داريوش بزرگ كه گمان مي رفت قديمي ترين كتيبه پارسي باستان متعلق به وي باشد ،‌ اما به دلايلي كه بارها در همين تارنما ذكر شده او نمي تواند سازنده اين زبان باشد ( براي توضيحات بيشتر مقاله سازنده خط ميخي پارسي باستان كيست  را مطالعه كنيد ) . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام (‌خاص ) ، مذكر است و شمار آن مفرد است و ستاك آن ArSAma مي باشد .

كلمه            ::     asp

آوا نويسي     ::     aspa

حرف نويسي  ::     aSP

تلفظ فارسي  ::     اَسپُ

معني           ::     اسب

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست   A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف دوم  S  به شكل  s   است ، تلفظ فارسي آن  سَ  مي باشد حرف سوم  P  به شكل  p   است ، تلفظ فارسي آن  پَ  مي باشد . اين كلمه در تعدادي از كتيبه ها بكار رفته است . بيشتر در جاهايي كه شاهنشاه ايراني در حال سپاسگذاري و قدرداني از خداي خود ، اهورامزداست و يا در حال نشان دادن متعلقات سرزمين تحت سلطه اش . از نظر دستوري در حالت نهادي يك نام  ، مذكر است و شمار آن مفرد است و ستاك آن aspa مي باشد .

كلمه            ::     hy

آوا نويسي     ::     hya  /  haya

حرف نويسي  ::     HY

تلفظ فارسي  ::     هيَ

معني           ::     كه

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست   h  به شكل  h   است ، تلفظ فارسي آن  هَ  مي باشد . حرف دوم  Y  به شكل  y   است ، تلفظ فارسي آن  يَ  مي باشد از نظر دستوري در حالت موصول است .

كلمه            ::     adm

آوا نويسي     ::     adam

حرف نويسي  ::     aDM

تلفظ فارسي  ::     اَدَم

معني           ::     من  ( ، خود ، خودم )

حروف تشكيل دهنده  :: حرف نخست  A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . حرف دوم D  به شكل  d   است ، تلفظ فارسي آن  دَ  مي باشدحرف سوم   M  به شكل  m   است ، تلفظ فارسي آن  مَ  مي باشد . اين كلمه يكي از مهم ترين و پركاربردترين كلمات در كتيبه هاي شاهنشاهان هخامنشي است و تقريبا در اكثر كتيبه ها در جايي كه شاهنشاه پارسي به معرفي خود مي پردازد از آن استفاده شده از نظر دستوري در حالت ضمير  است و ستاك آن adam مي باشد .

كلمه            ::     bda

آوا نويسي     ::     badA

حرف نويسي  ::     bDa

تلفظ فارسي  ::     بَدآ

معني           ::     با

حروف تشكيل دهنده  ::  حرف نخست  ba  به شكل  b   است ، تلفظ فارسي آن  بَ  مي باشد . حرف دوم D  به شكل  d   است ، تلفظ فارسي آن  دَ  مي باشد . حرف سوم   A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد . از نظر دستوري حرف اضافه است .

كلمه            ::     kmna

آوا نويسي     ::     kamnA

حرف نويسي  ::     KM:a

تلفظ فارسي  ::     كَمنا

معني           ::     ...........

حروف تشكيل دهنده  ::  حرف نخست  K  به شكل  k   است ، تلفظ فارسي آن  كَ  مي باشد . حرف دوم  M  به شكل  m   است ، تلفظ فارسي آن  مَ  مي باشد . حرف سوم : به شكل  n   است ، تلفظ فارسي آن  نَ  مي باشد  . حرف چهارم   A  به شكل  a   است ، تلفظ فارسي آن  آ  ،  .  َ  .  مي باشد  . از دنظر دستوري يك صفت است .

نكته آموزشي انجمن دو ديگر

در انجمن گذشته ديديم كه حروف بعضي كلمات ، بدون اينكه در حرف بعد از خود ادغام شوند . صداي خود را از دست داده اند . براي نمونه به كلمه PArsa  دقت كنيد . البته در اين مورد در انجمن هاي آينده بيشتر توضيح داده خواهد شد ، فعلا سعي كنيد درك كنيد كه تلفظ لغات فارسي باستان آنچنان نيست كه تا به حال مي انديشيد . به عبارت ديگر كلمات در فارسي باستان آنچنان كه نوشته مي شوند خوانده نمي شوند . نكته ديگر آنكه ، در هنگام نوشتن تلفظ كلمات فارسي باستان بايد هميشه چند قاعده را رعايت كنيد ؛ هنگام نوشتن تلفظ كلمات ( منظور فقط به انگليسي است چنانچه گفته شد نگاشتن تلفظ فارسي براي كلمات فارسي باستان كاري اشتباه است كه به اجبار در اين تارنما به آن تن در داديم ) اگر كلمه اي كه قصد نوشتن تلفظ آن را داريد يك حرف خاص بود ، براي نمونه در انجمن گذشته به كلمات  SAda  و   PArsa  و  MAda  دقت كنيد بايد هنگام نوشتن تلفظ آن حرف اول را بزرگ بنويسيد . و اگر كلمه يك نام خاص نبود حرف اول آن كوچك نوشته مي شود .

در اين انجمن در مورد كلمات بررسي خواهيم كرد ، همانطور كه تا كنون متوجه شديد كلمات در جمله ، نقش هاي مختلفي دارند مانند ، نام ، صفت ، حرف اضاقه و . . . . در اين جلسه يك نكته بسيار كوتاه اما بسيار مهم در مورد صفت ، خواهيم آموخت و آن اينكه ، صفت ها در جمله به حالت نامي كه به آن مربوط هستند و آن را توصيف مي كنند در مي آيند و ، شمار و جنس صفتها در واقع شمار و جنس موصوف آنهاست . اين نكته بقدري مهم است كه با استفاده از آن مي توانيد مشكلاتي كه نوشتن كتيبه ها بوجود آمده براحتي پيدا كرد ، البته اگر در جملات حالت شناس خوبي باشيد .

مفاهيم ضروري براي اين جلسه

اين جلسه مفهوم خاصي كه قابل درك نباشد ، ندارد .

تكليف انجمن سه ديگر

« واژه هاي زير را آوا نويسي و حرف نويسي كنيد » . برخي از كلمات خواسته شده معني نمي دهند و صرفا براي تمرين بيشتر و آشنايي شما با چگونگي خواندن آورده شده اند  .

vzrk

avm

ada

hy

bg

ausbana

brmanya

خب ، اينم از مطلب امروز ،  تا دفعه بعدي ، پاينده ،  آزاد و سربلند باشيد . قربان شما ناصر حاجلو . . . . . جاويد ايران زمين


زبان سريانی و ارتباط آن با عيسويان

 درورد ، امروز قبل از اينكه برم سر اصل مطلب بايد چندتا نكته رو يادآور شم اول اينكه همونطور كه از قبل گفته بودم سيستم كامپيوتري من با سايت گوگل مشكل پيدا كرده و علتش رو هنوز نفهميدم ، شواهد كه هيچ ايرادي نداره ، اما نكته اصلي اينكه چون ديدم خيلي وقته اي - ميل رو چك نكردم ، پسورد ميلم رو به يكي از دوستانم دادم تا ببينه كسي اي - ميل مهمي زده يا نه ؟ وقتي صفحه چاپ شده inbox اي - ميلم رو ديدم چيزي حدود 140 تا اي - ميل نخونده داشتم كه واقعا از اينكه فعلا نمي تونم به اي - ميل ها جواب بدم شرمنده ام ، همين دوستي كه ذكرش بود موضوع يكي از اي - ميل ها اون رو به خودش جلب كرده و متن اي - ميل اون رو برام چاپ كرد و آورد . در اين اي - ميل nino خواسته بود كه منابعي براي مطالعه بيشتر در مورد زردشت براشون معرفي كنم كه بايد بگم اين منابع رو حتما در اولين فرصت براتون ميل مي كنم اما بقيه ميل ها رو هنوز چك نكردم و واقعا معذردت مي خوام . خب زياد پر حرفي نمي كنم . زود مي رم سر اصل مطلب . فقط اينم اضافه کنم که يکم از مطلبی که امروز ميگم برای اينکه بحث درست شروع شه از مطلب قبلی که در مورد خط سريانی گفته شده بود . دوباره نوشته ميشه فقط يکم توضيحش رو بيشتر کردم .

زبان سرياني و ارتباط آن با عيسويان

شک نيست كه در روزگار ساسانيان شهر نصيبين نزد ايرانيان اروستان خوانده ميشده است ، يعني به نام سرياني آن سرزمين كه بيت عربايه باشد هيئت ايراني داده اند . چنانكه سرزمين بابل يعني جاييكه بعدها  سلوكيه  و تيسفون بناگرديد و بيت ارمايه beth Aramaye خوانده شد نام سورستان داده اند ، بلادري و مسعودي و ابن رسته نيز همين كلمه را بكار برده اند . در زند يعني تفسير پهلوي اوستا كه در روزگار  ساسانيان  نوشته شده در فرگرد اول ونديداد فقره 19 در توضيح واژه رنگها ngha كه نام رودي است ، از اروستان ارُم Arvastan-i Arom  نام برده شده و آن با رود دجله كه در فارسي اروند گويند يكي دانسته گرديده است . در مورد رود رنگها كه در پهلوي ارنك خوانده شده و مفسر اوستا در روزگار ساسانيان آنرا به اشتباه با اروندرود ( = دجله ) يكي دانسته ، بسيار جاي افسوس است كه كتاب ماركوارت كه در 4 فوريه 1930 درگذشت ، راجع به « وهروت وارنك wehrot und Arang » كه سالها پيش از وفات وي به چاپخانه بريل در ليدين فرستاده شده بود از چاپ بيرون نيامد يعني تا ماه فوريه 1938 كه نگارنده ( مرحوم ابراهيم پور داود ) در برلن بودم آن كتاب انتشار نيافته بود .

از اينكه مفسر اوستايي بخصوصه اروستان ( = نصيبين ) را از آن دولت روم خوانده ياد آور سال 591 ميلادي است كه خسرو پرويز اروستان را به موريكيوس Maurikios امپراتور بيزانس ( رم سفلي ) برگذار كرد .

در ميان سرزمين هاي بين النهرين حران اهميت خاصي از براي زبان سرياني دارد اين شهر كه در كتيبه هاي خطوط ميخي پادشاهان آشور حرانو harranu خوانده شده در قرون وسطي از براي اينكه مركز زبان فصيح بود شهرتي داشت همچنين آنرا مركز صابئين و  دين صابئي ياد كرده اند . حران كه امروز روستاي ناچيزي است در ميان رُها و راس العين ، از سده هفتم ميلادي پايتخت ديار مًضر ياد گرديده است .

در توراة در سفر پيدايش در باب  11 فقره 31 و در باب 12 فقره 4 گفته شده كه ابراهيم پس از آنكه از شهر اور Ur بيرون آمد چندي در حران زيستو پس از آن به فرمان خداوند در سن هفتاد و دو سالگي از آنجا بسوي كنعان شتافت . (( شهر اور Ur يكي از شهرهاي شنعار ( = سومر ) بوده و بعدها جزء  سرزمين بابل گرديده مركز ستايش سين sin الهه ماه بود و همچنين حران در باستان به ستايش پروردگار سين شناخته شده است . در اينجا يادآور مي شويم كه در توراة در سفر پيدايش ، در باب يازدهم فقره 28 و فقره 31 و در باب پانزدهم همان سفر فقره 7 ، اور ur زادبوم ابراهيم دانسته شده است كه از آنجا به حران و از حران به كنعان مهاجرت كرد و به هيچ روي نمي توان اين پيغمبر داستاني سامي را با زرتشت پيغمبر ايران يكي دانست و اين دو را به هم پيوستن اگر كار ابلهانه نباشد ، بيشك كوششي است بيهوده .

در پيرامون همين شهر است كه لشكر روم در سال 53 ق.م به سرداري كراسوس crassus از اشك پانزدهم اشكاني هورئودَ hurauda ( در يوناني اُرُدس orodes ) شكست سختي ديد و خودكراسوس كشته شد و ده هزار از روميها  اسير ايرانيان شدند . حران يا آنچنانكه روميها ناميده اند كرهه carrhae اينگونه پيش آمدها بسيار دارد . اين شهر و بسياري از شهرهاي ديگر شمال بين النهرين كه در برخي از آنها را نام برديم ، در تمام ادوار تاريخي ايران از هفتصد پيش از ميلاد مسيح تا هفتصد پس از ميلاد مسيح يعني در روزگاران مادها و هخامنشيان و اشكانيان و ساسانيان با ايران زمين پيوستگي داشتند در سراسر تاريخ ايران باستان به نامهاي آنها بر مي خوريم چنانكه گفتيم از همان آغاز كشور گشايي اسكندر در سال 331 ق.م گروه انبوهي از يوناني نژادان به اين سرزمينها روي آوردند و در همان ديارها جاي گزين شدند و خود سلوكيه Seleukeia كه پس از اسكندر جانشين وي سلوكوس نيكاتر Seleukos Nikator آن را پايتخت خود ساخت شهر يوناني نژاد بود . از اين تماس ، زبان و خط سزياني در ميان لهجه و خط آرامي امتيازي يافت و بعدها با نفوذ دين مسيح اين امتياز بيش از پيش هويدا گرديد در پايان پادشاهي اشكانيان ، عيسويان كم و بيش در ايران وجود داشتند در لشكر كشيهاي شاپور اول ساساني ( 241 - 272 ميلادي ) بسياري از عيسويان از ممالك  قلمرو روم از سوريه و شمال بين النهرين به ايرانشهر انتقال داده شدند چه در بابل و چه در خوزستان و فارس و جز اينها از اين تاريخ به بعد در همه جاي ايرانشهر يا ايران زمين بزرگ كليساهاي بزرگ آنان برپا بود و بسا هم رئيس روحاني آنان katholikos ( جاثليق ) سمت ميانجي داشته از دربار ايران به دربار روم فرستاده ميشد بيشتر عيسويان ايران در زمان ساسانيان از فرقه نسطوري بودند و دستور ديني خود را از رسها ( = ادسا ) دريافت مي كردند . موسس اين فرقه نستوريوس Nestorius يكي از كشيشان انطاكيه (‌در سوريه ) بوده و بعد بطرك قسطنطنيه شد و عقيده داشت كه حضرت عيسي داراي دو طبيعت مشخص است :: يكي بشري و ديگري ايزدي ، همين عقيده باعث خشم عيسويان منوفزيت Monophysite كه به وحدت طبيعت قائل اند و قواي بشري و نيروهاي آسماني را در وجود مسيح آميخته مي دانستند ، گرديده ؛ نسطور را مشرك خوانده به آفريقا به بيابان ليبي liby اخراج كردند تا در سال 439 يا 440 ميلادي در همانجا جانسپرد ، تيره نسطوريها با فرقه يعقوب بارادئوس Yacob Baradaus معروف به زنزلوس Zanzalus اسقف رُها بود كه در سال 578 همانجا درگذشت . درهر جاي از قلمرو امپراتوري روم كه عيسويان نسطوري مورد آزار منوفزيتها بودند به ايران زمين پناه مي آوردند آنچنانكه ايران ، سرزمين مخصوص نسطوريها گرديد هنوز هم گروهي از فرقه عيسويان يعقوبي در سوريه و عراق زيست مي كنند و فرق ديگر عيوسيان منوفزيت كه هر يك پيرو آئين و كليساي مخصوص خود هستند ارمنيها مي باشند و ديگر قبطيها ( coptes ) در مصر و امهريها (‌امهارها )‌ در حبشه كه تابع كليساي مصر مي باشند . امروزه جمعيت عيوسيان نسطوري كه به كلداني معروف هستند كمتر از صد  هزار است و بيشترشان در اثر تبليغ ، كاتوكيك شده اند . در حدود صد و پنجاه هزار عيسويان نسطوري در مالابار malabar و تروانكر travankor در شهرستان ( مدرس madras هند ) زيست مي كنند .

در بالاي خود شهر مدرس ، صليب بزرگ . با شكوهي در يك طاق كنده گري شده و اطراف آن به خط پهلوي آراسته است اين يادگار كهنسال بسيار شايان توجه است و از آثاري است كه مي رساند برپا كنندگان اين صليب از ايرانيان نسطوري كيش بودند . بدبختانه جز از كتاب ذيل تحقيق ديگري كه چگونگي آن را روشن سازد به نظر نگارنده نرسيده است Selucia und ktesphon par M . Streck S 47 و مقاله Nestoriens در Encyclopedie de I'Islam , tome III  .

خب اينم از مطلب امروز اميدوارم خوشتون اومده باشه البته مي دونم يكم مطلب سنگين بود ولي بايد مي نوشتمش . اينم تا يادم نرفته بگم روز شنبه يا يكشنبه حتما بلگ با موضوع آموزش زبان پارسي باستان  ، انجمن سه ديگر به روز ميشه ؛ پاينده ، آزاد و سربلند باشيد قربان شما ناصر حاجلو . . . . . جاويد ايران زمين .


DNB

درورد ، امروز چون اصلا وقت نوشتن مطلب ندارم يكي از مطالبي كه از قبل نوشتم براتون ميزارم تو بلاگ اميدوارم خوشتون بياد ، البته اصلا نمي خواستم مطلبي بروز كنم ولي چون قول داده بودم كه شنبه يا يكشنبه يه مطلب بروز مي كنم اين كار رو كردم كه حرفم غلط در نياد بهرحال از كمبود وقت شرمنده خب ديگه ميرم سر اصل مطلب ؛ راستي تا يادم نرفته بگم مشكل خرابي اي - ميل هنوز پا برجاست . يعني هنوز نتونستم ميلم رو چك كنم  .

کتيبه نقش رستم DNB

توضيحات

کتيبه اي 60 سطري در نقش رستم موجود است. اين کتيبه طرف چپ درب ورود به آرامگاه قرار دارد و در مورد سجاياي اخلاقي داريوش بزرگ مطالبي را عنوان مي کند . D حرف اول نام Dariush است N  حروف اول  Naghsh e Rostam   و B شماره اين کتيبه از کتيبه هاي داريوش است که در نقش رستم يافته شده است .

 

ترجمه کتيبه به فارسي به نقل از   « فرمانهاي شاهنشاهان هخامنشي ، رلف نارمن شارپ »

بند 1 -  خداي بزرگ ( است ) اهورمزدا که اين شکوهي را که ديده مي شود آفريده ، که شادي مردم را آفريده ، که خِرُد و فعاليت را بر داريوش شاه فرو فرستاد .

بند 2 -  داريوش شاه گويد : بخواست اهورمزدا چنان کسي هستم که راستي را دوست هستم ، بدي را دوست نيستم . نه مرا ميل ( است ) که ( شخص ) ضعيف از طرف توانا ( به او ) بدي کرده شود . نه مرا ميل ( است ) که ( شخص ) توانائي از طرف ضعيف ( به او ) بدي کرده شود .

بند 3 -  آنچه راست ( است ) آن ميل من ( است ) . مرد دروغگو را دوست نيستم ، تندخو نيستم ، آن چيزهائي را که هنگام خشم بر من وارد مي شود سخت به اراده نگاه مي دارم  .

بند 4 -  سخت بر هوس خود فرمانروا هستم . مرديکه همکاري مي کند او را بجاي همکاري ( اش ) همانطور او را پاداش مي دهم . آنکه زيان مي رساند او را بجاي زيان ( اش ) کيفر مي دهم . نه مرا ميل ( است ) که مردي زيان برساند نه حتي مرا ميل  ( است ) اگر زيان برساند کيفر نبيند .

بند 5 -  مردي آنچه بر عليه مردي بگويد آن مرا باور نيايد تا هنگامي که ( حق ) آئين نامه دستورات خوب را ادا نکند .

بند 6 -  مردي برابر آنچه برابر قوايش کند يا بجا آورد خوشنود هستم و ميلم ( نسبت به او ) بسيار ( است ) و نيک خوشنود هستم . از چنين نوع ( است ) هوش و فرمانم چون آنچه را از طرف من کرده شده چه در کاخ چه در اردوگاه ببيني يا بشنوي اين فعاليت من است علاوه بر عقل و هوش .

خب اينم از مطلب امروز فعلا تا مزتبه بعد ؛ پاينده ، آزاد و سربلند باشيد قربان شما ناصر حاجلو . . . . . جاويد ايران زمين .

نویسنده : ناصر حاجلو : ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢۱
Comments نظرات () لینک دائم

زبان آسمانی دساتير . ترجمه و تفسير متن آن

درود ، قبل از اينكه بخوام برم سر اصل مطلب بايد چند نكته رو يادآؤر شم ، نخست آنكه بايد بگم سرم خيلي شلوغ شده و تقريبا وقت نمي كنم بلاگ (‌تارنما )‌رو بروز كنم ، از اين بابت عذرخواهي مي كنم اما سعي مي كنم تا جايي كه امكان داره مطالب به شكل سابقش بروز شه ،‌ دو ديگر آنكه مطالب آموزشي انجمن پارسي باستان از اين به بعد هر دو هفته يكبار بروز ميشه ، يعني هر دو هفته يكبار و صد در صد مطلبش روز شنبه يا يكشنبه بروز ميشه اين رو گفتم كه كسايي كه مي خوان از اين مطالب استفاده كنن بتونن بطور مستمر مطالب رو دنبال كنن ، سه ديگر آنكه از اول نوروز ميشه گفت كه من نتونستم ، اي ميل هام رو چك كنم اول به علت مشغله بود اما بعد كه تقريبا سرم خلوت شد و خواستم ميل رو چك كنم ديدم با سيستم مشكل دارم ، اينه كه اگر اي ميلي زديد و سوالي داشتيد و جواب اي ميلتون رو نگرفتين با عرض پوزش بايد بگم در سريعترين زمان ممكنه به اي ميلتون جواب ميدم ؛ البته سه روز پيش از اين منزل يكي از دوستان تونستم اي ميل ها رو چك كنم ولي نرسيدم همه اي ميل ها رو بخونم واقعا عذر مي خوام ولي يكي از دوستان سوال جالبي كرده بود كه توي ذهنم مونده ، ‌ايشون خواسته بود براشون توضيحاتي در مورد اسم ارشام بدم كه البته تلفظ صحيح اين اسم ارشامَ هست يعني بعد از م آخر يك فتحه قرار داره . در اين مورد حتما يك مطلب كامل مي نويسم ، چراكه ارشامَ ، از نظر ساختار به نظر خودم ساختار جالبي داره البته نه به جالبيه ساختار اسم كوروش كه واقعا ساختار فوق العاده جالبي داره ، ولي اگر بخوام بگم كه من توي بلاگ قبلا چي راجع به ارشامَ گفتم بايد به مطالب  سازنده خط ميخي پارسي باستان كيست و  ash  مراجعه كنن البته بايد حتما اين دو مطلب رو با هم خوند حتما حتما ، چون كاملا در ارتباط با هم هستن اول بايد متن ash رو خوند و بعد از اون مطلب سازنده خط ميخي پارسي باستان كيست رو . چند تا مطلب بعدي كه مي خواستم بگم چون خيلي طولانيه ميزارم براي بعد فقط قبل از اينكه بريم سراغ مطلب امروز بايد بگم از فرد مي خوام كه عكس هاي كتيبه هايي كه براي ترجمه فرستاده بود دوباره بفرسته چون فقط يكيش رو تونستم ببينم و تازه اون هم به خط فينيقي بود ، البته اون طور كه من از اون كتيبه فهميدم . البته توضيحات بيشتر رو براتون ميل كردم خب ديگه بريم سر اصل مطلب .

زبان آسماني دساتير ، ترجمه و تفسير متن آن

در آغاز نامه مهاباد در چمراس 2 مي فرمايد : «‌ فرشيد شمتاي هرشنده هرشنشگرز مر پان فرا هيدور » زبان متن دساتير به زبان كهن ايران چون فرس هخامنشي و اوستايي و پهلوي و پازند نمي ماند و نه به لهجه هاي ديگر باستان مانند تخاري و سكزي و سغدي و جز اينها با زبان سانسكريت هم سر و كاري ندارد و نه با هيچيك از لهجه هاي سرزمين هند ،‌از شعبات زبانهاي يوناني و لاتيني هم نيست ، با زبانهاي سامي چون بابلي و عبري و سرياني نيز پيوندي ندارد با زبانهاي چيني نيز خويشي ندارد ، همچنين با زبانهاي اقوام سومر و ايلام و قبطي كه در حدود چهار يا سه هزار سال پيش از مسيح در سرزمين هاي عراق و خوزستان و مصر ميزيستند شباهتي ندارد و نبايد هم با هيچيك از زبانهاي كهنه و نو ، خواه هندو اروپايي ، خواه سامي و مغولي پيوستگي داشته باشد ، اين زبان  را خود سازنده اش زبان آسماني خوانده چون در روي زمين در هيچ جا و در هيچ زمان نزد هيچ يك از اقوام گيتي چنين زباني نبوده ، بد نيست كه زبان دساتير ،‌آسماني خوانده شود چون از راز سپهر برين آگاه نيستيم و با زبانهاي چرخ ، كيوان و ناهيد آشنايي نداريم بهتر است آنرا زبان آن سامان پنداريم يا اينكه بگوييم  مرد نيرنگ بازي در همين كره خاكي خودمان چندي گوشه گرفته ، زباني از خود در آورده است .

با اين زبان چه آسماني و چه زميني ، خداوند با شانزده پيغمبر برگزيده اش گفت و شنود كرد و از براي ما بندگان پيامي فرستاد و دستور فرمود تا راه را از چاه باز شناسيم و در سر انجام  رستگار گرديم ،‌دستور آسماني را مردمان بايد تا دامنه رستاخيز كار بندند و آئين مهاباد بزرگ را از ياد ندهند . چه رستگاري در هر دو جهان  بسته به پيروي كيش دساتيري است اين است كه خداوند به آخرين وخشور (‌پيغمبر ) خويش ساسان پنچم  فرمود نامه پيغمبران را به زبان روزگار خودت برگردان . ساسان پنجم نيز چنين كرد ، به سخنان شانزده وخشور كه نامه خودش هم جزء آنهاست تفسير نوشت و هر جا كه لازم بود توضيح فرمود . پس از هر آيه تفسير آن مي آيد آنچنان كه امروزه مي داينم انبياء سلف چه گفتند ، اگر اين تفسير نبود نمي دانستيم «‌ كايستني كارستني هارستني وارستني شالشتني » يعني چه ؟‌ از پرتو اين تفسير است كه مي دانيم  شت جي افرام  مي فرمايد :  « سخن خدا و نامه خدا  و فرسته خدا دانستني » البته آيه موجز آسماني معاني بسيار در بر دارد ، ساسان پنجم  پنج كلمه متن را در صد و هفتاد و شش كلمه ديگر شرح داده است ،‌زبان متن دساتير را گفتيم به احتمال قوي از عالم بالاست ، از كره زحل يا زهره يا يكي از افلاك ديگر ، اما تفسير آن بايستي به زبان پهلوي يا به يكي از لهجه هاي ديگر ايران باستان باشد يعني زباني كه در هزار و سيصد و پنجاه سال پيش از اين ، در جايي از  ايران زمين رواج داشته باشد  زيرا ساسان پنجم مفسر دساتير همزمان خسرو پرويز است اما بدبختانه  بايد هزار  سال پايين تر بياييم تا به اين زبان سرو ساماني بدهيم اتفاقا از زمان خود خسرو پرويز  كتاب بسيار گرانبهايي به ما رسيده و آن «  ماتيكان هزار داتستان  » است كه در قوانين مدني روزگار ساسانيان مي باشد اين كتاب  و كتابهاي ديگر كه به زبان پهلوي به ما رسيده شباهتي به زبان ساسان پنجم ندارد .

زبان تفسير دساتير فارسي است اما چه فارسي ، پارسي سره !‌ در هر جا كه معادل كلمه عربي لغتي در فارسي نيافت خودش ساخت . همين لغتهاي ساختگي است كه پارسي درست پنداشته شده و در برهان قاطع و انجمن آراي ناصري  رخنه يافته است . در نامه جي افرام در فقرات 70 - 71 گويد : « دو گونه نامه است كه ايزدي هستند يكي نامه مهين نامه كه از آفرينش دو جهان سخن مي دارد و ديگري دساتير كه كهين نامه نيز خوانند »

خب اينم از مطلب امروز ، مطلب بعدي رو يك شنبه يا شنبه بروز مي كنم هنوز نمي دونم چيه ولي حتما ميزارم تو بلاگ تا اون موقع پاينده آزاد و سربلند باشيد قربان شما ناصر حاجلو . . . . جاويد ايران زمين .


← صفحه بعد